فریدون مشیری

روزگار مرگ انسانیت است

سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی ست

صحبت از ازادگی پاکی مروت ابلهی ست!!!

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای!جنگل را بیابان میکنند

دست خون الود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند!!!

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

انچه این نامردمان با جان انسان می کنند!!!

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن:مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن:یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن:جنگل بیابان بود از روز نخست!!!

در کویری سرد و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است

قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است.

شفیعی کدکنی

 

هیچ میدانی چرا چون موج

در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم؟

زان که بر این پرده ی تاریک

این خاموشی نزدیک

آنچه میخواهم نمی بینم

وآنچه می بینم نمی خواهم

برگزيده‌اي از كتاب "بالهايت را كجا جا گذاشتي؟"  ""عرفان نطرآهاري""

قلب جغد پير شكست...

 

جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود.زندگي را تماشا مي كرد.رفتن و ردپاي آن را.و آدم هايي را مي ديد كه به سنگ وستون،به در و ديوار دل مي بندند.جغد اما مي دانست كه سنگها ترك مي خورند،ستون ها فرو مي ريزند،درها مي شكنند و ديوارها خراب مي‌شوند.او بارها و بارها تاج هاي شكسته،غرورهاي تكه پاره شده را لابه‌لاي خاكروبه هاي كاخ دنيا ديده بود.

او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداريش مي خواند؛و فكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدم ها،با اين آواز كمي بلرزد.

روزي كبوتري از آن حوالي رد ميشد،آواز جغد را كه شنيد، گفت:"بهتراست سكوت كني و آواز نخواني.آدم ها آوازت را دوست ندارند.غمگين شان ميكني.دوست ندارند.مي گويند بديمني و بدشگون و جز خبربد،چيزي نداري."

قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند.

سكوت او آسمان را افسرده كرد.

آن وقت خدا به جغد گفت:"آوازخوان كنگره‌هاي خاكي من!پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟دل آسمانم گرفته است."

جغد گفت:"خدايا!آدم هايت مرا و آوازهايم رادوست ندارند."

خداگفت:"آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدم ها عاشق دل بستن‌اند.دل بستن به هرچيز كوچك وهرچيز بزرگ.تو مرغ تماشا و انديشه اي!وآنكه مي بيند و مي انديشد،به هيچ چيز دل نمي بندد؛دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست.اما توبخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است وطعم حقيقت تلخ."

***

جغد بخاطر خدا بازهم بركنگره هاي دنيا مي خواند و آن كس كه مي فهمد،مي داند آواز او پيغام خداست.

 

 

 

شعر از پیام دهکردی

درد…، درد است
دلخوش مکن به وارونه خواندنش
تنها تویی و تنهاییت
تویی و باران پشت پنجره،
دوربین را بچرخان
کلید را لمس کن
حرکت…
زندگی آغاز میشود
دیگر بار در شکوه چشمانت
وجود پر مهرت
و دست های تو
برای گشودن درهای دردناک جهان کافیست
باور کن
چونان همیشه
خدا را
صمیمانه باور کن
 

" شمس لنگرودي "

http://axgig.com/images/12219336132630091828.jpg

آن  قدر به تو نزدیک بودم  ، که تو را ندیدم   ..

در تاریکی خود   ،   به  تو لبخند  می زنم 

شکرانه روزهایی  که  کنار تو  ،  راه رفته ام   ..


 

نزار قبانی

دوستت دارم

با تو نرد عشق نمی بازم

مثل بچه ها که می گویند: "

                            ماهی قرمز مال تو ...

                                                       ماهی آبی مال من ..."

برای ماهی ها با تو قهر نمی کنم

ماهیان قرمز و آبی مال تو باشند

                                    و تو مال من

دریا و کشتی و مسافران مال تو باشند

                                         و تو مال من

سود و زیانی در کار نیست

                              همه ی ثروت من زیر پای تو

چاه نفت ندارم که به آن بنازم

ثروت آغاخان ندارم

یا جزیره ی اوناسیس - که به پهنای یک دریاست -

من شاعرم

           و تنها ثروتم

                       دفتر شعرم و چشم های قشنگ توست !

 

 

شمس لنگرودی

امشب

         دریاها سیاه اند

باد زمزمه گر

                 سیاه است

پرنده و گیلاس ها

                       سیاه اند

دل من روشن است

                      تو خواهی آمد.

 

 

تقدیم به طرفدارهای سایت تکناز

نمى دانم چه کار بايد كنم ؟
آيا بايد از سرنوشتى كه تو را
در پيش پايم قرار داد قدردانى كنم ؟
همان سرنوشتى كه باعث شد
در چشمهايت آب شوم
همان چشمهايى كه مرا در دريائى بي قرار غرق
و سيماى تو را بر چهره ام حك کرد
آن گونه که همه تورا در چشمهايم پيدا مي کنند
وحروف نام تو را در قلبم جاي داد
و عشق تو را در خونم جارى کرد
آآآه عشق من
تو را به خدا به من بگو
آيا بعد از اين همه عشق
عاقلانه است كه فراموشت كنم ؟

نزار قباني

نزار قباني

تو را بسيار دوست دارم
و مي دانم که شيوه عشق من
کهنه شده است
شريان هاي قلبم
کهنه شده است
آمدن نامه بر من به پيش تو
و بردن گل هاي زيبا به خانه ات
همه آيين هايي کهنه شده  است

تو را بسيار دوست دارم
و روياي من اين است که مرا
در پيراهني نو مبهوت کني
و با عطري تازه ، ديدگاهي تازه
و روياي من اين است
که باراني از شط بلند پرسش ها
بر من بباري
و چون خوشه گندم از پارچه ناز بالش بشکفي
تو را بسيار دوست دارم
و مي دانم که نمي داني
و مسئله اين است

عشق   یگانه  ام   !

         گریه  نکن   ، اشک هایت   می خراشد  روحم را 

در دنیا چیزی ندارم  

جز چشم های تو   و غم های خویش   ..


"  نزار قبانی "

بی سر و سامانی

با همه بی سر و سامانی ام

باز به دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

در پی ویران شدنی آنی ام

آمده ام بلکه نگاهم کنی

عاشق آن لحظه طوفانی ام

دلخوش گرمای کسی نیستم

آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطش سالها

تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته ز دریا شدم

تا که بگیری و بمیرانی ام

خوبترین حادثه می دانمت

خوبترین حادثه می دانی ام؟

حرف بزن ابر مرا باز کن

دیر زمانیست که بارانی ام

حرف بزن حرف بزن سالهاست

تشنه یک صحبت طولانی ام

ها به کجا می کشی ام خوب من

ها نکشانی به پشیمانی ام

محمد علی بهمنی

هزار بار هم از شانه‌ای به شانه‌ی دیگر بغلتی،

این شب صبح نمی‌شود وقتی دلت گرفته باشد

حسین پناهی

فال

 
ماندم ميان ِ غربتي تاريك و نمدار

پروانه بودن سهم قلبم نيست انگار

اين تارهايي را كه با شوقت تنيدم

حالا در اطرافم شده مانند ِ ديوار

حال ِ مرا مي خواستي؟ هر بيت ِ شعرم

مشتي ست از بدحالي ِ دنياي خروار

اين لحظه هاي بي تو، نامش زندگي نيست

تنها تنفس مي كنم، آن هم به اجبار

آخر شبي از خانه بيرون مي زنم تا

مانند كولي ها شوم در كوچه بازار

مانند كولي ها به دنبالت بيايم

"دستت بده.. فالت بگيرم.." هي به اصرار

نشناسي و دست تو را فوري بگيرم

با التماس و خواهش و بگذار ... بگذار...

چيزي نگويي ديگر و با شك بگويم

هر لحظه ي آن ماجراها را به تكرار

انگشت بر لب سوي من برگردي و شعر

پايان بگيرد توي آغوش ِ تو اين بار

یار آغلادی من آغلادیم... | ترکی

 

یارین بویون قوجاخلادیم یارآغلادی من آغلادیم

ییغشدی قونشولار بوتون جار آغلادی من آغلادیم

باشیندا قارلی داغلارا دانشدیم آیرلیق سوزون

بیر آه چکیب باشینداکی قار آغلادی من آغلادیم

طاریمدا نار آغاجلاری منی گوروب دانیشدیلار

بویومو زیتون اوشاخدی نار آغلادی من آغلادیم

ایله که اسدی بیر خزان تالاندی گوللیرم منیم

خبر چاتینجا بولبوله خار آغلادی من آغلادیم

اورک سوزون دئدیم تارا سیملر اولدی پارا پارا

یاواش یاواش سیزیلدادی تار آغلادی من آغلادیم

دئدیم کی حق منیم کی دیر باشیمی چکدیلر دارا

طنف سیخاندا بوینومو دار آغلادی من آغلادیم

 

جعفری یم بویوم بالا غم اورکده قالا قالا

یار جانمی آلا آلا یار آغلادی من آغلادیم

هوشنگ جعفری


دیشب که نمیدانستم برای کدام یک از دردهایم گریه کنم،

کلی خندیدم ...

صادق هدایت

ظاهراً هر چند میخندم؛

ظاهراً هر چند میخندم؛ درونم شاد نیست

باد اگر در غبغبم دیدی به جز غمباد نیست

وضع من از منظر علم روانکاوی بد است!

مشکلات جسمی‌ام اما به ظاهر حاد نیست!

مثل شهری جنگی‌ام که سالها بعد از نبرد

بازسازی گشته اما باز هم آباد نیست!

بستگی دارد که از «زندان» چه تعریفی کنیم

هیچ کس در هیچ جای این جهان آزاد نیست

زود دانستند این دنیا تماشایی نبود

کس از آغاز تولد کور مادرزاد نیست

حتم دارم تا شکوه کاخ ساسانی به جاست

گوشه‌ای از چشم شیرین قسمت فرهاد نیست

اصغر عظیمی مهر


ارتباطی ساده و بی دردسر می‌خواستی

ارتباطی ساده و بی دردسر می‌خواستی

رازداری مطمئن از هر نظر می‌خواستی

عاشقی با چشم و گوش بسته منظور تو بود؟

یا غلامی گیج و لال و کور و کر می‌خواستی؟

بوسه نه! همخوابه نه! حتی قراری ساده نه!

دفتری از خاطرات بی‌خطر می‌خواستی!

سن من از این ادا اطوارها دیگر گذشت!

مردِ کامل بودم اما تو پسر می‌خواستی!

گفته بودم کار من عمری شبیخون بوده است!

از من اما جنگجویی بی‌جگر می‌خواستی!

عذر می‌خواهم! بلانسبت! ولی با این حساب -

احتمالاً جای خاطرخواه ‘ خر می‌خواستی ! ! !

اصغر عظیمی مهر


فاضل نظری

هر گاه یک نگاه به بیگانه می‌کنی

خون مرا دوباره به پیمانه می‌کنی

ای آنکه دست بر سر من می‌کشی! بگو

فردا دوباره موی که را شانه می‌کنی؟

گفتی به من نصیحت دیوانه‌گان مکن

باشد، ولی نصیحت دیوانه می‌کنی

ای عشق سنگدل که به آیینه سر زدی

در سینه‌ی شکسته دلان خانه می‌کنی؟

بر تن چگونه پیله ببافم که عاقبت

چون رنگ رخنه در پر پروانه می‌کنی

عشق است و گفته‌اند که یک قصه بیش نیست

این قصه را به مرگ خود افسانه می‌کنی

مرحوم نجمه زارع

غم که می‌آید در و دیوار، شاعر می‌شود

در تو زندانی‌ترین رفتار شاعر می‌شود

می‌نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی

خط ‌کش و نقاله و پرگار، شاعر می‌شود

تا چه حد این حرف‌ها را می‌توانی حس کنی؟

حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می‌شود

تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم

از تو تا دورم دلم انگار شاعر می‌شود

باز می‌ پرسی: چه طور اینگونه شاعر شد دلت؟

تو دلت را جای من بگذار شاعر می‌شود

گرچه می دانم نمیدانی چه دارم میکشم

از تو میگوید دلم هر بار شاعر می‌شود

 

علی نیکخواه

من شاعرم! حال مرا عالم نمی‌فهمد

جز تو کسی چیزی از اشعارم نمی‌فهمد

کشف جدید روزگار ما تو هستی که

برق نگاهت را ادیسون هم نمی‌فهمد!

سیلاب عشق تو بیاید، حکم ویرانی‌ست‌

سیل است دیگر... بارش نم‌نم نمی‌فهمد

من کشته‌ی عشق تو خواهم شد، ولی افسوس

هویّت سهراب را رستم نمی‌فهمد

کلّ شکایت‌های من تنها همین جمله‌ست:

معشوقه‌ای که دوستش دارم... نمی‌فهمد!

 

مهدی اخوان

گرگ هاری شده ام
هرزه پوی و دله دو
شب درين دشت زمستان زده ی بی همه چيز
می دوم ، برده ز هر باد گرو
چشم های ام چو دو كانون شرار
صف تاريكی شب را شكند
همه بی رحمی و فرمان فرار
گرگ هاری شده ام ، خون مرا ظلمت زهر
كرده چون شعله ی چشم تو سياه
تو چه آسوده و بی باك خرامی به برم
آه ، می ترسم ، آه 
...
 پوپك ام ! آهوك ام ! 
چه نشستی غافل ؟
 كز گزندم نرهی ، گرچه پرستار منی 
 پس ازين دره ی ژرف
جای خميازه ی جادو شده ی غار سياه
 پشت آن قله ی پوشيده ز برف
 نيست چيزی ، خبری 
 ور تو را گفتم چيز دگری هست ، نبود
جز فريب دگری 
 من ازين غفلت معصوم تو ، اي شعله ی پاك
 بيشتر سوزم و دندان به جگر می فشرم
منشين با من ، با من منشين
 تو چه دانی كه چه افسونگر و بی پا و سرم ؟
تو چه دانی كه پس هر نگه ساده ی من
 چه جنونی ، چه نيازی ، چه غمی ست ؟
يا نگاه تو ، كه پر عصمت و ناز
بر من افتد ، چه عذاب و ستمی ست
دردم اين نيست ولی
 دردم اين است كه من بی تو دگر
از جهان دورم و بی خويشتن ام
پوپك ام ! آهوكم
تا جنون فاصله ای نيست از اين جا كه من ام
مگرم سوی تو راهی باشد
 چون فروغ نگهت
ورنه ديگر به چه كار آيم من
بی تو ؟ چون مرده ی چشم سيهت
منشين اما با من ، منشين
تكيه بر من مكن ، اي پرده ی طناز حرير
كه شراری شده ام
پوپك ام ! آهوكم
گرگ هاری شده ام

روح باران....

 


آزاد آزادم ببین چون عشق درگیر من است

دیگر گذشت آن دوره که تقدیر زنجیر من است

 

شاید نمی دانی ولی از خود خلاصم کرده ای

آیینه ی خالی فقط امروز تصویر من است

 

از عشق تو برباد رفت آن آبروی مختصر

من روح بارانم ببین ، چون عشق تقدیر من است ...

 افشین یداللهی

پاییز

پاییز می رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ های تازه مرا آشنا کند
پاییز می رسد که همانند سال پیش
خود را دوباره در دل قالیچه جا کند
او می رسد که از پس نه ماه انتظار
راز درخت باغچه را برملا کند
او قول داده است که امسال از سفر
اندوه های تازه بیارد ، خدا کند
او می رسد که باز هم عاشق کند مرا
او قول داده است به قولش وفا کند
پاییز عاشق است و راهی نمانده است
جز این که روز و شب بنشیند دعا کند
شاید اثر کند و خداوند فصل ها
یک فصل را به خاطر او جا به جا کند
تقویم خواست از تو بگیرد بهار را
تقدیر خواست راه شما را جدا کند
خش خش ، صدای پای خزان است ، یک نفر
در را به روی حضرت پاییز وا کند
“علی رضا بدیع”

پاییز

پاییز آمدست که خود را ببارمت
پاییز لفظ دیگر “من دوست دارمت”
بر باد می دهم همه ی بود خویش را
یعنی تو را به دست خودت می سپارمت !
باران بشو ، ببار به کاغذ ، سخن بگو
وقتی که در میان خودم می فشارمت
پایان تو رسیده گل کاغذی من
حتی اگر خاک شوم تا بکارمت
اصرار می کنی که مرا زودتر بگو
گاهی چنان سریع که جا می گذارمت
پاییز من ، عزیز غم انگیز برگریز
یک روز می رسم و تو را می بهارمت !!!
سید مهدی موسوی