دو زولفونت...

دو زلفونت بود تار ربابم

چه می خواهی از این حال خرابم

تو که با مو سر یاری نداری


چرا هر نیمه شو آیی به خوابم

فلک در قصد آزارم چرایی

گلم گر نیستی خارم چرایی

تو که باری ز دوشم بر نداری

میون بار سربارم چرایی

تو که نوشم نه ای نیشم چرایی

تو که یارم نه ای پیشم چرایی

تو که مرحم نه ای زخم دلم را

نمک پاش دل ریشم چرایی

خدایا داد از این دل داد از این دل

که یکدم مو نگشتم شاد از این دل

چو فردا دادخواهان داد خواهند

بگویم صد هزارون داد از این دل

دلم دور است و احوالش ندونم

کسی خواهد که پیغامش رسونم

خداوندا ز مرگم مهلتی ده

که دیداری به دیدارش رسونم


اگر دردم یکی بودی چه بودی

اگر غم اندکی بودی چه بودی

به بالینم حبیبی یا طبیبی

از این هردو یکی بودی چه بودی

ندونم لخت و عریونم که کرده

کدوم جلاد بی جونم که کرده

بده خنجر که تا سینه کنم چاک

ببینم عشق تو با مو چه کرده

بابا طاهر

هر چه خواهی می شوم...

هر چه خواهی می شوم

گر بخواهی گردِ دامانت شوم ، من می شوم

یا که مورِ آن  سلیمانَت شوم ، من می شوم

گر بخواهی مثلِ مجنونی بیابانگرد تو

واله ات ،مفتون وقربانت شوم ، من می شوم

گر بخواهی تیشه بردارم به کویِ بیستون

نقش بندِ امر و فرمانت شوم ، من می شوم

گر بخواهی یک غزل از حس و حال و از خیال

یا که بیتی نزدِ د یوانت شوم ، من می شوم

گر بخواهی تا ابد در عهد می مانم به عشق

نادمی یا گر پشیمانت شوم ، من می شوم

گر بخواهی تا بخندی بر سرابِ زندگی

یک تبسم نزد دندانت شوم ، من می شوم

بار گر بودم به دوشت یا گران محزون مشو

سهل خواهی گر  و آسانت شوم ،من می شوم

گر بخواهی کوه و دریا یا که ماه و اختری

جنگل و دشت و بیابانت شوم ، من می شوم

هرچه خواهی می شوم با امرِتو دستورِ تو

ذره ای ناچیز در جانت شوم ، من می شوم

ابوالقاسم الوندی

خسته ام از دست تو  ای روزگار...

خسته ام از دست تو  ای روزگار...

خسته ام از دستِ تو ای روزگار

بس که شد تکرار پائیز و بهار

تا که گرما آمد و حالم گرفت

تا که گشتم از برودت بی قرار

گاه غمگینم به ساز ِ چنگ ونی

گاه مسرورم به آهنگِ سه تار

یک غزل گاهی به بادم می دهد

یک دوبیتی می زند گه غم کنار

در تباهی می روم با جغد ِ شوم

شاد هستم یک زمانی از هَزار

برف و بوران گه پریشانم کند

مسکنت گاهی دهد یک آبشار

گه خرابیم از دل و دلشوره ها

گه سرابی در افق از کوهسار

اضطرابی سخت گه بر جان ِ من

می زند چنگال ِ خود را بی مهار

شوق عشقی می نشیند بر دلم

گاه گاهی تا بر انگیزد شعار

خسته ام از این فراز و از فرود

عاصی ام از گردش لیل ونهار

گشته ام بیگانه با اسرارِ خویش

می کنم از خویشتن دائم فرار

خسته ام از دست تو ای روزگار

می شود هر لحظه یک غم آشکار

با گلی گاهی دلم را می بری

درکنارش تیغ تیز و زخمِ خار

گاه نازم می کنی همچون عروس

گاه گازم می زنی عین ِ شکار

دوست دارم بس تو را ای نازنین

بسته ام بر ناز تو ای گلعذار

مهرورزی از تو شادی می دهد

زخم و جرحت می کند ما را خمار

تا نگردم محو در امواج ِ سخت

در دلم آرامش و عشقی بکار

تشنه ام ای ابر ِ صحراهای ِ خشک

شوق ِ بی حد بر تن و جانم ببار

ابوالقاسم الوندی

 

ابوالقاسم الوندی

به دست­هاي تو مي­انديشم و  طالع خويش...

-         كجايي تو ؟

در   گستره­ي اين جهانِ "بيدر كجا" تو كجايي ؟

كجايي ؟

كه جاده­ها خيال خرام تواَند و كوره­راه­ها

حسرت گام­هايت !

در گستره­ي اين جهان "بيدر­كجا" تو كجايي ؟

-  به دست­هاي تو مي­انديشم و  طالع خويش

و ستاره­اي كه ظلمت شبي را فرا نسوخته فرو افتاد

به ايزدان و اندوه پيرزنان ِديري در گور خفته

بي آنكه دستهاشان را منجيي باشد!

به تو مي انديشم و گيسوان تو !

-  خضر هم گمره از اين گيسوي پر آفت توست

دامن خويش گرفته است و دوان در پي تو­ست

هرچه  در خاك و فلك چشم به راه پي توست

آه از اين خوي كه آميخته اندر گِل  توست

با دل سوخته­ام روز و شبي همدم باش !

به خويش مي­انديشم و دستان تو

که هنوزش به سيرابي نبوييده

گونه­هايم را بدرود کردند

و تا زمينِ ستمکار

به نجوا با خون و تاريكي شود

با آسمان پيوستند !

به خويش مي­انديشم و دستان تو !

و زنجير هزاران ساله

و هيهاي بردگاني که نور خداي را

در پيشاني سياه خويش مي­جستند و سپيدي اشک­هاشان!

به صاحب الزنج و شمشيرِ از نيام برکشيده 

بکوشيد اي برادران !  بکوشيد !

که خواب و خلسه­ي خليفه

ديري است که از ضجّه­ي زنانِ خاكستر ­نشسته

 برآشوفته و  قيلوله­اش

جز گريزي ناگزير

به خمر و زمر نيست !

شمشير برکشيد اي برادران !

و بهشت را به خون خويش

رنگي ديگرگونه بخشيد !

-         آه از اين شيوه­ي چشمت که به­جز خون نشناخت

دل من باخت ولي خوب نگر تا به كه باخت ؟!

به همان مكر كه چشمان شكيباي تو ساخت!

كه نه با بخت من و طالع تاريك كسان

 نه شبي ساخت نه هم غيرِ معمّا پرداخت!

من اين تن سرگردان را از توفان شن عبور داده­ام

از تشنگي و مار و سراب 

من اين تن بي پناه را از برهوت گذر داده­ام

از چاه­هاي خشکيده و پاهاي بي­افزار

از شهرهاي خالي و روستاهاي مرده

از درختانِ سوخته و کشت­هاي قحطي ديده

و کودکانِ به ويرانه خفته !

اسکندر مرد و عرب خفت و مغول تيغ را به نيام برد اما

 خوب بنگر

که به جامه­ي وارونه

چه کسي است آنکه در تو مي نگرد؟

به آيينه بنگر و تيغ را صيقلي کن !

-         شمشيرم کجاس؟

من مرد جنگم

به دوريت قسم

راضي به مرگم ! 

 خليفه برجاي ماند و امام­زادگان

در سيه­چال­ها پوسيدند!

و اينك آيتي ديگر

برگزيدگيِ خليفه را و نابكاريِ خصم را

خليفه برجاي ماند و اندوهي نيست

كه خدا بر آسمان­هاست و علي در پس و قيامت در پيش!

نقاب را ديگر كنيد و جامه را ديگر!

باره را ديگر و خانه را ديگر

و دَمِ خويش را نيز اگر تقدير باشد

با ديوان بياميزيد اما

به هوش كه انگشت

بر طعامشان مبريد كه دروغ

تخمي است كه به حرام

با شما مي­آميزد و  هر خوشه­اش

دو صد خرمن بار مي­آرد!

 صاحب مُرد و  بابك بر دار رفت

يحيي فتاد و  قلندر به خون غلتيد

رستم نيامد و عبدوي جط رفت !!

-         بنالم چون پلنگِ تير خورده !

-         بگريم چون زنِ فرزند مرده !

بر ما

توفان شن وزيده است !

بر ما

 جنگلِ صاعقه فرو نشسته !

چه بيابان و چه جنگل اما

مرا با خوب و  بد شما

ديري است كه كاري نيست

دلي دارم و مويه­اي در خويش كُشته و گوشه­اي كه در آن

از  آنچه كه بر ما رفت

به چنگِ شكسته قصه مي­گويم

آيينه­ي به آب آلوده و

شرابِ خانگيِ ترسِ محتسب خورده و

تيغِ به هر صبح و شام, صيقل ديده !

ديده بر تقدير گشودن و لايُمكِنُ الفِرار مِن حُكومتِك !

خاك را فراموشيدن و يُؤمنونَ بالغيب !

ماندن و پوسيدن و داد را

تا شاخسرو  بازآيد

به نجوا با پستوها بازگفتن !

كه هنوز

 خدا بر آسمان­هاست و علي در پس و قيامت در پيش!

.... من اين تن سرگردان را از توفان شن عبور داده­ام

از هجوم بي انقطاع ذرّات بيابان

من اين تن بي­پناه را از برهوت گذر داده­ام

از تشنگي و  مار و سراب

از چاه­هاي خشکيده و پاهاي بي­افزار

از  آسمانِ خفته و زمينِ به طمعکاري دهان­گشاده ! 

من اين جان نوميد را از مصاف­ها و ميدان­ها

از باروهاي فروريخته و شهرهاي در آتش سوخته

از قنات­هاي خشکيده و پناهگاه­هاي تفتيده !

اسب­هاي بي سوار را ديده­ام و کودکانِ پابرهنه را

خيمه­هاي خاکستر را و  زنانِ به غارت رفته را

و کاروان­هاي ترکِ وطن کرده را !

من اين تن سرگردان را از کوه­ها عبور داده­ام !

دختران منتظر را ديده­ام و تن­هاي پوسيده را

خيابان­هاي بي­جهت و چشم­هاي خالي را

خاك پوك و آسمان بي­دستاويز را 

و زمين و زمانِ تبخير شده را

و دهر را و بندگيِ تاريخ را

-         چه كسي تو ؟ چه كسي تو

كه صورتِ مِه گرفته­ات

نقابي ديگرگون است

و ديدگانت

آيينه­ي عدم ! 

-         دهر ديو است و به شولاي خدا در شده است

              ديگ ديو است و لباس پريان پوشيده است

              در نگر تا به کجا جان تو را خواهد برد

             اي که جانت همه از زهر عدم جوشيده است ... !

-         نه جان و نه تني دارم اما

به دست­هاي تو مي­انديشم و  طالع خويش

 و ستاره­اي كه ظلمت شبي را فرا نسوخته فرو افتاد .... !

 مهدی فاموری

خردادماه 90, شيراز

پروین اعتصامی

پروین اعتصامی

مادر موسی چو موسی را به نیل...

.

مادر موسی چو موسی را به نیل

در فکند از گفته رب جلیل

خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه

گفت کی فرزند خرد بی گناه

گر فراموشت کند لطف خدای

چون رهی زین کشتی بی ناخدای

گر نیارد ایزد پاکت به یاد

آب، خاکت را دهد ناگه به باد

وحی امد کین چه فکر با طل است

رهرو ما اینک اندر منزل است

پرده شک را بر انداز از میان

تا ببینی سود کردی یا زیان

ما گرفتیم آنچه را انداختی

دست حق را دیدی و نشناختی؟

در تو تنها عشق و مهر مادریست

شیوه ما عدل و بنده پروریست

نیست بازی کار حق، خود را مباز

آنچه بردیم از تو باز آریم باز

سطح آب از گاهوارش خوشتر است

دایه اش سیلاب و موجش مادر است

رودها از خود نه طغیان می کنند

آنچه می گوییم ما، آن می کنند

ما، به دریا حکم طوفان می دهیم

ما به سیل و موج فرمان می دهیم

نسبت نسیان به ذات حق مده

بار کفر است این به دوش خود منه

به که بر گردی ، به ما بسپاریش

کی تو از ما دوست تر می داریش

نقش هستس نقشی از ایوان ماست

خاک و باد و آب سر گردان ماست

قطره ای کز جویباری می رود

از پی انجام کاری می رود

ما بسی گم گشته باز آورده ایم

ما بسی بی توشه را پرورده ایم

 

میهمان ماست هر کس بی نواست

آشنا با ماست چون بی آشناست

ما بخوانیم ار چه ما را رد کنند

عیب پوشیها کنیم ار بد کنند

سوزن ما دوخت هر جا هر چه دوخت

ز آتش ما سوخت هر شمعی که سوخت

کشتی ای ز آسیب موجی هو لناک

رفت وقتی سوی غرقاب هلاک

بندها را تار و پود از هم گسیخت

موج از هر جا که راهی یافت ریخت

هرچه بود از مال و مردم را ببرد

زان گروه رفته طفلی ماند خرد

طفل مسکین چون کبوتر پر گرفت

بحر را چون دامن مادر گرفت

موجش اول وهله چون  طومار کرد

تند باد، اندیشه پیکار کرد

بحر را گفتم دگر طوفان مکن

این بنای شوق را ویران مکن

در میان مستمندان فرق نیست

این غریق خرد بهر غرق نیست

صخره را گفتم مکن با او ستیز

قطره را گفتم ، بدان جانب مریز

امر دادم باد را ،کان شیر خوار

گیرد از دریا ، گذارد در کنار

سنگ را گفتم به زیرش نرم شو

برف را گفتم که آب گرم شو

صبح را گفتم به رویش خنده کن

نور را گفتم دلش را زنده کن

لاله را گفتم که نزدیکش به روی

ژاله را گفتم که رخسارش بشوی

خار را گفتم که خلخالش مکن

مار را گفتم که طفلک را مزن

رنج را گفتم که صبرش اندک است

اشک را گفتم مکاهش کودک است

گرگ را گفتم تن خردش مدر

دزد را گفتم گلوبندش مبر

بخت را گفتم جهان داریش ده

هوش را گفتم که هوشیاریش ده

تیرگیها را نمودم روشنی

ترس ها را جمله کردم ایمنی

ایمنی دیدند و نا ایمن شدند

دوستی کردم مرا دشمن شدند

کا رها کردند اما پست و زشت

ساختند آیینه ها اما ز خشت

تا که خود بشناختند از راه، جاه

چاهها کندند مردم را به راه

روشنیها خواستند اما ز دود

قصر ها افراشتند اما به رود

قصه ها گفتند بی اصل و اساس

دزدها بگماشتند از بهر پاس

جامها لبریز کردند از فساد

رشته ها رشتند در دوک عناد

درس ها خواندند اما درس عار

اسبها راندند اما بی فسار

دیو ها کردند و دربان و وکیل

در چه محضر محضر حی جلیل

وا رهاندیم آ ن غریق بی نوا

تا رهید از مرگ شد صید هوا

آخر آن نور تجلی دود شد

آن یتیم بی گنه نمرود شد

رزمجویی کرد با چون من کسی

خواست یاری از عقاب و کرکسی

برق عجب، آتش یسی افروخته

وز شراری خانمانها سوخته

خواست تا لاف خداوندی زند

برج و باروی خدا را بشکند

رای بد زد گشت پست و تیره رای

سر کشی کرد و فکندیمش ز پای

ما که دشمن را چنین می پروریم

دوستان را از نظر چون می بریم

آنکه با نمرود این احسان کند

ظلم کی با موسی عمران کند

این سخن پروین نه از روی هواست

هر کجا نوریست ، ز انوار خداست

پروین اعتصامی

گره گشای پروین

پیر مردی مفلس و برگشته بخت

روز گاری داشت ناهموار و سخت


هم پسر، هم دخترش بیمار بود

هم بلای فقر و هم بیمار بود


این،دو میخواستی اینک پزشک

این غذایش آه بودی ، آن سرشک


این عسل می خواست ، آنیک شوربا

این لحافش پاره بود ،اینک قبا


روز ها میرفت بر بازار و کوی

نان طلب میکرد و میبرد آبروی


دست برهر خود پرستی می گشود

تا پشیزی بر پشیز دیگر میفزود



هر امیری را روان می شد زپی

تا مگر پیراهنی ، بخشد به وی


شب بسوی خانه می آمد زبون

قالب از نیرو تهی ، دل پر ز خون


روز ، سائل بود و شب بیمار دار

روز از مردم ، شب از خود شرمسار


صبحگاهی رفت و اهل کرم

کس ندادش نه پشزونه درم


از دری میرفت حیران بر دری

رهنمود امٌا نه پایی نه سری


ناشمرده ، برزن و کویی نماند

دیگرش پای تکاپو پی نماند


در همی در دست و دامن نداشت

سازو برگ خانه بر گشتن نداشت


رفت سوی آسیا ، هنگام شام

گندمش بخشید دهقان یک دو جام


زد گره در دامن آن گندم ،فقیر ،

شد روان و گفت کای حٌی قدیر


گر تو پیش آری به فضل خویش دست

بر گشایی هر گره کایٌام بست


چون کنم ، یا رب در این فصل شتا

من علیل و کودکانم ناشتا،


می خرید این گندم از یکجای کس

هم عسل زان میخرید م هم عدس


آن عدس ، در شوربا میریختم

وان عسل باآب میآنداختم


درد آگر باشد یکی ، دارو یکی است

جان فدای آنکه درد او یکی است


بس گره بکشوده ای ، از هر قبیل

این گره را نیز بگشا ای جلیل


این دعا میکرد و می پیمود راه

نا گه افتادش به پیش پا نگاه


دید گفتارش فساد انگیخته

وان گره بگشود ، گندم ریخته


بانگ بر زد ، کای خدای دادگر

چون تو دانایی ، نمیداند مگر


سالها نرد خدایی باختی

این گره را زان گره نشناختی


این چه کار پست ای خدای شهر و ده

فرقها بود این گره را زان گره



چو نمی بیند ،چو تو بیننده ای

کاین گره را بگشاید ، بنده ای


تا که بر بسته تو دادم کار را

ناشتا بگذاشتی بیمار را


هر چه در غربال دیدی، بیختی

هم عسل ، هم شوربا را ریختی


من ترا کر گفتم ، ای یار عزیز

کاین گره بگشای و گندم را بریز


ابلهی کردم که گفتم ای خدای

گر توانی این گره را بر گشای


آن گره را چون نیارستی گشود

این گره بگشودنت ، دیگر چه بود


من خداوندی ندیدم زین نمط

یک گره بگشودی وآنهم غلط


الغرض ، برگشت، مسکین دردناک

تا مگر بر چیند آن گندم زخاک


چوبرای جستجو خم کرد سر

دید افتاده یکی همیان زر


سجده کرد و گفت کای رب ودود

من چه دانستم ترا حکمت چه بود


هر بلایی کز تو آید رحمتی است

هر که را فقری دهی ، آن دولتی است


تو بسی زاندیشه برتر بوده ای

هر چه فرمانست ، خود فر موده ای


زان به تاریکی گذاری بنده را

تا ببیند آن رخ تابنده را


تیشه ، زان بر هر برگ و بندم زنند

تا که با لطف تو پیوندم زنند


گر کسی را از تو دردی شد نصیب

هم سرانجامش تو گردیدی طبیب


هر که را مسکین و پریشان تو بود

خود نمی دانست و مهمان تو بود


رزق زان معنی ندادندم خسان

تا ترا دانم پناه بی کسان


ناتوانی زان دهی تر بندرست

تا بداند کانچه دارد زان تست


زان بدرها بردی این درویش را

تا که بشناسد خدای خویش را


اندرین پستی ، قضایم زان فکند

تاتو را جویم ترا خوانم بلند


من به مردم داشتم روی نیاز

گر چه روز و شب ، در حق بود باز


من بسی دیدم خداوندان نال

تو کریمی ، ای خدای ذوالجلال


بردرد و نان ، چو افتادم زپای

هم تو دستم را گرفتی ، ای خدای


گندمم را ریختی تا زر دهی

رشته ام بردی ، که تا گوهر دهی


در تو پروین نیست فکر و هوش

ور نه دیگ حق نمی افتد زجوش

 

 

پروین اعتصامی

پروین اعتصامی

پروین اعتصامی

شهریار می گوید:
          "پروین هفت سال داشت که رفت تهران، من چهارده سال داشتم که رفتم. وقتی توی کتابخانه مجلس سراغ بهار می رفتیم آنجا هم از من می خواستند شعر بخوانم و هم از پروین... من غزل های لطیف می خواندم و او قطعات سنگین و پر مغز ... پروین در قطعه بی نظیر است در ادبیات ایران"
          حاج سیدنصر الله تقوی در مورد پروین می گوید؛ "من از رفقای نزدیک اعتصام الملک بودم و ساعاتی ممتد در خانه او در کتابخانه او به بحث و مطالعه ادبی با او گذرانیده ام. خانم پروین از خردسالی بدون خستگی در کنار ما قرار گرفت و با عطش خارج از حوصله کودکان به گفتار ما گوش فرامی داد. اولین شعرش را در سن هشت سالگی ساخت. در این سن فارسی را روان می خواند و می نوشت"
          سعید نفیسی از پروین میگوید :
          "پروینی که من دیدم و بارها دیدم بدین گونه بود. قیافه بسیار آرام داشت. با تانی و وقار خاصی جواب می گفت و می نگریست. هیچ گونه شتاب و بی حوصلگی در او ندیدم. چشمانش بیشتر به زیر افکنده بود. یاد ندارم در برابر من خنده کرده باشد. وقتی که از شعر او تحسین می کردم با کمال آرامش می پذیرفت، نه وجد و نشاطی می نمود و نه چیزی می گفت. هرگز یک کلمه خودستایی از او نشنیدم و رفتاری که بخواهد اندک نمایش برتری بدهد از او ندیدم.
          این سیماهای آرام و چهره های متین که در گویندگان و سرایندگان واقعی است، می رساند که گفتارشان زاده ایمان قلبی و پرورده عقیدت راسخی است که حاجت به هیچ گونه نمایش، حتی نمایشی که قهراً هر اندیشه یی باید در سیمای صاحب اندیشه بکند ندارد."

 زنده یاد پروین اعتصامی

محتسب، مستی  به ره  دید و  گریبانش  گرفت         مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست

گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی         گفت :  جرم  راه  رفتن   نیست ،   ره   هموار  نیست

گفت:  میباید   تو   را   تا   خانهٔ   قاضی   برم         گفت :  رو  صبح  آی ، قاضی  نیمه‌ شب  بیدار  نیست

گفت: نزدیک است  والی را سرای، آنجا شویم         گفت :  والی    از    کجا   در    خانهٔ    خمار   نیست

گفت: تا  داروغه  را گوئیم ،  در مسجد بخواب         گفت :   مسجد     خوابگاه    مردم    بدکار     نیست

گفت: دیناری  بده  پنهان   و  خود  را  وارهان         گفت :   کار  شرع  ،   کار  درهم   و   دینار   نیست

گفت: از  بهر غرامت ،  جامه‌ات   بیرون  کنم          گفت :  پوسیدست ،  جز  نقشی  ز پود  و تار  نیست

گفت: آگه  نیستی   کز  سر   در  افتادت   کلاه          گفت :  در  سر عقل  باید  ،  بی  کلاهی  عار  نیست

گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی        گفت :  ای  بیهوده‌گو ،  حرف  کم  و   بسیار   نیست

گفت: باید  حد  زند  هشیار   مردم ،  مست  را          گفت :  هشیاری  بیار ،  اینجا   کسی  هشیار  نیست

پروین اعتصامی

زندگی نامه پروین

در 25 اسفند 1285، در شهر تبریز دختری چشم به جهان گشود که او را رخشنده نامیدند. رخشنده در خانواده ای فاضل و در دامان پدری دانشمند و مادری شاعر تربیت شد. او به یمن بهره مندی از فضای ادبی و شاعرانه ای که در خانه پدری وجود داشت و قریحه ای سرشار از ذوق ادبی و توانایی فراوانی که در این زمینه از آن برخوردار بود، به سرودن شعر روی آورد. پدرش اعتصام الملک به دلیل اشعار موزون و زیبایی که رخشنده در 8 سالگی سرود، تخلص «پروین» برای او انتخاب کرد و به تدریج به همین نام شهرت یافت.

دیوان شعر پروین

دیوان شعر پروین اعتصامی، نخستین بار در سال 1314 به کوشش پدر و برادرش ابوالفتح با پنج هزار بیت به چاپ رسید. این کتاب نظر محافل ادبی و به ویژه زنان را به خود جلب کرد. در آن زمان، پروین که شاعری جوان بود، در شمار شاعران جوان و سرآمدان دوره خویش به شمار می آمد. دیوان اشعار پروین، قالبی منظم دارد که رفته رفته بر ابیات آن اضافه شده است. در حال حاضر، دیوان اشعار او شامل 5606 بیت در قالب 209 قصیده، قطعه، غزل، مثنوی، پنج قطعه کوتاه دو سه بیتی و نیز یازده تک بیتی است که در آن، آموزه های اخلاقی، تعلیمی و پند و اندرزهای اجتماعی بیان شده است.

هنر شاعری پروین

پروین اعتصامی، شاعری هنرمند است. نقطه اوج هنر او در این است که با تیزبینی خاص خود، نحوه زندگی هم نوعانش را می بیند. او برای اصلاح نقاط ضعف آنها، از زبان و سرگذشت حقیقی یا خیالی افراد، حیوانات و اشیا، از جمله ظالم و مظلوم، چشم و مژگان، صیاد و مرغ و... بهره می گیرد. پروین شعر می سراید و در هر شعرش، مطالب مورد نظر خود را به یاد خوانندگان می آورد. به همین دلیل، شعر او به تابلویی ازقصه حیات انسان ها تبدیل شده است. هنر دیگر شاعری پروین، اصالت و نوآوری اوست. همچنین پروین در پندگویی به طبقات مختلف مردم، با زبانی ساده و روان، آنها را به سوی ویژگی های انسانی دعوت می کند و با هنرمندی تمام، از آگاهی، چیره دستی و شجاعت آدمیان سخن می گوید. همین هنر شاعری او سبب شده که برخی از دیر باورانی که به او شک و تردید داشته اند، شعرش را معما بدانند و به او تهمت بزنند و اشعارش را به ناصر خسرو نسبت دهند».

ویژگی های روحی

آنچه از اشعار پروین اعتصامی می توان درباره خلقیات و روحیات او نتیجه گیری کرد، دل بستگی عمیق او به پدر و استعداد و شوق فراوان او به آموختن است. پاکی و پاک دامنی، ظلم ستیزی، مخالفت با ستم و ستمگران و نیز ابراز همدردی و همدلی با محرومان و ستمدیدگان، از ویژگی های روحی پروین به شمار می آید. شاید همین روحیه سبب شد تا او دعوت رضا شاه را برای آنکه معلم ملکه باشد، نپذیرد. همچنین می توان محبوبیت و شهرت پروین را در بین مردم، به دلیل روحیه دینی و پای بندی او به اصول دینی و اخلاقی دانست.

جوانی با تجربه های گذشتگان

اشعار پرون اعتصامی، اصالت و تازه گویی دارد. او در محضر استادان آشنا به روش کلاسیک و میراث فرهنگی و ادبی ایرانیان پرورش یافته و به مانند آنها به سرودن شعر پرداخته است. همچنین، پروین صاحب افکار و ایده های تازه ای بود. «مارگارت آرنت مدلونگ» در تفسیری کلی از اشعار پروین می نویسد: «پروین با هوشمندی تمام، نوع ادبی سنتی مناسبی را برای بیان افکار خود انتخاب کرده است. اشعار پروین با سبک شاعران بلند آوازه ایران از لحاظ محتوا و مفهوم و نیز ظاهر گفتار و رعایت وزن و قافیه و اسلوب گویش شعر کهن فارسی سروده شده، و خواننده را به یاد شاعران گران قدری چون رودکی، ناصر خسرو، سنایی، سعدی و نظامی و حافظ می اندازد».

خیال و خیال پردازی در شعر پروین

پروین اعتصامی در سراسر اشعار پندگونه خود، می خواهد مخاطب را به حق و حقیقت هدایت کند. تمام خیال پردازی های او، از زندگی عمومی مردم سرچشمه می گیرد و در بازگویی نابسامانی ها و دردهای همان مردم به کار می رود. خیال پردازی در شعر پروین واقعی و هدایت کننده به سوی حقایق زندگی است؛ زیرا او خود فردی با سلامت نفس، نکته سنج و موشکاف، حقیقت بین، عاشق مردم و مسلمان است. پروین حقایق زندگی هم نوعان خود را می بیند و مانند امانتداری مؤمن، آن را دل سوزانه در شعر خود منعکس و به دیگران متنقل می کند.

مناظره در شعر پروین

یکی از برجستگی های شعر پروین، روی آوردن به هنر مناظره است. این نوع شعر با هنرمندی وخلاقیت شاعر، گوشه ای از دیوان او را به خود اختصاص داده است. مناظرات صد و بیست گانه پروین، به گونه ای ساده، قابل فهم و صریح سروده شده است که اغلب با یکی دوبار خواندن، مفهوم آن در ذهن خواننده ماندگار می شود. در واقع مناظره، اوج شعر پروین است. از معروف ترین مناظره های انتقادی شعر او، می توان به قطعه «مست و هوشیار» اشاره کرد. پروین در این قطعه، بسیاری از حقایق وضعیت اجتماعی زمان خود را بیان می کند. فقر، ستم و بی اعتنایی به مسائل شرعی از آن جمله است.

حکایت در شعر پروین

یکی از روش های بسیار مؤثر در اندرز دادن، استفاده از داستان سرایی و حکایت گویی است. پروین اعتصامی در اشعار خود از این روش به خوبی استفاده کرد و می توان او را بزرگ ترین شاعر داستان سرای معاصر زبان فارسی دانست. پروین با بیان گوش نواز و تأثیرپذیر، از زبان مردم، حیوانات، اجسام، خوراکی ها و دیگر اشیا، مطالب پندآموز خود را به سادگی و با تصاویری روشن در ذهن خوانندگان خود جای می دهد. در واقع علت موفقیت پروین در سرودن داستان های جذاب و شیرین این است که او از یک سو داستان های خود را که اغلب افشای درد و رنج اطرافیانش بوده، به خوبی درک کرده است و از سوی دیگر، طبیعت نقاد او این داستان ها را با قوه تخیل و احساس و اندیشه خود به همراه چاشنی صداقت و اصالت که در گفتار دارد، در شعرهایش آورده و به خوبی ارائه کرده است.

مبارزه با تنگ دستی

پرداختن به حقایق زندگی اقشار گوناگون جامعه و جدی گرفتن نیازهای آنان و افشاگری شجاعانه، از موضوعاتی است که پروین در شعر خود به آن توجه می کند. او با مردم هم عصر خود پیوند معنوی استواری داشت؛ به گونه ای که از درد و رنج های آنها بسیار پریشان و ناراحت می گشت. شرح نابه سامانی زندگی مردم و بازگویی آن، سبب شده که عده ای اشعار او را غمناک توصیف کنند؛ در حالی که شعر پروین غمناک نیست، بلکه شرح احوال زندگی مردمی رنج کشیده است که پروین در سروده هایش به آن می پردازد.

فقرستیزی در دیوان پروین

پروین در بسیاری از شعرهایش، درباره فقر به شکل های گوناگون و از زبان افراد مختلف سخن گفته است. او در یکی از سروده های خود چنین می گوید:

یکی زین سفره نان خشک برد آن دیگری حلوا قضاگویی نمی دانست رسم میزبانی را

همچنین در جای دیگر، او از تیره روزی و فقر دخترکی سخن می گوید که به علت موی ژولیده، جامه پر وصله و رخسار رنگ پریده اش، مورد استهزای همسالان خویش قرار می گیرد. یا از زبان زنی سالخورده و فرسوده به تشریح اندوه ناشی از فقر او می پردازد و به خواننده می فهماند که منشأ فقر، به جامعه، دولت و مردم ثروتمند آن باز می گردد.

نکوهش خودکامگی

پروین اعتصامی، این شاعر آزادی خواه، در شعر خود به مسئله خودکامگی زورمندان می پردازد. او مانند شاعران دیگری که با او هم زمان بودند و در مقابل ظلم ایستادند، همواره خودکامگی زورمندان را نکوهش می کرد. البته پروین هیچ گاه کسی را هجو نکرد و واژه ای زشت و خلاف عفت عمومی به کار نبرد، بلکه با روشی شیوا، روان و زیبا، ضمن محکوم کردن افراد مستبد و نفی راه و روش زشت آنان، جامعه را به اجرای عدالت دعوت می کند که زیبایی این برخورد را می توان در قطعه «اشک یتیم» به خوبی مشاهده کرد.

مخاطبان پروین

اشعار پروین اعتصامی، مردمی است و مخاطبان او طبقات گوناگون مردم اند. او حقایق زندگی افراد جامعه خود را باور داشت و با تمام وجود آن را حس می کرد. پروین با شجاعتی خاص و صراحت، دردها را به گوش قدرتمندان می رساند. در اشعار او شاه و گدا، دارا و نادار، سپید و سیاه، خوش بختی و تیره روزی، همه مخاطب و دریافت کننده پیام اندرزگونه او هستند.

پروین برای تأثیرگذاری بهتر در مخاطبان، از انواع فنون کلامی از جمله حکایت، ضرب المثل و مناظره بهره گرفته است. به دلیل همین ویژگی ها و نزدیکی به واقعیت های زندگی بیشتر مردم جامعه و مخاطبان خود، به قول ملک الشعرای بهار، دیوانش همچون «قند پارسی» مذاق جان را شیرینی می بخشد.

بهره گیری از آیات در اشعار پروین

از ویژگی های بارز اشعار پروین اعتصامی، بهره گیری از آیات کریمه قرآن مجید است که به بزرگی و شکوه سروده های او ارزش بیشتری می افزاید. این بهره برداری، در جای جای دیوان او منعکس و جلوه گیر می باشد که به آنها اشاره می کنیم:

1. ید بیضاء

پروین اعتصامی در نخستین قصیده از دیوان خود جایی که می گوید:

ساحر فسون و شعبده انکارد نور تجلی و ید بیضاء را

به داستان معجزه حضرت موسی علیه السلام ، ید بیضاء اشاره مستقیم دارد که در قرآن مجید آمده است: «هنگامی که دست خود را بیرون کشید، ناگاه درخشنده و خیره کننده ناظران بود».

2. گواهی دادن جوارح

پروین در یکی دیگر از قصایدش از آیات قرآن بهره گرفته و گفته است:

در آن دیوان که حق حاکم شده است و زبان شاهد نخواهد بود بازار بهاء چرب زبانی را

در این بیت، پروین به دادگاه عدل الهی در روز رستاخیز اشاره دارد؛ جایی که اعضا و جوارح به اعمال فرد گواهی می دهند. خداوند در قرآن فرموده است: «به پوست های خود گویند چرا بر ضد ما شهادت و گواهی دادید».

3. عصا واژدها

او در قصیده «آینه معنا» در بیت:

عصا را اژدها بایست کردن، شعله را گلزار تو با دعوی، گه ابراهیم و گاهی پور عمرانی

به عصای حضرت موسی علیه السلام و داستان گلستان شدن آتش بر ابراهیم خلیل الرحمن به امر خدای تعالی اشاره می کند.

4. لطف حق

احساسات و هنرمندی های شاعرانه پروین در دیوانش زمانی اوج می گیرد که به داستان حضرت موسی علیه السلام و مادر او می رسد و به دریا افکندن و سالم ماندن آن حضرت را از الطاف حق تعالی می داند. پروین اعتصامی در اشعار خود چنین می سراید:

مادر موسی چو موسی را به نیل در فکند از گفته رب جلیل
خود به ساحل کرد با حسرت نگاه گفت کای فرزند خرد و بی گناه
گر فراموشت کند لطف خدای چو رهی زین کشتی بی ناخدای
گر نیارد ایزد پاکت به یاد آب، خاکت را دهد ناگه به باد
وحی آمد کاین چه فکر باطل است رهرو ما اینک اندر منزل است

غروب عمر پروین

پروین اعتصامی در روز سوم فروردین سال 1320 هجری شمسی، در بستر بیماری افتاد و شب شنبه 15 همان ماه در آغوش مادر در 35 سالگی دعوت حق را لبیک گفت و در شهر قم، در مقبره خانوادگی خود واقع در صحن مطهر حضرت معصومه علیهاالسلام در کنار قبر پدر به خاک سپرده شد. پروین در قطعه ای که برای سنگ فرار خویش سروده، ضمن بازگویی حالات انسان در محنت گاه گور و التماس قرائت «فاتحه و یاسین»، طبق عادت و خصلت خویش، کسانی را که بر مزارش قدم می گذارند به رعایت حال دیگران سفارش می کند و با شیرینی سخن خود، از دوستی ها و بی وفایی دنیا می گوید

برای تو..

مو آن رندم که نامم بی قلندر

نه خون دیرم نه مون دیرم نه لنگر

 

چو روز آیه بگردم گرد گیتی

 

چو شو گرده به خشتی وانهم سر

بابا طاهر

 

با من بگو تا کیستی ، مهری؟ بگو ، ماهی؟ بگو

با من بگو تا کیستی ، مهری؟ بگو ، ماهی؟ بگو
خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی؟ بگو ، آهی؟ بگو
راندم چو از مهرت سخن گفتی بسوز و دم مزن
دیگر بگو از جان من ، جانا چه می‌خواهی؟ بگو
گیرم نمی‌گیری دگر  زآشفته ی عشقت خبر ،
بر حال من گاهی نگر ، با من سخن گاهی بگو
ای گل پی هر خس مرو، در خلوت هر کس مرو
گویی که دانم ، پس مرو، گر آگه از راهی بگو
غمخوار دل ای مه نه ای ، از درد من آگه نه ای
ولله نه ای ، بالله نه ای ، از دردم آگاهی بگو ؟
بر خلوت دل سرزده یک شب درآ ساغر زده
آخر نگویی سرزده ، از من چه کوتاهی بگو؟
من عاشق تنهایی‌ام سرگشته شیدایی‌ام
دیوانه‌ای رسوایی‌ام ، تو هرچه می‌خواهی بگو

مهرداد اوستا

مهرداد اوستا

مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می گذارند.
دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد.
دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند .
ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود .
تا اینکه یک روز مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می بیند...
مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می شود.
سالها بعد از پیروزی انقلاب ، وقتی شاه از دنیا می رود ، زن های شاه از ترس فرح ، هر کدام به کشوری می روند و نامزد اوستا به فرانسه .

در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می شود .
و در نامه ای از مهرداد اوستا می خواهد که او را ببخشد.

اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را می سراید.

وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم
شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم

وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم
شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم

كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم

مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم

چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم

بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم

نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم

جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي
چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم

به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم

وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟

مهرداد اوستا

محمدرضا رحمانی از لک زبانان بروجرد و از طایفهٔ بیرانوند در سال ۲۰ بهمن ۱۳۰۸ هجری خورشیدی در خانواده‌ای که به شعر و ادبیات علاقه داشتند، در شهر بروجرد بدنیا آمد. پدر بزرگ مادری وی، شاعری خوش قریحه بود که در شعر رعنا تخلص می‌کرد . مهرداد استعداد فراوانی برای شعرگویی داشت به گونه‌ای که از کلاس پنجم ابتدایی با تشویق معلمان خود به سرودن شعر پرداخت. شعرهای دوران نوجوانی وی کمتر به انتشار رسیدند. علت آن، تمایل وی به قصیده‌سرایی بود که سنگین‌تر از نوع اشعار متداول آن روزگار بود.

در سال ۱۳۲۰ و هنگامی که مهرداد نوجوانی دوازه ساله بود به همراه خانواده اش به تهران آمد و دوره دبیرستان خود را در یکی از دبیرستانهای شبانه این شهر به پایان رساند.

وی تحصیلات دانشگاهی خود را از سال ۱۳۲۷ با ورود به دانشکده معقول و منقول (الهیات) دانشگاه تهران آغار کرد و ابتدا لیسانس معقول و منقول گرفت و سپس با ادامه دادن تحصیل، با مدرک فوق لیسانس در رشته فلسفه از این دانشگاه فارغ التحصیل شد. از استادان وی می‌توان به بدیع الزمان فروزانفر اشاره کرد.

مهرداد اوستا هم‌زمان با تحصیل در دانشگاه، به استخدام وزارت آموزش و پرورش در آمد و به عنوان دبیر در چندین دبیرستان تهران به تدریس پرداخت.

او در سالهای ۱۳۳۳ و ۱۳۴۵ دو بار ازدواج کرد که حاصل آن یک پسر و سه دختر بود

مهرداد اوستا شعرهایی در مخالفت با رژیم پهلوی سرود و مدتی را به عنوان زندانی سیاسی در زندان گذراند.

در سه شنبه، ۱۷ اردیبهشت سال ۱۳۷۰، در حالی که مشغول تصحیح شعری در شورای شعر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در تالار وحدت بود دچار عارضه قلبی شد و درگذشت. مهرداد اوستا در در بهشت زهرای تهران مقبره مشاهیر فرهنگ، ادب و هنر در کنار مجتبی مینوی و مشایخ فریدنی (حجره ۹۵۳) به خاک سپرده شد

منابع پیشنهادی برای دکتری ادبیات...

منابع آزمون دکتری ادبیات

1ـ نظم فارسی:

 شاهنامه (جلد 2و1):  شرح دکتر جوینی ؛انتشارات دانشگاه تهران/ نامه باستان. جلد اول و دوم.  شرح کزازی ؛انتشارات سمت/

مثنوی (دفتر اول و دوم)  : شرح مثوی شریف ؛فروزانفر ؛انتشارات علمی و فرهنگی/مثنوی  شرح کریم زمانی؛انتشارات اطلاعات/

مخزن الاسرار نظامی : شرح دکتر ثروتیان/ پرده سحر سحری.دکتر انزابی نژاد/دکتر برات زنجانی. انتشارات دانشگاه تهران /

بوستان سعدی : شرح دکتر غلامحسین یوسفی.انتشارات خوارزمی/شرح دکتر انزابی نژاد و قره بگلو/

غزلهای حافظ: شرح خطیب رهبر .انتشارات دانشگاه تهران/

قصاید خاقانی : گزارش دشواریهای دیوان خاقانی. دکتر کزازی. انتشارات مرکز./بزم دیرینه عروس.معصومه معدن کن .مرکز نشر دانشگاهی / سوزن عیسی.دکتر سجادی/ رخسار صبح.دکتر کزازی.نشر مرکز/

حدیقه و دیوان سنائی : شرح مدرس رضوی. انتشارات دانشگاه تهران / تعلیقات حدیقه. مدرس رضوی. انتشارات علمی فرهنگی/ آب آتش فروز.دکتر اشرف زاده/ شرح مشکلات حدیقه سنایی. اسحاق طغیانی. انتشارات دانشگاه اصفهان /خلاصه حدیقه سنایی. دکتر امیر بانو کریمی. انتشارات دانشگاه تهران/

منطق الطیر عطار : تصحیح و شرح  شفیعی کدکنی.انتشارات سخن/شرح انزابی نژاد/شرح صادق گوهرین. انتشارات علمی فرهنگی/ شرح دکتر اشرف زاده.انتشارات اساطیر/فرهنگ نوادر لغات و تعبیرات عطار. دکتر اشرف زاده/

ناصر خسرو : تصحیح مجتبی مینوی و مهدی محقق. انتشارات دانشگاه تهران /شرح کامل دیوان ناصر خسرو   ؛دکتر شعار /تحلیل اشعار ناصر خسرو ؛دکتر مهدی محقق؛انتشارات دانشگاه تهران/ شرح سی قصیده از ناصر خسرو. دکتر مهدی محقق. انتشارات توس /

غزلیات شمس: گزیده ی شفیعی کدکنی. انتشارات امیر کبیر./

دیوان انوری: مفلس کیمیا فروش ؛دکتر شفیعی کدکنی/ شرح لغات و مشکلات دیوان انوری . دکتر شهیدی. انتشارات علمی فرهنگی وگلشن راز: تصحیح و دکتر خالقی و کرباسی. انتشارات زوار

شاعر آیینه ها. دکتر شفیعی کدکنی. انتشارات آگاه

حافظ : فرهنگ اشعار حافظ. احمد علی رجایی .انتشارات علمی فرهنگی/ حافظ نامه.دو جلد .دکتر خرمشاهی. انتشارات علمی فرهنگی ./ .کلک خیال انگیز. دکتر پرویز اهور. انتشارات اساطیر/ مقالاتی در باره زندگی و شعر حافظ. دکتر منصور رستگار. انتشارات امیر کبیر

   2ـ نثر فارسی و دستور زبان :

 تاریخ بیهقی :  تصحیح و شرح خطیب رهبر.سه جلد. انتشارات زریاب / دیبای خسروانی ؛دکتر یاحقی/

گلستان  : تصحیح  و شرح دکتر یوسفی.انتشارات خوارزمی/شرح دکتر خزایلی /

 كلیله و دمنه :  تصحیح  و شرح مجتبی مینوی.انتشارات دانشگاه تهران.و امیر کبیر /گزیده انزابی نژاد/

چهار مقاله نظامی عروضی :  تصحیح و شرح  محمد معین. انتشارات زوار / گزیده انزابی نژاد/

تاریخ جهانگشای جوینی (جلد اول و دوم) : شرح مشکلات تاریخ جهانگشای قزوینی.دو جلد. دکتر احمد خاتمی. انتشارات پایا / گزیده دکتر شعار. نشر قطره/

مرزبان نامه  : تصحیح و شرح خطیب رهبر.انتشارات صفیعلیشاه/

مرصاد العباد: تصحیح و شرح  محمد امین ریاحی/ گزیده انزابی نژاد/

نفثه المدور زیدری: . دکتر یزدگردی. اتنشارات توس/

قابوسنامه :  تصحیح دکتر یوسفی.انتشارات خوارزمی/

مقامات حریری: دکتر انزابی نزاد. مرکز نشر دانشگاهی/

کشف الا سرار : گزیده کشف الاسرار. دکتر انزابی نژاد. نشر جامی /

سفر نامه ناصر خسرو: به کوشش نادر وزین پور. انتشارات امیر کبیر/

کشف المحجوب:. دکتر عابدی.انتشارات سروش /

. تذکره الا ولیا عطار. دکتر استعلامی. انتشارات زوار/

اسرار توحید. دکتر شفیعی کدکنی. انتشارات آگاه/ حالات و سخنان ابوسعید ابو الخیر. دکتر شفیعی کدکنی. انتشارات سخن/

  3ـ تاریخ ادبیات و سبك شناسی:

 سبك شناسی بهار ( جلد 1 و 2و 3) ـ مرکز نشر دانشگاهی / فن نثر دكتر خطیبی ـ /سبك  خراسانی  از دكتر محجوب. انتشارات فردوسی/ تاریخ زبان فارسی. دکتر خانلری. نشر نو/تاریخ ادبیات مرحوم دكتر صفا (دوره كامل) /ـ ـ تاریخ ادبیات ادوارد براون ( جلد 3 از سعدی تا جامی و جلد 4 ). / مختصری در تاریخ تحول نظم و نثر پارسی: صفا؛انتشارات ققنوس/ صور خیال در شعر فارسی. دکتر شفیعی کدکنی. انتشارات آگاه/موسیقی شعر. دکتر شفیعی کدکنی. انتشارات آگاه 

  4ـ عروض و بدیع،  قافیه، فنون ادبی و دستور:

 صناعات ادبی ( استاد همایی) ـ/ المعجم شمس قیس رازی ـ /عروض و معانی و بیان آقای دكتر تجلیل ./ معانی
 دكتر صفا ـ/ بدیع از آقای دكتر شمیسا .انتشارات فردوسی. ـ/ عروض دكتر وحیدیان نشر دانشگاهی-/ فرهنگ عروضی شمیسا /معالم البلاغه استاد محمد خلیل رجائی. انتشارات دانشگاه شیراز/مرجع شناسی .دکتر ستوده؛انتشارات سمت/معانی ؛ و بیان دکتر کامل احمد نژاد.انتشارات سمت/ معانی ؛دکتر  اشرف زاده و علوی مقدم /  بدیع کزازی / دستور زبان فارسی و دستورتاریخی زبان فارسی:خانلری/ توصیف ساختمان دستور زبان فارسی؛دکتر باطنی/ دستور زبان فارسی: دکتر وحیدیان انتشارات سمت/

   5ـ عربی:

 قرآن كریم و نهج البلاغه ( معنی و تجزیه و ترکیب) دکتر شهیدی. انتشارات علمی فرهنگی  /ـ جواهر الادب (سید احمد هاشمی) ـ /مبادی العربیه (جلد 4) ـ/ ترجمه و شرح مجانی الحدیثه. علی اکبر نورسیده و علی ضیغمی. انتشارات فقهی مشهد/.جواهر الادب. احمد هاشمی. انتشارات استقلال/ تحلیل اشعار اسرار البلاغه . دکتر تجلیل. انتشارات دانشگاه آزاد/ شرح معلقات سبع .احمد ترجانی زاده. نشر سروش/ ترجمه و تحلیل دیوان متنبی.  دو جلد.دکتر منوچهریان. انتشارات زوار/مجانی الحدیثه شامل: (اعراب   گذاری ـ ترجمه ـ تجزیه و تركیب.) /معجم الاعراب القرآن الکریم: طنطاوی/ نحو برای دانشجو و صرف برای دانشجو دکتر رادمنش. انتشارات آستان قدس / مبادی العربیه۴جلد. با توضیح و شرح حسینی. انتشارات دارالعلم / اشعار عربی مرزبان نامه. کلیله . گلستان(توضیحات) جهانگشاو../

   6ـ زبان خارجی :

 انگلیسی ( از تاریخ ادبیات ادوارد بروان (متن انگلیسی) یا دائره المعارف اسلام ) (در حدود گرامر و ترجمه)

English for the students of humanities (انتشارات سمت)

ادبیات فارسی از عصر جامی تا روزگار ما:شفیعی کدکنی. ترجمه حجت الله اصیل

 و

1- نظم فارسی : شاهنامه ( جلد 1 و 2 ) – مثنوی ( دفتر اول و دوم ) – مخزن الاسرار نظامی – بوستان سعدی – غزل های حافظ – قصاید خاقانی – حدیقه و دیوان سنایی – منطق الطیر عطار


 

 2- نثر فارسی : تاریخ بیهقی – گلستان – کلیله و دمنه – چهار مقاله ی نظامی عروضی – مرصادالعباد – نفثه المصدور زیدری – تاریخ جهان گشای جوینی ( جلد اول و دوم ) – مرزبان نامه


 

  3- تاریخ ادبیات و سبک شناسی و نقد : سبک شناسی بهار ( جلد 1 و 2 و 3 ) – تاریخ ادبیات دکتر ذبیح الله صفا ( دوره ی کامل ) – فن نثر دکتر حسین خطیبی – سبک خراسانی دکتر محجوب – تاریخ ادبیات ادوارد براون ( جلد 3 از سعدی تا جامی و جلد 4 ) – چشم انداز شعر امروز دکتر مهدی زرقانی 4- عروض ، بدیع ، قافیه و فنون ادبی : فنون بلاغت و صناعات ادبی ( جلال الدین همایی ) – المعجم لمعاییر اشعار العجم  ( شمس قیس رازی ) – عروض و معانی و بیان ( دکتر جلیل تجلیل ) – معانی و بیان ( دکتر ذبیح الله صفا ) – بدیع از دکتر سیروس شمیسا – عروض ( دکتر تقی وحید یان کامیار ) – معالم البلاغه محمد خلیل رجایی


 

 5- عربی : قران کریم – نهج البلاغه – جواهر الادب ( سید احمد هاشمی ) – مبادی العربیه ( جلد 4 ) – المجانی الحدیثه شامل : ( اعراب گذاری – ترجمه – تجزیه و ترکیب ) – ابیات عربی در متون ادب فارسی ( دکتر حسین فقیهی ) محاضرات الادبا ( راغب اصفهانی )


 

 6- زبان خارجی : متن انگلیسی  تاریخ ادبیات ادوارد براون  یا دائره المعارف اسلام ( در حدود گرامر و ترجمه )


 

علاقه

مارك البیون (mark albion) در كتاب خود تحت عنوان «ساختن زندگی و امرار معاش»، درباره یك مطالعه آشكاركننده از سوداگرانی می نویسد كه دو مسیر كاملا متفاوت را پس از فراغت از تحصیل دانشگاهی طی كرده اند. وی چنین می گوید:

یك بررسی از فارغ التحصیلان دانشكده بازرگانی، سابقه 1500 نفر را از سال 1960 تا سال 1980 مورد مطالعه قرار داده است. در آغاز، فارغ التحصیلان به دو گروه تقسیم شدند.

گروه الف: كسانی بودند كه گفته بودند می خواستند اول پول درآورند تا بعداً هر كار خواستند بكنند. یعنی اول مشكلات مالی خود را حل و فصل كنند، بعداً به امور دیگر زندگی بپردازند.

گروه ب : شامل كسانی بود كه ابتدا به دنبال علاقه واقعی خود بودند و اطمینان داشتند كه پول عاقبت خود به دنبال آن می آید.

چه درصدی در هر گروه وجود داشت؟

از 1500 فارغ التحصیل در مطالعه مورد نظر، كسانی كه در گروه الف « اول پول» بودند 83 درصدكل یا 1245 نفر را تشكیل می دادند. گروه ب « اول علاقه واقعی» یعنی خطرپذیرها جمعاً 17 درصد یا 255 نفر بودند. پس از بیست سال 101 نفر میلیونر در كل این دو گروه به وجود امده بود كه یك نفر از گروه «الف» و 100 نفر از گروه «ب» بودند.

در نا امیدی بسی امید است

یکی از بهترین ضرب المثل های رایج در زبان و ادب ما این بیت شعر است .

در نا امیدی بسی امید است                                              پایان شب سیه سپید است

این ضرب المثل بر خاسته از حدیث شریفی است که امیر المؤمنین می فرمایند :

کن لما لا ترجو ارجی منک لما ترجو .  ( بحار / ج۳ / ص ۹۲ )

«به آنچه امید نداری امیدوار تر باش از آنچه که بدان امید داری .»

این حدیث شریف بسیار روحیه بخش و نشاط آفرین است و بیانگر آن است که به هیچ وجه در زندگی خود ، نا امیدی را نباید راه داد . زیرا شاید آن نقاط کور که در زندگی خود می بینیم ، روشنترین نقطه ها گردند و آن بست هایی که در مسیر خود احساس می کنیم ، بازترین راه ها باشند . آنگاه حضرت امیر به ذکر سه مورد می پردازند .

  • حضرت موسی (علیه السلام ) در آن شب تار و سرد به منظور تهیه آتش برای خانواده خویش حرکت نمود ، اما در آن شب ، خدا با او سخن گفت و سر از پیامبری در آورد . او به دنبال نار رفت ولی به نور رسید .
  • بلقیس ملکه سبا در حالی که کافر بود ، به سوی حضرت سلیمان حرکت کرد ، اما او از مؤمنان گردید .
  • ساحران فرعون به منظور مقابله با حضرت موسی و شکست او و تحکیم و تقویت پایه های حکومت و قدرت فرعون حرکت کردند ، اما آنها از یاران حضرت موسی (علیه السلام ) و فدائیان او و دین او شدند . یعنی چیزی که هیچگاه در اندیشه آنها نبود ! اینها از مواردی بود که بر حسب ظاهر هیچ امیدی برای تحقق آنها متصور نبود ، اما به وقوع پیوست .
  • به هر صورت انسان باید در مسیر تحقق اهداف خویش ، خود را در سایه الطاف و عنایات خداوندی باور کند ، زیرا باور نداشتن خود ، غیر از خمودی  و خموشی ارمغانی به همراه ندارد .

انسان باید خود را به عنوان عبدالله که خداوند در وجود او استعداد و توانایی هر گونه پیشرفتی را قرار داده است ، بداند و تلاش کند و امیدوار باشد .

برگرفته از کتاب : نماز زیبا ترین اگوی پرستش - مؤلف : غلامعلی نعیم آبادی

قدر فرصت هایت را بدان...

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود
 
کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.
 
مرد قبول کرد...

در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت.

دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .


جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.
 
سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.
 
پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد...

اما.........گاو دم نداشت!!!!
 
زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی. 

فقط برو

یكی از شاگردان شیوانا همیشه روی تخته سنگی رو به افق می نشست و به آسمان خیره می شد و كاری نمی كرد. شیوانا وقتی متوجه بیكاری و بی فعالیتی او شد كنارش نشست و از او پرسید چرا دست به كاری نمی زند تا نتیجه ای عایدش شود و زندگی بهتری برای خود رقم زند.

شاگرد جوان سری به علامت تاسف تكان داد و گفت: «تلاش بی فایده است استاد! به هر راهی كه فكر می كنم می بینم و می دانم كه بی فایده است. من می دانم كار درست چیست اما دست و دلم به كار نمی رود و هر روز هم حس و حالم بدتر می شود!»

شیوانا از جا برخاست و دستش را برشانه شاگرد جوانش كوبید و گفت:

«اگر می دانی كجا بروی خوب برخیز و برو! اگر هم نمی دانی خوب از این و آن، جهت و سمت درست حركت را بپرس و بعد كه جهت را پیدا كردی آن موقع برخیز و در آن جهت برو! فقط برو و یكجا منشین! از یكجا نشستن هیچ نتیجه ای عاید انسان نمی شود. فرقی هم نمی كند آن انسان چقدر دانش داشته باشد! اگر غم و اندوه داری در حین فعالیت و كار به آنها فكر كن! اگر می خواهی معنای زندگی را درك كنی در اثنای كار و تلاش این معنا را دریاب. مهم این است كه دائم در حال رفتن به جلو باشی! پس برخیز و راه برو!»

قدر فرصت هایت را بدان...

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود
 
کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.
 
مرد قبول کرد...

در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت.

دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .


جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.
 
سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.
 
پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد...

اما.........گاو دم نداشت!!!!
 
زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی. 

بازی صندلی

در مهد كودك های ایران 9 صندلی میزارن و به 10 بچه میگن هر كی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره باخته و بعد 9 بچه و 8 صندلی و ادامه بازی تا یك بچه باقی بمونه.
بچه ها هم همدیگر رو هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن.



در مهد كودكهای ژاپن 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن اگه یكی روی صندلی جا نشه همه باختین.
لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میكنن و همدیگر رو طوری بغل میكنن كه كل تیم 10 نفره روی 9 تا صندلی جا بشن و كسی بی صندلی نمونه.

بعد 10 نفر روی 8 صندلی، بعد 10 نفر روی 7 صندلی و همینطور تا آخر.

شرح حكایت

با این بازی ما از بچگی به كودكان خود آموزش میدیم كه هر كی باید به فكر خودش باشه.

با این بازی اونا به بچه هاشون فرهنگ همدلی و كمك به همدیگر و كار تیمی رو یاد میدن.

مناظره منبر و دار، شعري از اُستاد شهريار

 
منبر از پشت شيشه ي مسجد
چشمش اُفتاد و ديد چوبه ي دار
عصبي گشت و غيضي و غضبي
بانگ بر زد كه اي خيانت كار
تو هم از اهل بيت ما بودي
سخت وحشي شدي و وحشت بار
نرده ي كعبه حرمتش كم بود؟
كه شُدي دار شحنه، شرم بدار
ما سرو كارمان به صلح و صلاح
تو به جُرم و جنايتت سر و كار
دار، بعد از سلام و عرض ادب
وز گناه نكرده استغفار
گفت ما نيز خادم شرعيم
صورت اخيار گير، يا اشرار
تو قلم مي زني و ما شمشير
غِلظت از ما قضاوت از سركار
تا نه فتوي دهند منبر و ميز
دار كي مي شود سر و سر دار
هر كجا پند و بند درماندند
نوبتِ دار مي رسد ناچار
منبري را كه گير و دارش نيست
همه از دور و بر كنند فرار
باز منبر فرو نمي آمد
همچنان بر خر ِ ستيزه سوار
عاقبت دار هم ز جا در رفت
رو به دَر تا كه بشنود ديوار
گفت اگر منبر تو منبر بود
كار مردم نمي كشيد به دار

شهریار

به همین سادگی ...

مراقب باش؛

دست روزگار هلت میده ...

ولی قرار نیست تو بیفتی ...

اگر بی تاب نباشی و خودت را به آسمان گره زده باشی اوج میگیری ...

به همین سادگی ...


ای خزان با من چه زردی میکنی...

پسرک و خدمتکار

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت: ۵٠ سنت پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد . بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت : ٣۵ سنت
پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت:براى من یک بستنى بیاورید.
خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود.