می توانی کشف کنی

عشق آرکائیک درون مملو از ایده های باستانی ام را

حتی با احمقانه ترین نگاه

گاهی که دلتنگ می شوم

ایمان می آورم به فالها

با تمام روشنفکر ام

وقتی نیستی

وقتی چیستی چلیپای صدایت را نمی فهمم

تصلیب می کنم شعرم را

در جلجتای۱ سینه هایت

دردهایم را مثل پیاز پوست می کنم

پوست روحم کلفت تر از این حرفهاست

گریه هم نمی کنم

فقط درگیر چند فکر الدنگ می شوم

سیر تا پیاز قصه همین بود:

نامردی

نامردم اگر نام ننگت را بنگارم

نگران بقیه شعر نانوشته ام نباش

برو

نخواهم نگاشت برای تو

    -     -     -

تحریف می کنم نیات قلم را

دارم به صورت تصاعدی منگ می شوم

پلکهایم سنگین اند

با کابوسها انگار آماده جنگ می شوم

 

۱- جلجتا: تپه ایی که عیسی مسیح بر فراز آن در