ماندم ميان ِ غربتي تاريك و نمدار

پروانه بودن سهم قلبم نيست انگار

اين تارهايي را كه با شوقت تنيدم

حالا در اطرافم شده مانند ِ ديوار

حال ِ مرا مي خواستي؟ هر بيت ِ شعرم

مشتي ست از بدحالي ِ دنياي خروار

اين لحظه هاي بي تو، نامش زندگي نيست

تنها تنفس مي كنم، آن هم به اجبار

آخر شبي از خانه بيرون مي زنم تا

مانند كولي ها شوم در كوچه بازار

مانند كولي ها به دنبالت بيايم

"دستت بده.. فالت بگيرم.." هي به اصرار

نشناسي و دست تو را فوري بگيرم

با التماس و خواهش و بگذار ... بگذار...

چيزي نگويي ديگر و با شك بگويم

هر لحظه ي آن ماجراها را به تكرار

انگشت بر لب سوي من برگردي و شعر

پايان بگيرد توي آغوش ِ تو اين بار