- كجايي تو ؟
در گسترهي اين جهانِ "بيدر كجا" تو كجايي ؟
كجايي ؟
كه جادهها خيال خرام تواَند و كورهراهها
حسرت گامهايت !
در گسترهي اين جهان "بيدركجا" تو كجايي ؟
- به دستهاي تو ميانديشم و طالع خويش
و ستارهاي كه ظلمت شبي را فرا نسوخته فرو افتاد
به ايزدان و اندوه پيرزنان ِديري در گور خفته
بي آنكه دستهاشان را منجيي باشد!
به تو مي انديشم و گيسوان تو !
- خضر هم گمره از اين گيسوي پر آفت توست
دامن خويش گرفته است و دوان در پي توست
هرچه در خاك و فلك چشم به راه پي توست
آه از اين خوي كه آميخته اندر گِل توست
با دل سوختهام روز و شبي همدم باش !
به خويش ميانديشم و دستان تو
که هنوزش به سيرابي نبوييده
گونههايم را بدرود کردند
و تا زمينِ ستمکار
به نجوا با خون و تاريكي شود
با آسمان پيوستند !
به خويش ميانديشم و دستان تو !
و زنجير هزاران ساله
و هيهاي بردگاني که نور خداي را
در پيشاني سياه خويش ميجستند و سپيدي اشکهاشان!
به صاحب الزنج و شمشيرِ از نيام برکشيده
بکوشيد اي برادران ! بکوشيد !
که خواب و خلسهي خليفه
ديري است که از ضجّهي زنانِ خاكستر نشسته
برآشوفته و قيلولهاش
جز گريزي ناگزير
به خمر و زمر نيست !
شمشير برکشيد اي برادران !
و بهشت را به خون خويش
رنگي ديگرگونه بخشيد !
- آه از اين شيوهي چشمت که بهجز خون نشناخت
دل من باخت ولي خوب نگر تا به كه باخت ؟!
به همان مكر كه چشمان شكيباي تو ساخت!
كه نه با بخت من و طالع تاريك كسان
نه شبي ساخت نه هم غيرِ معمّا پرداخت!
من اين تن سرگردان را از توفان شن عبور دادهام
از تشنگي و مار و سراب
من اين تن بي پناه را از برهوت گذر دادهام
از چاههاي خشکيده و پاهاي بيافزار
از شهرهاي خالي و روستاهاي مرده
از درختانِ سوخته و کشتهاي قحطي ديده
و کودکانِ به ويرانه خفته !
اسکندر مرد و عرب خفت و مغول تيغ را به نيام برد اما
خوب بنگر
که به جامهي وارونه
چه کسي است آنکه در تو مي نگرد؟
به آيينه بنگر و تيغ را صيقلي کن !
- شمشيرم کجاس؟
من مرد جنگم
به دوريت قسم
راضي به مرگم !
خليفه برجاي ماند و امامزادگان
در سيهچالها پوسيدند!
و اينك آيتي ديگر
برگزيدگيِ خليفه را و نابكاريِ خصم را
خليفه برجاي ماند و اندوهي نيست
كه خدا بر آسمانهاست و علي در پس و قيامت در پيش!
نقاب را ديگر كنيد و جامه را ديگر!
باره را ديگر و خانه را ديگر
و دَمِ خويش را نيز اگر تقدير باشد
با ديوان بياميزيد اما
به هوش كه انگشت
بر طعامشان مبريد كه دروغ
تخمي است كه به حرام
با شما ميآميزد و هر خوشهاش
دو صد خرمن بار ميآرد!
صاحب مُرد و بابك بر دار رفت
يحيي فتاد و قلندر به خون غلتيد
رستم نيامد و عبدوي جط رفت !!
- بنالم چون پلنگِ تير خورده !
- بگريم چون زنِ فرزند مرده !
بر ما
توفان شن وزيده است !
بر ما
جنگلِ صاعقه فرو نشسته !
چه بيابان و چه جنگل اما
مرا با خوب و بد شما
ديري است كه كاري نيست
دلي دارم و مويهاي در خويش كُشته و گوشهاي كه در آن
از آنچه كه بر ما رفت
به چنگِ شكسته قصه ميگويم
آيينهي به آب آلوده و
شرابِ خانگيِ ترسِ محتسب خورده و
تيغِ به هر صبح و شام, صيقل ديده !
ديده بر تقدير گشودن و لايُمكِنُ الفِرار مِن حُكومتِك !
خاك را فراموشيدن و يُؤمنونَ بالغيب !
ماندن و پوسيدن و داد را
تا شاخسرو بازآيد
به نجوا با پستوها بازگفتن !
كه هنوز
خدا بر آسمانهاست و علي در پس و قيامت در پيش!
.... من اين تن سرگردان را از توفان شن عبور دادهام
از هجوم بي انقطاع ذرّات بيابان
من اين تن بيپناه را از برهوت گذر دادهام
از تشنگي و مار و سراب
از چاههاي خشکيده و پاهاي بيافزار
از آسمانِ خفته و زمينِ به طمعکاري دهانگشاده !
من اين جان نوميد را از مصافها و ميدانها
از باروهاي فروريخته و شهرهاي در آتش سوخته
از قناتهاي خشکيده و پناهگاههاي تفتيده !
اسبهاي بي سوار را ديدهام و کودکانِ پابرهنه را
خيمههاي خاکستر را و زنانِ به غارت رفته را
و کاروانهاي ترکِ وطن کرده را !
من اين تن سرگردان را از کوهها عبور دادهام !
دختران منتظر را ديدهام و تنهاي پوسيده را
خيابانهاي بيجهت و چشمهاي خالي را
خاك پوك و آسمان بيدستاويز را
و زمين و زمانِ تبخير شده را
و دهر را و بندگيِ تاريخ را
- چه كسي تو ؟ چه كسي تو
كه صورتِ مِه گرفتهات
نقابي ديگرگون است
و ديدگانت
آيينهي عدم !
- دهر ديو است و به شولاي خدا در شده است
ديگ ديو است و لباس پريان پوشيده است
در نگر تا به کجا جان تو را خواهد برد
اي که جانت همه از زهر عدم جوشيده است ... !
- نه جان و نه تني دارم اما
به دستهاي تو ميانديشم و طالع خويش
و ستارهاي كه ظلمت شبي را فرا نسوخته فرو افتاد .... !
مهدی فاموری
خردادماه 90, شيراز