قله غرور

پنداشتی
 چونکوه کوه خاموش دمسردم ؟
 بی درد سنگ ساکت بی دردم ؟
نی
 قله ام
 بلندترین
قله غرور
اینک درون سینه من التهابهاست
 هرگز گمان مبر
 شد خاطرات تلخ فراموشم
هرچند
 نستوه کوه ساکت و سردم لیک
آتشفشان مرده خاموشم

حمید مصدق
 

دعا...

پولداری در کابل، در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله رستورانی ساخت که در آن موسیقی بود و رقص، و به مشتریان مشروب هم سرویس می شد.amstory.mihanblog.comملای مسجد هر روز موعظه می کرد و در پایان موعظه اش دعا می کرد تا خداوند صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی را بر این رستوران که اخلاق مردم را فاسد می سازد، وارد کند.
یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و یگانه جایی که خسارت دید، همین رستوران بود که دیگر به خاکستر تبدیل گردید.
ملای مسجد روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و علاوه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود.
اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیر دوام نکرد.
صاحب رستوران به محکمه شکایت کرد و از ملای مسجد تاوان خسارت خواست.
اما ملا و مومنان البته چنین ادعایی را نپذیرفتند.

قاضی هر دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلو صاف کرد و گفت:
نمی دانم چه حکمی بکنم !! من هر دو طرف را شنیدم، از یک سو ملا و مومنانی قرار دارند که به تاثیر دعا و ثنا باور ندارند از سوی دیگر مرد می فروشی که به تاثیر دعا باور دارد …

لحظه ی دیدار


هر صبح با سلام تو بیدار می شویم

از آفتاب چشم تو سرشار می شویم

در چشمهای آبی ات ای تا افق وسیع 

یک آسمان ستاره ی سیّار می شویم

یک آسمان ستاره و یک کهکشان شهاب 

بر روی شانه های شب آوار می شویم

چندین هزار پنجره لبخند می زند

تا رو به روی فاجعه دیوار می شویم

رو زی هزار مرتبه تا مرگ می رویم

روزی هزار مرتبه تکرار می شویم

فردا دوباره صبح می آید از این مسیر

چشم انتظار لحظه ی دیدار می شویم

 

 

 مرحوم سلمان هراتي


وقتی که حالت از غم دنیا گرفته است  ...

 

وقتی که حالت از غم دنیا گرفته است

حال من و تمام غزلها گرفته است

 

دلشوره های خود بخود چند روز پیش

حالا چقدر یکشبه معنا گرفته است


بعد از تو جای آنهمه تاب و تب مرا

مشتی چرا و باید و اما گرفته است


این سرنوشت غمزده تاوان عشق را

روزی هزار مرتبه از ما گرفته است


حتی خدا نخواست ببیند در این جهان

کار دو عاشق اینهمه بالا گرفته است


یک لحظه چشم بستم و دیدم کسی برام

تصمیم گریه آور کبری گرفته است


حالا منم و میز و دو فنجان قهوه و...

مردی که روی صندلی ات جا گرفته است


حرفی نمی زنم نکند برملا شود

بغضی که توی حنجره ام پا گرفته است


دارد به عمق فاجعه پی میبرد دلم

نفرین نکن که آه تو من را گرفته است!


 

زهرا شعباني


نجمه زارع

من نیستم مانند تو، مثل خودم هم نیستم
تو زخمی صدها غمی، من زخمی غم نیستم
با یادگاری از تبر، از سمت جنگ آمدی گفتم
چه آمد بر سرت؟ گفتی که مَحرم نیستم
مجذوب پروازم ولی، دستم به جایی بند نیست
حالا قضاوت کن خودت، من بی‌گناهم! نیستم
با یک تلنگر می‌شود، از هم فروپاشی مرا
نگذار سر بر شانه‌ام، آن‌قدر محکم نیستم
خواندی غزل‌های مرا، گفتی که خیلی عاشقم
اما نمی‌دانم خودم، هم عاشقم هم نیستم

شاید هوای زیستنم را عوض کنم

باید که لهجه کهنم را عوض کنم
این حرفِ مانده در دهنم را عوض کنم

یک شمعِ تازه را بسرایم از آفتاب
شمع قدیم سوختنم را عوض کنم

هرشب میان مقبره ها راه می روم
شاید هوای زیستنم را عوض کنم

بردار شعر های مرا مرهمی بیار
بگذار وصله های تنم را عوض کنم

بگذار شاعرانه بمیرم از این سرود
از من مخواه تا کفنم را عوض کنم

من که هنوز خسته باران دیشبم
فرصت بده که پیرهنم را عوض کنم

ع.داوودی

بچه که بودم

بچه که بودم

از جریمه های نانوشته که بگذریم

سلمانی و ساعت و سیب

سکه و سلام و سکوت

و سبزی صدای بهار

هفت سین سفره ی من بود

بچه که بودم

دلم برای آن کلاغ پیر می سوخت

که آخر هیچ قصه ای به خانه نمی رسید

بچه که بودم

تنها ترس ساده ام این بود

که سه شنبه شب آخر سال

باران بیاید

بچه که بودم

آسمان آرزو آبی

و کوچه ی کوتاهمان

پر از عبور چتر و چلچراغ و چلچله بود

ی. گلرویی

گفته بودم دوستت دارم؟

دنبال وجهی می گردم
که تمثیل تو باشد
زلالی چشم هات
بی پایانی آسمان 
مهربانی دست هات
...
نوازش گندمزار
و همین چیزهای بی پایان.
نمی دانستم دلتنگیت
قلبم را مچاله می کند
نمی دانستم وگرنه
از راه دیگری 
جلو راهت سبز می شدم
تمهیدی، تولد دوباره ای، فکری
تا دوباره
در شمایلی دیگر
عاشقت شوم.
گفته بودم دوستت دارم؟
ع. معروفی
 

لحظه یِ دیدار

من نمی دانم که تا فردا چه سان 
بگذرد اوقات تا دیدارِ تو 
در نظر گویا زمان اِستاده است 
تا ببیند قدِ تو، رخسارِ تو 

کَی زِ مشرق بر می آید آفتاب 
چشمِ من در حسرتِ یک لحظه خواب 
دم به دم رخ می نمایی در نظر
صبح می گردد شبم با این سراب 

صبحدم در جستجویِ جامه ای 
تا بیاید در نظر، در دیده ات 
زیر و رو کردم بساطِ خانه ام
خود نهادم جایِ تو اندیشه ات 

پس صفا دادم به رخ بسیار نیک 
عطرِ دلخواهت زدم بر جامگان 
کفش ها براق و صورت صیقلی 
آزمودم تا چه گویم بر زبان 

عقربک ها می روند امروز پیش 
من ولیکن غرقه ام در عشقِ خویش 
دست و پا گم کرده وگیج و پریش 
شوقِ دیدارت شده هر لحظه بیش

تا تو را دیدم جهان افسانه شد
وقتِ دیدارت دلم دیوانه شد
بس مهیا کرده بودم کاخها 
غمزه کردی بر سرم ویرانه شد !
ابوالقاسم الوندی

آرزو دارم که برگردم به پیش

آرزو دارم که برگردم به پیش 
بازگردد عصرِ خوبِ کودکی 
در میان کوچه هایِ شهرِخود
 گام بردارم سبک بال اندکی

فارغ از رنجِ زمانه ، قیل و قال 
درسکوتِ عطر خیزِ کوچه باغ 
میوه یِ نارس بچینم از درخت 
از گل و از غنچه ها گیرم سراغ 

از تهِ دل سر دهم آوازِ شوق 
خیز بردارم میانِ کوه و دشت 
با فراغِ دوره هایِ کودکی
از تن و جانم بخیزد این پَلَشت 

من بزرگی را نمی خواهم خدا
کودکم کن کودکی فارغ زِ رنج 
فارغ از این اضطرابِ مرگ خیز
جای پنجاه ام ببر تا سالِ پنج

کودکم کن تا سبکبالی کنم 
در میانِ دوستان حالی کنم 
کینه ها دارم از این چرخِ فلک 
عقده هایِ خویش را خالی کنم !
(ابوالقاسم الوندی)

من چهره‌ام گرفته...

من چهره‌ام گرفته

من قایقم نشسته به خشکی.

 

با قایقم نشسته به خشکی

فریاد می‌زنم:

"وامانده در عذابم انداخته است

در راه پرمخافت این ساحل خراب

و فاصله است آب

امدادی ای رفیقان با من."

گل کرده است پوزخندشان اما

بر من،

بر قایقم که نه موزون

بر حرفهایم در چه ره و رسم

بر التهابم از حد بیرون.

 

در التهابم از حد بیرون

فریاد بر می‌آید از من:

"در وقت مرگ که با مرگ

جز بیم نیستی و خطر نیست،

هزّالی و جلافت و غوغای هست و نیست

سهو است و جز به پاس ضرر نیست."

 

 با سهوشان

من سهو می‌خرم

از حرفهای کامشکن‌شان

من درد می‌بَرم

خون از درون دردم سرریز می‌کند!

من آب را چگونه کنم خشک؟

 

 فریاد می‌زنم.

من چهره‌ام گرفته

من قایقم نشسته به خشکی.

مقصود من زحرفم معلوم بر شماست:

یک دست بی صداست

من، دست من کمک زدست شما می‌کند طلب.

 

فریاد من شکسته اگر در گلو، وگر

فریاد من رسا

من از برای راه خلاص خود و شما

فریاد می‌زنم.

فریاد می‌زنم!

- نیما یوشیج


آه...

بش از اینها آه آری 
بیش از اینها می توان خاموش ماند
می توان ساعات طولانی 
با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت 
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ بر قالی 
در خطی موهوم بر دیوار
می توان با پنجه های خشک 
پرده را یکسو کشید و دید 
در میان کوچه باران تند می بارد 
کودکی با بادبادکهای رنگینش 
ایستاده زیر یک طاقی 
گاری فرسوده ای میدان خالی را 
با شتابی پر هیاهو ترک میگوید
می توان بر جای باقی ماند 
 در کنار پرده ‚ اما کور ‚ اما کر
می توان فریاد زد 
 با صدایی سخت کاذب سخت بیگانه 
دوست می دارم 
می توان در بازوان چیره ی یک مرد 
ماده ای زیبا و سالم بود 
با تنی چون سفره ی چرمین 
با دو پستان درشت سخت 
می توان دربستر یک مست ‚ یک دیوانه ‚ یک ولگرد
عصمت یک عشق را آلود 
می توان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را 
می توان تنها به حل جدولی پرداخت 
می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت 
پاسخی بیهوده آری پنج یا شش حرف 
 می توان یک عمر زانو زد 
با سری افکنده در پای ضریحی سرد 
می توان در گور مجهولی خدا را دید 
می توان با سکه ای نا چیز ایمان یافت 
می توان در حجره های مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر 
می توان چون صفر در تفریق و در جمع و ضرب 
حاصلی پیوسته یکسان داشت 
می توان چشم ترا در پیله قهرش
دکمه بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت 
می توان چون آب در گودال خود خشکید
می توان زیبایی یک لحظه را با شرم 
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری 
در ته صندوق مخفی کرد 
می توان در قاب خالی مانده یک روز 
نقش یک محکوم یا مغلوب یا مصلوب را آویخت 
می توان با صورتک ها رخنه دیوار را پوشاند
می توان با نقشهایی پوچ تر آمیخت 
 می توان همچون عروسک های کوکی بود 
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید 
می توان در جعبه ای ماهوت
 با تنی انباشته از کاه 
سالها در لابلای تور و پولک خفت 
می توان با هر فشار هرزه ی دستی 
بی سبب فریاد کرد و گفت 
آه من بسیار خوشبختم

 


زمانه ی بی های و هوی لال پرست...

در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را؟
برای این همه ناباور خیال پرست
به شب نشینی خرچنگهای مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست؟
رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند
به پای هرزه علفهای باغ کال پرست
رسیده ام به کمالی که جز انالحق نیست
کمالِ دار برای من کمال پرست
هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری ست
به چشم تنگیِ نامردم زوال پرست

- محمدعلی بهمنی


هفت سین...

سینِ هفتم
             سیبِ سُرخی‌ست،
حسرتا

        که مرا
               نصیب
                     ازاین سُفره‌ی سُنّت
                                            سروری نیست.

 

شرابی مردافکن در جامِ هواست،
شگفتا
       که مرا
              بدین مستی
                            شوری نیست.

 

سبوی سبزه‌پوش
                    در قابِ پنجره ــ
آه
 چنان دورم
             که گویی جز نقشِ بی‌جانی نیست.
و کلامی مهربان
                   در نخستین دیدارِ بامدادی ــ
فغان
    که در پسِ پاسخ و لبخند
                                 دلِ خندانی نیست.

 

بهاری دیگر آمده است
                           آری
اما برای آن زمستان‌ها که گذشت
نامی نیست
نامی نیست.

 

احمد شاملو


وطن جائی که دل آرام دارد

وطن جائی که دل آرام دارد
چه فرق او هر لقب یا نام دارد

 منم عاشق به خاک ِ کشوری که 
به آغوشش مرا چون مام دارد

در اینجا خفته ام شب ها گرسنه 
وطن جائی که شب ها شام دارد 

تو گوئی ثروتش این زادگاهم 
به میلِ زر پرستان کام دارد

وطن جائی که من بیگانه هستم 
ولی بیگانه چون من بام دارد 

وطن جائی مهیا هست هرچیز 
نه آن جائی که دائم وام دارد

قفس را کی توان نامید موطن؟ 
وطن کی بهرِ مردم دام دارد؟

اگر خاکم چنین است او وطن نیست 
که بهرم بس خیالِ خام دارد

وطن جائی که دل آرام دارد
دلم بر این وطن ابرام دارد
(ابوالقاسم الوندی)

مرد...

وقتی: 

به مردی احترام میزاری یعنی: 

... بهش علاقه داری/ احترام نمیزاری یعنی بی شخصیت هستی و تربیت خانوادگی نداری !!!
.
به سوال مردی پاسخ میدی یعنی داری پا میدی/ جوابش رو نمیدی یعنی امل و ندید بدید و دهاتی هستی !!!
.
لبخند میزنی یعنی جلفی/ نمیخندی یعنی بد اخلاقی و بیچاره اونی که قراره تو رو تحمل کنه !!!
.
وقتی حرف میزنی و معاشرت میکنی و از خودت دفاع میکنی یعنی هفت خطی / وقتی سکوت میکنی یعنی منزوی هستی و روابط عمومی خوبی نداری و شاید مشکل روانی داری !!!
.
وقتی گریه میکنی یعنی سست و ضعیفی یا داری اشک تمساح میریزی / گریه نمیکنی یعنی بی احساسی و زنانگی نداری و رفتارت مردونه هست !!!
.
وقتی دوست پسر داری یعنی خرابی هرچند این رو به روت نمیارن/ وقتی دوست پسر نداری دروغ میگی و داری جانماز آب میکشی !!!
.
وقتی قصد ازدواج داری یعنی میخوای یکی پیدا بشه آویزونش بشی و خودت رو بهش بندازی / وقتی قصد ازدواج نداری یعنی داری کلاس میزاری و از خداته که یکی بیاد تو رو بگیره !!! 
.
وقتی مردی خیانت کنه همه براش دلسوزی میکنند و میگن: طرف براش کم گذاشت و رفت سراغ یکی بهتر و اون طرف حتی اگه همسرش هم باشه باید مردش رو ببخشه و خودش رو اصلاح کنه! اصلا مرد اگه تنوع طلب نباشه که مرد نیست! / وقتی زنی خیانت میکنه میگن: ای فاسد بی چشم و رو! و گذشتی در کار نیست و اگه همسرش نباشه میکشتت و اگه همسرش باشه سنگسار!!!
.
و......و.....و......!!!

و با تمام اینها من یک زنم ! میگم و میخندم و اشک میریزم و میجنگم و عشق میورزم ! 

و تو مرد باش! مردی که با تمام مردانگی ات تنها یک روز نمیتونی زیر بار این فشارها و قضاوتهای بیربط به جای یک زن زندگی کنی ! 
تو مرد باش!


حالم بد است....

 
حالم بد است از نام گذاری رفتار مرد به نام غیرت و همان رفتار در زن به نام حسادت
حالم بد است از ..........
حالا تو بگو
 
 
 
 
حالم بد است..
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

قحطی...

دیروز ،اوایل دهه شصت نوجوانی بیش نبودم، اما خوب به خاطردارم آن روزهایی را که تنها شامپوی موجود، شامپوی خمره ایی زرد رنگ داروگر بود. تازه آن را هم باید از مسجد محل تهیه می کردیم و اگر شانس یارمان بود و از همان شامپو ها یک عدد صورتی رنگش که رایحه سیب داشت گیرمان می آمد حسابی کیف می کردیم.

سس مایونز کالایی لوکس به حساب می آمد و ویفر شکلاتی یام یام تنها دلخوشی کودکی بود.

صف های طولانی در نیمه شب سرد زمستان
... برای 20 لیتر نفت، بگو مگو ها سر کپسول گاز که با کامیون در محله ها توزیع می شد، خالی کردن گازوئیل با ترس و لرز در نیمه های شب. روغن، برنج و پودر لباسشویی جیره بندی بود،
نبود پتو در بازار خانواده تازه عروسان را برای تهیه جهیزیه به دردسر می انداخت و پو شیدن کفش آدیداس یک رویا بود.
همه اینها بود، بمب هم بود و موشک و شهید و ...
اما کسی از قحطی صحبت نمی کرد!
یادم هست با تمام فشارها وقتی وانت ارتشی برای جمع آوری کمک های مردمی وارد کوچه می شد بسته های مواد غذایی، لباس و پتو از تمام خانه ها سرازیر بود.
همسایه ها از حال هم با خبر بودند، لبخند بود، مهربانی بود، 
خب درد هم بود.
امروز اما فروشگاه های مملو از اجناس لوکس خارجی در هر محله و گوشه کناری به چشم می خورند و هرچه بخواهید و نخواهید در آنها هست. از انواع شکلات و تنقلات گرفته تا صابون و شامپوی خارجی، لباس و لوازم آرایش تا موبایل و تبلت، داروهای لاغری تا صندلی های ماساژور، نوشابه انرژی زا تا بستنی با روکش طلا، رینگ اسپرت تا...
و حال با تن های فربه، تکیه زده بر صندلی ها نرم اتومبیل های گرانقیمت از شنیدن کلمه قحطی به لرزه افتاده به سوی بازارها هجوم می بریم.
مبادا تی شرت بنتون گیرمان نیاید! مبادا زیتون مدیترانه ایی نایاب شود! اشتهایمان برای مصرف، تجمل، پز دادن و له کردن دیگران سیری ناپذیر شده است.
ورشکسته شدن انتشارت، بی سوادی دانشجوهامان، بی سوادی استادها، عقب افتادگی در علم و فرهنگ و هنر، تعطیلی خانه سینما، بسته شدن مطبوعات و ... برایمان مهم نیست ولی از گران شدن ادکلن مورد علاقه مان سخت نگرانیم! ...
می شود کتابها نوشت...
خلاصه اینکه این روزها لبخند جایش را به پرخاش داده و مهربانی به خشم.
هرکس تنها به فکر خویش است به فکر تن خویش!
قحطی امروز 
قحطی انسانیت است
قحطی همدلی
قحطی عشق

اشکی در گذرگاه تاریخ...

از همان روزی که دست حضرت قابیل


گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزاندان آدم

صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرد

گر چه آدم زنده بود



از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود



بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب

گشت گشت

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ

آدمیت بر نگشت



قرن ما روزگار مرگ انسانیت است

سینه دنیا ز خوب ها تهی است

صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است

صحبت از عیسی موسی محمد نا به جاست

قرن موسی چمبه ها است



من که از پزمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر

حتی قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندریت ایام زهرم در پیاله زهرمارم در سبوست

مرگ او را چگونه باور کنم



صحبت از پزمردن یک برگ نیست

وای جنگل را بیابان می کنند

دست خون آلود را در پیش چشمان خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آن چه این نامردان با جان انسان می کنند



صحبت از پزمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیلبان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است




<<فریدون مشیری>

اده آمده بودم ، پیاده خواهم رفت...

غروب



غروب درنفس گرم جاده خواهم رفت

پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد

وسفره ام که تهی، بود بسته خواهدشد

ودرحوالی شبهای عید ، همسایه!

صدای گریه نخواهی شنید، همسایه!

همان غریبه که قلک نداشت، خواهد رفت

وکودکی که عروسک نداشت ، خواهد رفت

منم تمام افق را به رنج گردیده

منم که هرکه مرا دیده درگذر دیده

منم که نانی اگر داشتم ، از آجر بود

وسفره ام که نبود، ازگرسنگی پربود

...


اگرچه متهم جرم مستند بودم

اگرچه لایق سنگینی لحد بودم

دم سفر مپسندید نا امید مرا

ولو دروغ، عزیزان! بِحِل کنید مرا

تمام آنچه ندارم نهاده خواهم رفت

پیاده آمده بودم ، پیاده خواهم رفت

خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان

ومستجاب شود باقی دعا هاتان

همیشه قلک فرزند های تان پرباد

ونان دشمن تان هرکه هست آجرباد

( شعری از محمد کاظم کاظمی دربازگشت مهاجرین افغان به وطنشان ) 

مرا با عشق و شوقی بیش خواندی

مرا با عشق و شوقی بیش خواندی

به قلبم بذرِ مهرِ خویش راندی

بنازم ای عزیز آن لحن و صوتَت

که گفتی اسمَم و  در نیمه ماندی

دلم پر زد  ولی تا آسمانت

به مهرت حزن را از من پراندی

بگشتم منظر بینم تو از نو

تو اما منتظر بهرم نماندی

کجائی دلبرم امشب کجائی ؟

که اشک از دیده چون سیلی فشاندی

نیرزد  بعدِ تو دنیا  پشیزی

مرا از عالمِ  خاکی رماندی

(ابوالقاسم الوندی)

یک مُسَکِنِ دائمی به نام مرگ


در نگاهِ اول  اورا نشناخته بودم

وقتی که مرده شور پیکرِ بی رمَقش را  شستشو می داد

فقط  اسکلتی از او بجای مانده بود

و پوستی آویزان بر آن

چه بیرحمانه  او را  به هرسو می کشید

زیر و رو می کرد

قلبِ من می لرزید 

هنوز در اندیشه یِ  روزهایِ  زنده بودنش بودم

اما  دیگر او نمی داند  درد چیست ؟

یک مُسَکِنِ دائمی به نام مرگ

او را به کامِ خویش برده  است

مرده شور

در دهانش پنبه یِ انبوهی  گذاشت

و با سیخی  آنرا به عمقِ گلویش فرو کرد

وای، وای

این دهان که روزی  با من سخن می گفت

شعر می خواند

سلام می کرد

این دهان که روزی  نام مرا به محبت  صدا می کرد

این دهان که آتش فشانِ  عشقِ نهان   بود

وهرگز خاموش نمی شد

همیشه مضطرب

همیشه نگرانِ حالِ دیگران

در نگاهِ آخر

بر آن چهره یِ تکیده

 آن دستِ بیرحم  که  پیکرش را به طومارِ کفن  می پیچید

باورم  شد

که  مرگ بیرحم است


(ابوالقاسم الوندی)

مرگ...

مرد بقال از من پرسيد :‌ چند من خربزه مي خواهي ؟ 
 
من از او پرسيدم : دل خوش سيري چند ؟ 
 
من به مهماني دنيا رفتم 
من به دشت اندوه 
من به باغ عرفان 
 
من به ايوان چراغاني دانش رفتم 
رفتم از پله مذهب بالا 
 
تا ته كوچه شك 
 
تا هواي خنك استغنا 
تا شب خيس محبت رفتم 
 
من به ديدار كسي رفتم، در آن سر عشق 
من الاغي ديدم، يونجه را مي فهميد 
در چراگاه نصيحت گاوي ديدم سير 
سر بالين فقيهي نوميد، كوزه‌اي ديدم لبريز سوال 
قاطري ديدم بارش انشا 
اشتري ديدم بارش سبد خالي پند و امثال 
عارفي ديدم بارش تننا ها يا هو

من قطاري ديدم روشنايي مي برد 
 
من قطاري ديدم فقه مي برد و چه سنگين مي رفت! 
من قطاري ديدم كه سياست مي برد و چه خالي مي رفت!
 
مردمان را ديدم 
 
شهر ها را ديدم 
دشت ها را كوهها را ديدم 
 
آب را ديدم خاك راديدم 
 
نور و ظلمت را ديدم 
اهل كاشانم اما 
شهر من كاشان نيست 
شهر من گم شده است 
 
روح من گاهي، مثل يك سنگ، سر راه حقيقت دارد 
من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن 
 
من نديدم بيدي سايه اش را بفروشد به زمين 
رايگان مي بخشد نارون شاخه خود را به كلاغ 
 
هر كجا برگي هست شور من مي شكفد 
زندگي رسم خوشايندي است 
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ 
پرشي دارد اندازه عشق 
 
زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از يادمن و تو برود 
هر كجا هستم باشم 
 
آسمان مال من است 
 
پنجره فكر هوا عشق زمين مال من است 
 
چه اهميت دارد 
 
گاه اگر مي رويند 
قارچ هاي غربت ؟ 
 
من نمي دانم كه چرا مي گويند : اسب حيوان نجيبي است كبوتر زيباست 
 
و چرا در قفس هيچ كسي كركس نيست 
 
گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد 
چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد 
واژه ها را بايد شست 
چترها را بايد بست 
 
زير باران بايد رفت 
فكر را خاطره را زير باران بايد برد 
با همه مردم شهر زير باران بايد رفت 
دوست را زير باران بايد برد 
عشق را زير باران بايد جست 
زندگي آب تني كردن در حوضچه اكنون است 
و نترسيم از مرگ 
 
مرگ پايان كبوترنيست 
مرگ وارونه يك زنجره نيست 
 
مرگ در ذهن اقاقي جاري است 
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد 
 
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد 
پرده را برداريم
 
بگذاريم كه احساس هوايي بخورد 
 
ساده باشيم 
ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت 
كار مانيست شناسايي راز گل سرخ 
كار ما شايد اين است 
 
كه در افسون گل سرخ شناور باشيم 
پشت دانايي اردو بزنيم 
كار ما شايد اين است 
 
كه ميان گل نيلوفر و قرن 
پي آواز حقيقت بدويم