مستان سلامت میکنند

رندان سلامت می‌کنند جان را غلامت می‌کنند

 

مستی ز جامت می‌کنند مستان سلامت می‌کنند

 

در عشق گشتم فاشتر وز همگنان قلاشتر

 

وز دلبران خوش باشتر مستان سلامت می‌کنند

 

غوغای روحانی نگر سیلاب طوفانی نگر

 

خورشید ربانی نگر مستان سلامت می‌کنند

 

افسون مرا گوید کسی توبه ز من جوید کسی

 

بی پا چو من پوید کسی مستان سلامت می‌کنند

 

ای آرزوی آرزو آن پرده را بردار زو

 

من کس نمی‌دانم جز او مستان سلامت می‌کنند

 

ای ابر خوش باران بیا وی مستی یاران بیا

وی شاه طراران بیا مستان سلامت می‌کنند

 

حیران کن و بی‌رنج کن ویران کن و پرگنج کن

 

نقد ابد را سنج کن مستان سلامت می‌کنند

 

شهری ز تو زیر و زبر هم بی‌خبر هم باخبر

 

وی از تو دل صاحب نظر مستان سلامت می‌کنند

 

آن میر مه رو را بگو وان چشم جادو را بگو

 

وان شاه خوش خو را بگو مستان سلامت می‌کنند

 

آن میر غوغا را بگو وان شور و سودا را بگو

 

وان سرو خضرا را بگو مستان سلامت می‌کنند

 

آن جا که یک باخویش نیست یک مست آن جا بیش نیست

 

آن جا طریق و کیش نیست مستان سلامت می‌کنند

 

آن جان بی‌چون را بگو وان دام مجنون را بگو

 

وان در مکنون را بگو مستان سلامت می‌کنند

 

آن دام آدم را بگو وان جان عالم را بگو

 

وان یار و همدم را بگو مستان سلامت می‌کنند

 

آن بحر مینا را بگو وان چشم بینا را بگو

 

وان طور سینا را بگو مستان سلامت می‌کنند

 

آن توبه سوزم را بگو وان خرقه دوزم را بگو

 

وان نور روزم را بگو مستان سلامت می‌کنند

 

آن عید قربان را بگو وان شمع قرآن را بگو

 

وان فخر رضوان را بگو مستان سلامت می‌کنند

 

ای شه حسام الدین ما ای فخر جمله اولیا

 

ای از تو جان‌ها آشنا مستان سلامت می‌کنند

 

فاصله.......................................................................

 
نه! وصل ممکن نیست...

همیشه فاصله ای هست
اگرچه منحنی آب، بالش خوبی ست
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود
و گرنه،
زمزمه ی حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد
و عشق سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست
...و عشق صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند
نه!!
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ،
می شوند کدر...
همیشه عاشق تنهاست!...(سهراب سپهری) 

فاصله

استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟
چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم.

استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟
آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟
چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد. سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله مي‌گيرد.

آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي‌افتد؟ آنها سر هم داد نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي‌کنند.
چرا؟ چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است. استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى مي‌افتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي‌شود. سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر نگاه مي‌کنندَ اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.

فاصله................................

 

شبی سرمه ای

ماهی نقره ای

و زنی تنها

نشسته بر پله خیال

روزهای رفته را

غمگنانه

زیبا زمزمه می کند

و در

سوگواری فاصله ها

گیسوان پریشان خویش را

از نوازش مهتاب

پر می کند

ناهید عباسی

فاصله ها...

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا با وجود تو

شکوهی دیگر

رونقی دیگر هست

می توانی تو به من زندگانی بخشی

یا بگیری از من آنچه را می بخشی

من به بی سامانی ، باد را می مانم

من به سرگردانی ، ابر را می مانم

من به آراسته گی خندیدم

منه ژولیده به آراسته گی خندیدم

سنگ طفلی  اما

خواب نوشین کبوتر ها را در لانه می آشفت

قصه ی بی سر و سامانی من

باد با برگ درختان می گفت

باد با من می گفت :

" چه تهی دستی مرد ! "

ابر باور می کرد

من در آئینه رُخ خود دیدم

و به تو حق دادم

آه ... می بینم ، میبینم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور ؟!

هیچ !

من چه دارم که سزاوار تو ؟!

هیچ !

تو همه هستی من

هستی من

تو همه زندگی من هستی

تو چه داری ؟! .... همه چیز

تو چه کم داری ؟! ...هیچ !

بی تو در می یابم

چون چناران کهن

از درون تلخی واریزم را

کاهش جان من ، این شعر من است

آرزو می کردم که تو خواننده ی شعرم باشی

راستی .... شعر مرا می خوانی ؟!

باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی

نه .... دریغا ، هرگز

کاشکی شعر مرا می خواندی !!!

حمید مصدق

دكتر شريعتي:

.........

کسي را که دوست داري،تورادوست نمي دارد.

کسي که تورا دوست دارد ،تو دوستش نمي داري

اما کسي که تو دوستش داري

و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز

به هم نمي رسند و اين رنج است .

زندگي يعني اين.........

ماه من غصه چرا؟!!

 

آسمان را بنگر که هنوز بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست

گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد

یا زمینی را که دلش از سردی شب های خزان

نه شکست و نه گرفت!

بلکه از عاطفه لبزیز شد و

نفسی از سر امید کشید

و در آغاز بهار دشتی از یاس سپید

زیر پاهایمان ریخت

تا بگوید که هنوز پر امنیت خداست!

ماه من غصه چرا؟!

تو مرا داری و من

هر شب و روز

آرزویم همه خوشبختی توست!

دل به غم دادن و از یأس سخن ها گفتن

کار آنهایی نیست که خدا را دارند...

ماه من! غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید!

یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست

چتر شادی را وا کن با نگاهت به خدا

و بگو با دل خود که خدا هست و خدا هست

او همانی است که در تارترین لحظه شب

راه نورانی امید نشانم می داد...

او همانی است

که هر لحظه دلش می خواهد

 همه زندگی ام غرق شادی باشد...

ماه من!

غصه اگر هست بگو تا باشد

معنی خوشبختی

بودن اندوه است...!

این همه غصه و غم این همه شادی و شور

چه بخواهی و چه نه! همه میوه یک باغند

همه را با هم

و با عشق بچین...

ولی از یاد مبر

پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا

و در آن باز کسی می خواند

که خدا هست خدا هست

و چرا غصه؟! چرا؟

...

مهين رضواني فرد

سکوت سرشار از ناگفته هاست"

سرودۀ مارگوت بیکل
زنده یاد احمد شاملو -

 دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند


رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد


و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشق های نهان

و شگفتی های بر زبان نیامده


در این سکوت حقیقت ما نهفته است


حقیقت تو و من
.
.
.
برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم


که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند


گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود

برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد


و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد


و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است

.سخن بگوییم
.
.
.
گاه آنکه ما را به حقیقت می رساند


خود از آن عاریست


زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد


.
.
.
از بخت یاری ماست شاید که آنچه که می خواهیم


یا به دست نمی آید


یا از دست می گریزد


.
.
.
می خواهم آب شوم در گستره ی افق


آنجا که دریا به آخر می رسد


و آسمان آغاز می شود


می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم


حس می کنم و می دانم


دست می سایم و می ترسم

باور می کنم و امیدوارم


!که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد


.
.
.
چند بارامید بستی و دام برنهادی


تا دستی یاری دهنده


کلمه ای مهر آمیز


نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری؟


چند بار دامت را تهی یافتی؟


.
.
.
از پای منشین


... آماده شو! که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستری


.
.
.
پس از سفر های بسیار و


عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز


بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم


بادبان برچینم

پارو  وانهم


سکان رها کنم

به خلوت لنگرگاهت در آیم

و در کنارت پهلو بگیرم


آغوشت را بازیابم


... استواری امن زمین را زیر پای خویش

.
.
.
پنجه درافکنده ایم با دستهایمان


به جای رها شدن


سنگین سنگین بر دوش می کشیم


بار دیگران را


!به جای همراهی کردنشان


عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب


... در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه


.
.
.
هر مرگ اشارتی است


به حیاتی دیگر
.
.
.
این همه پیچ

این همه گذر

این همه چراغ

این همه علامت


و همچنان استواری به وفادار ماندن به راهم


خودم


هدفم

!و به تو


وفایی که مرا و تو را به سوی هدف را می نماید
.
.
.
جویای راه خویش باش از این سان که منم


در تکاپوی انسان شدن


در میان راه دیدار می کنیم حقیقت را


آزادی را


خود را

در میان راه می بالد و به بار می نشیند

دوستی ای که توانمان می دهد


تا برای دیگران مأمنی باشیم و یاوری


این است راه ما


تو و من
.
.
.
در وجود هر کس رازی بزرگ نهان است


داستانی ، راهی ، بی راهه ای


طرح افکندن این راز


راز من و راز تو ، راز زندگی


پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است


.
.
.
بسیار وقت ها با یکدیگر از غم و شادیِِِ خویش سخن ساز می کنیم


اما در همه چیز رازی نیست


گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست


سکوتِ ملاله ها از راز ما سخن تواند گفت
.
.
.
به تو نگاه می کنم و می دانم

تو تنها نیازمند یک نگاهی تا به تو دل دهد


آسوده خاطرت کند


بگشایدت تا به درآیی

من پا پس می کشم


و درِ نیم گشوده به روی تو بسته می شود


.
.
.
پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم


از دیگران شکوه آواز می کنم


!فریاد می کشم که ترکم گفتند

:چرا از خود نمی پرسم


کسی را دارم

که احساسم را


اندیشه و رویایم را

زندگی ام را با او قسمت کنم؟


!آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود
.
.
.
بی اعتمادی دری است

خودستایی چفت و بست غرور است


و تهی دستی دیوار است و لولاست


زندانی را که در آن محبوس رآی خویشیم

دلتنگی مان را برای آزادی و دلخواه دیگران بودن


از رخنه هایش تنفس می کنیم
.
.
.
تو و من


توان آن را یافتیم تا بر گشاییم


تا خود را بگشاییم

.
.
.
بر آنچه دلخواه من است حمله نمی برم


خود را به تمامی بر آن می افکنم


اگر بر آنم تا دیگر بار و دیگر بار بر پای بتوانم خواست


!راهی به جز اینم نیست
.
.
.
.سکوتم سرشار از ناگفته هاست


.

هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه)  

غزل بهانه

ای عشق همه بهانه از توست

من خامشم این ترانه از توست

آن بانگ بلند صبحگاهی

وین زمزمه ی شبانه از توست

من انده خویش را ندانم

این گریه ی بی بهانه از توست

ای آتش جان پاکبازان

در خرمن من زبانه از توست

افسون شده ی تو را زبان نیست

ور هست همه فسانه از توست

کشتی مرا چه بیم دریا ؟

طوفان ز تو و کرانه از توست

گر باده دهی و گرنه ، غم نیست

مست از تو ، شرابخانه از توست

می را چه اثر به پیش چشمت ؟

کاین مستی شادمانه از توست

پیش تو چه توسنی کند عقل ؟

رام است که تازیانه از توست

من می گذرم خموش و گمنام

آوازه ی جاودانه از توست

چون سایه مرا ز خاک برگیر

کاینجا سر و آستانه از توست

زندگی یعنی چه؟


شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود


زندگی یعنی چه؟


مادرم سینی چایی در دست


گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من


خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا


لب پاشویه نشست


پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد


شعر زیبایی خواند و مرا برد، به آرامش زیبای یقین


با خودم می گفتم :


زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست


زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست


رود دنیا جاریست


زندگی، آبتنی کردن در این رود است


وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم


دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟


هیچ !!!


زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند


شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری


شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت


زندگی درک همین اکنون است


زندگی شوق رسیدن به همان


فردایی است، که نخواهد آمد


تو نه در دیروزی، و نه در فردایی


ظرف امروز، پر از بودن توست


شاید این خنده که امروز، دریغش کردی


آخرین فرصت همراهی با، امید است


زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک


به جا می ماند


زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ


زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود


زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر


زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ


زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق


زندگی، فهم نفهمیدن هاست


زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود


تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست



آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست


فرصت بازی این پنجره را دریابیم


در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم


پرده از ساحت دل برگیریم


رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم


زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است


وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست


زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند


چای مادر، که مرا گرم نمود


نان خواهر، که به ماهی ها داد


زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم


زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت


زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست


لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست


من دلم می خواهد،


قدر این خاطره را ، دریابیم



زنده یاد سهراب سپهری

استعفا می دهم

بدینوسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم
و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم.

می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم
و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است. 
... 
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است،
چون می توانم آن را بخورم! 

می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم
و با دوستانم بستنی بخورم . 

می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم
و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم. 

می خواهم به گذشته برگردم،
وقتی همه چیز ساده بود،
وقتی داشتم رنگها را،
جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را
یاد می گرفتم،
وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم
و هیچ اهمیتی هم نمی دادم . 

می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست
و همه راستگو و خوب هستند. 

می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است
و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم . 

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم،
نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری،
خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ...

می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم،
به یک کلمه محبت آمیز،
به عدالت،
به صلح،
به فرشتگان،
به باران،
و به . . . 

این دسته چک من، کلید ماشین،
کارت اعتباری و بقیه مدارک،
...مال شما... 

من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم .

یکرنگی کودکانه می خواهم

از بيم و اميد عشق رنجورم
آرامش جاودانه می خواهم
بر حسرت دل دگر نيفزايم
آسايش بی كرانه می خواهم

پا بر سر دل نهاده می گويم
بگذشتن از آن ستيزه جو خوشتر
يك بوسه ز جام زهر بگرفتن
از بوسه آتشين او خوشتر

پنداشت اگر شبی بسر مستی
در بستر عشق او سحر كردم
شب های دگر كه رفته از عمرم
در دامن ديگران بسر كردم

ديگر نكنم ز روی نادانی
قربانی عشق او غرورم را
شايد كه چو بگذرم از او يابم
آن گمشده شادی و سرورم را

آنكس كه مرا نشاط و مستی داد
آنكس كه مرا اميد و شادی بود
هر جا كه نشست بی تأمل گفت
« او يك زن ساده لوح عادی بود
»

می سوزم از اين دورویی و نيرنگ
يكرنگی كودكانه می خواهم
ای مرگ از آن لبان خاموشت
يك بوسه جاودانه می خواهم

رو ، پيش زنی ببر غرورت را
كاو عشق ترا به هيچ نشمارد
آن پيكر داغ و دردمندت را
با مهر به روی سينه نفشارد

عشقی كه ترا نثار ره كردم
در سينه ديگری نخواهی يافت
زان بوسه كه بر لبانت افشاندم
سوزنده تر آذری نخواهی يافت

در جستجوی تو و نگاه تو
ديگر ندود نگاه بی تابم
انديشه آن دو چشم رؤيایی
هرگز نبرد ز ديدگان خوابم

ديگر به هوای لحظه ی ديدار
دنبال تو در بدر نمی گردم
دنبال تو ای اميد بی حاصل
ديوانه و بی خبر نمی گردم

در ظلمت آن اتاقک خاموش
بيچاره و منتظر نمی مانم
هر لحظه نظر به در نمی دوزم
وان آه نهان به لب نمی رانم

ای زن كه دلی پر از صفا داری
از مرد وفا مجو ، مجو ، هرگز
او معنی عشق را نمی داند
راز دل خود به او مگو هرگز

 فروغ

روزگار عجیبیست!

روزگار عجیبیست!



این روزهابعضی ها راه میروند تاغذایشان هضم شود،عده ای میدوند


 تاگرسنه


نمانند..

محبت

پیامک عشق و عاشقی جدید - www.TakPayamak.com

 

نمیدانم نهان از من چه نیکی کرده ای با دل / که چون

 

 غافل شوم از آن ، دوان سوی تو می آید

محمود ابراهیمی سعید

چشمهای تو محصول مستی خداست

که در تصور فرشته ها نیز نمی گنجد

بانو تماشای تو شاعر می آفریند

اینک شاعر لمیده بر تنهائی سربی قافیه می سازد از بغضهایش

لبخند بزن بانوی سرمست

لبخند بزن

تا شاعر همچنان برقصد با مرگ

تا خیس شود گونه های احساس

تا گور ببارد از کبریا

تا در کبودای خیال،  تابوت سروده شود با لهجه ابیات سیاه

تا شعر مرده ام را نگاهت تشییع کند

آواز می آید باز

صدای شیون خنده های چند ماه پیش

بانو عبور می کنی از بلافاصل فاصله

پاییز می روید در مابعد گامهایت

و واژه های افسرده بدرقه می کنند سکوت رفتنت را

عریان می کنم نگاهم را

که طوفان دسیسه ها مسلخ نگرشهایم شود

مثله کن معنای زیستنم را

آزادی را درون زباله دان تاریخ

ایمان را سهم سگها

اندیشه را بازیچه ابلهان

و عشق را در نگاه نیرنگها بگذار

بانوی سرمست لبخند بزن

لبخند بزن

که چشمهای تو محصول مستی خدا بود

که در سوگ مرگ شاعر نیز نلرزیدند

 

محمود ابراهیمی سعید

می توانی کشف کنی

عشق آرکائیک درون مملو از ایده های باستانی ام را

حتی با احمقانه ترین نگاه

گاهی که دلتنگ می شوم

ایمان می آورم به فالها

با تمام روشنفکر ام

وقتی نیستی

وقتی چیستی چلیپای صدایت را نمی فهمم

تصلیب می کنم شعرم را

در جلجتای۱ سینه هایت

دردهایم را مثل پیاز پوست می کنم

پوست روحم کلفت تر از این حرفهاست

گریه هم نمی کنم

فقط درگیر چند فکر الدنگ می شوم

سیر تا پیاز قصه همین بود:

نامردی

نامردم اگر نام ننگت را بنگارم

نگران بقیه شعر نانوشته ام نباش

برو

نخواهم نگاشت برای تو

    -     -     -

تحریف می کنم نیات قلم را

دارم به صورت تصاعدی منگ می شوم

پلکهایم سنگین اند

با کابوسها انگار آماده جنگ می شوم

 

۱- جلجتا: تپه ایی که عیسی مسیح بر فراز آن در

آرزو

 گفت فرق رويا با آرزو چيست ؟ گفتم آرزو يک حقيقت نزديک است ولي رويا يک آرزوي شيرين دست نيافتني . گفت من رويا هستم يا آرزو؟ گفتم روياي که به حقيقت پيوستن آن يک آرزوي شيرين است.

چه شد آن همه پيمان...

بردي از يادم، دادي بر بادم، با يادت شادم
دل به تو دادم، در دام افتادم، از غم آزادم
دل به تو دادم فتادم به بند، اي گل بر اشک خونينم بخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز، چشم من باشد به راهت هنوز
چه شد آن همه پيمان که از آن لب خندان
بشنيدم و هرگز خبري نشد از آن
کي آيي به برم، اي شمع سحرم
در بزمم نفسي، بنشين تاج سرم، تا از جان گذرم
پا به سرم نه، جان به تنم ده، چون به سرآمد عمر بي ثمرم
نشسته بر دل، غبارغم زانکه من در ديارغم، گشته ام غمگسارغم
اميد اهل وفا تويي، رفته راه خطا تويي، آفت جان ما تويي
بردي از يادم، دادي بر بادم، با يادت شادم
دل به تو دادم، در دام افتادم، از غم آزادم
دل به تو دادم فتادم به بند،اي گل بر اشک خونينم بخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز،چشم من باشد به راهت هنوز

 

مجنون لیلی

کنار سیب و رازقی .. نشسته عطر عاشقی
من از تبار خستگی .. بی‌خبر از دلبستگی

عـاشقم

ابر شدم صدا شدی .. شاه شدم گدا شدی
شعر شدم قلم شدی .. عشق شدم تو غم شدی

لیلای من دریای من .. آسوده در رویای من
این لحظه در هوای تو .. گمشده در صدای تو
من عاشقم مجنون تو .. گمگشته در بارون تو

مجنون لیلی بی‌خبر .. در کوچه های در به در
مست و پریشون و خراب .. هر آرزو نقش بر آب
شاید که روزی عاقبت .. آروم بگیرد در دلت

کنار هر ستاره ای .. نشسته ابر پاره‌ای
من از تبار سادگی .. بی‌خبر از دلدادگی

عـاشقم

ماه شدم ابر شدی .. اشک شدم صبر شدی
برف شدم آب شدی .. قصه شدم خواب شدی

لیلای من دریای من .. آسوده در رویای من
این لحظه در هوای تو .. گمشده در صدای تو
من عاشقم مجنون تو .. گمگشته در بارون تو

مجنون لیلی بی‌خبر .. در کوچه‌های در به در
مست و پریشون و خراب .. هر آرزو نقش بر آب
شاید که روزی عاقبت .. آروم بگیرد در دلت

مازیار فلاحی

دوستی...

 

زندگی را به دل‌انگیزترین چهره بیاراید. آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف، که تمنای وجودت همه او باشد و بس. بی‌نیازت سازد، از همه چیز و همه کس.


دوستی

دل من دیر زمانی است که می پندارد :

« دوستی » نیز گلی است ؛

مثل نیلوفر و ناز ،

ساقه ترد ظریفی دارد .

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد

جان این ساقه نازک را

                       - دانسته-

                          بیازارد !

 

در زمینی که ضمیر من و توست ،

از نخستین دیدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هایی است که می افشانیم .

برگ و باری است که می رویانیم

آب و خورشید و نسیمش « مهر » است

 

گر بدانگونه که بایست به بار آید ،

زندگی را به دل‌انگیزترین چهره بیاراید .

آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف ،

که تمنای وجودت همه او باشد و بس .

بی‌نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس .

 

زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .

 

در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز ،

عطر جان‌پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز

دانه ها را باید از نو کاشت .

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان

خرج می باید کرد .

رنج می باید برد .

دوست می باید داشت !

 

با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را

بفشاریم به مهر

جام دل هامان را

                مالامال از یاری ، غمخواری

بسپاریم به هم

 

بسراییم به آواز بلند :

- شادی روی تو  !

                      ای دیده به دیدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ،

        عطر افشان

                   گلباران باد .

 

فریدون مشیری

به خاطر داشته باش

 

به خاطر داشته باش که عشق‎های سترگ و دستاوردهای عظیم، به خطر کردن‎ها و ریسک‎های بزرگ محتاج‎اند.

به خاطر داشته باش که وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده.

این سه میم را از همواره دنبال کن:
* محبت و احترام به خود را
* محبت به همگان را
* مسؤولیت‎پذیری در برابر کارهایی که کرده‎ای

به خاطر داشته باش دست نیافتن به آنچه می‎جویی، گاه اقبالی بزرگ است.

به خاطر داشته باش که اگر می‎خواهی قواعد بازی را عوض کنی، نخست قواعد را فرابگیر.

به خاطر داشته باش که به خاطر یک مشاجره‎ی کوچک، ارتباطی بزرگ را از دست نده.

به خاطر داشته باش که وقتی دانستی که خطایی مرتکب شده‎ای، گام‎هایی را پیاپی برای جبران آن خطا بردار.

به خاطر داشته باش که بخشی از هر روز خود را به تنهایی گذران.

به خاطر داشته باش که چشمان خود را نسبت به تغییرات بگشا، اما ارزش‎های خود را به‎سادگی در برابر آنها فرومگذار.

به خاطر داشته باش که گاه سکوت بهترین پاسخ است.

شرافتمندانه زندگی کن؛ تا هرگاه بیش‎تر عمر کردی، با یادآوری زندگی خویش دوباره شادی را تجربه کنی.

به خاطر داشته باش که زیرساخت زندگی شما، وجود جوی از محبت و عشق در محیط خانه و خانواده است.

به خاطر داشته باش که در مواقعی که با محبوب خویش ماجرا می‎کنی و از او گله داری، تنها به موضوعات کنونی بپرداز و سراغی از گلایه‎های قدیم نگیر.

به خاطر داشته باش که دانش خود را با دیگران در میان بگذار. این تنها راه جاودانگی است.

با دنیا و زندگیِ زمینی بر سر مهر باش.

به خاطر داشته باش که سالی یک بار به جایی برو که تاکنون هرگز نرفته‎ای.

بدان که بهترین ارتباط، آن است که عشق شما به هم، از نیاز شما به هم سبقت گیرد.

وقتی می خواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه چیز را از دست داده‎ای که چنین موفقیتی را به دست آورده‎ای.

به خاطر داشته باش که در عشق و آشپزی، جسورانه دل را به دریا بزن.

به سلامتی

عکس فانتزی,عکس عاشقانه,دخترک تنها,عکس

به سلامتی درخت!

نه به خاطرِ میوش، به خاطرِ سایش.

به سلامتی دیوار!

نه به خاطرِ بلندیش، واسه این‌که هیچ‌وقت پشتِ آدم روخالی نمی‌کنه.

به سلامتی دریا!

نه به خاطرِ بزرگیش، واسه یک‌رنگیش.

 به سلامتی سایه!

که هیچ‌وقت آدم رو تنها نمی‌ذاره.

به سلامتی پرچم ایران!

که سه‌رنگه، تخم‌مرغ! که دورنگه، رفیق! که یه‌رنگه.

به سلامتی همه اونایی که دوسشون داریم و نمی‌دونن، دوسمون دارن و نمی‌دونیم.

به سلامتی نهنگ!

که گنده‌لات دریاست.

به سلامتی زنجیر!

نه به خاطر این‌که درازه، به خاطر این‌که به هم پیوستس.

به سلامتی خیار!

نه به خاطر «خ»ش، فقط به خاطر «یار»ش.

به سلامتی شلغم!

نه به خاطر (شل)ش، به خاطر(غم)ش.

به سلامتی کرم خاکی!

نه به خاطر کرم‌بودنش،به خاطر خاکی‌بودنش

به سلامتی پل عابر پیاده!

که هم مردا از روش رد می‌شن هم نامردا !

به سلامتی برف!

که هم روش سفیده هم توش.

به سلامتی رودخونه!

که اون‌جا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچیکو دارن.

به سلامتی گاو!

که نمی‌گه من، می‌گه ما.

به سلامتی دریا!

که ماهی گندیده‌هاشو دور نمی‌ریزه.

به سلامتی سنگ بزرگ دریا!که سنگای دیگه رو می‌گیره دورش.

به سلامتی بیل!

که هرچه ‌قدر بره تو خاک، بازم برّاق‌تر می‌شه.

به سلامتی دریا!

که قربونیاشو پس می‌آره.

به سلامتی تابلوی ورود ممنوع!

که یه ‌تنه یه اتوبان رو حریفه.

به سلامتی عقرب!

که به خواری تن نمی‌ده.

(عرض شودکه عقرب وقتی تو آتیش می‌ره و دورش همش آتیشه با نیشش خودش می‌کُشه که کسی ناله‌هاشو نشنوه)

به سلامتی سرنوشت!

که نمی‌شه اونو از "سر" نوشت.

به سلامتی سیم خاردار!

که پشت و رو نداره.

 

شب تلخ وداع

سالها میگذرد از شب تلخ وداع

از همان شب که تو رفتی و به چشمان پر از حسرت من خندیدی

تو نمیدانستی

تو نمی فهمیدی

که چه رنجی دارد با دل سوخته ای سر کردن

رفتی و از دل من روشنایی ها رفت

لیک بعد از ان شب

هر شبم را شمعی روشنی می بخشید

بر غمم می افزود

جای خالی تو را میدیدم

می کشیدم آهی از سر حسرت و می خندیدم

به وفای دل تو

و به خوش باوری این دل بیچاره خود

ناگهان یاد تو می افتادم

باز می لرزیدم

گریه سر می دادم

خواب می دیدم من که تو بر میگردی

تا سر انجام شبی سرد و بلند

اشک چشمان سیاهم خشکید

آتش عشق تو خا کستر شد

یاد تو در دل من پرپر شد

اندکی بعد گذشت

اینک این من...تنها...دستهایم سرد است

قدرتم نیست دگر...تا که شعری گویم

گر چه تنها هستم

نه به دنبال توام

نه تو را می جویم

حال می فهمم من...چه عبث بود آن خواب

کاش می دانستم عشق تو می گذرد

تو چه آسان گفتی دوستت دارم را

و چه آسان رفتی...

کاش می فهمیدی وسعت حرفت را

آه...افسوس چه سود

قصه ای بود و نبود ...


گریزان

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات

و از این غربت تلخ

که به اجبار به پایم بستند

می گریزم از شب

می گریزم از عشق

و تو ای پاک ترین خاطره ها

همه جا در پی تو می گردم...