محمود ابراهیمی سعید
چشمهای تو محصول مستی خداست
که در تصور فرشته ها نیز نمی گنجد
بانو تماشای تو شاعر می آفریند
اینک شاعر لمیده بر تنهائی سربی قافیه می سازد از بغضهایش
لبخند بزن بانوی سرمست
لبخند بزن
تا شاعر همچنان برقصد با مرگ
تا خیس شود گونه های احساس
تا گور ببارد از کبریا
تا در کبودای خیال، تابوت سروده شود با لهجه ابیات سیاه
تا شعر مرده ام را نگاهت تشییع کند
آواز می آید باز
صدای شیون خنده های چند ماه پیش
بانو عبور می کنی از بلافاصل فاصله
پاییز می روید در مابعد گامهایت
و واژه های افسرده بدرقه می کنند سکوت رفتنت را
عریان می کنم نگاهم را
که طوفان دسیسه ها مسلخ نگرشهایم شود
مثله کن معنای زیستنم را
آزادی را درون زباله دان تاریخ
ایمان را سهم سگها
اندیشه را بازیچه ابلهان
و عشق را در نگاه نیرنگها بگذار
بانوی سرمست لبخند بزن
لبخند بزن
که چشمهای تو محصول مستی خدا بود
که در سوگ مرگ شاعر نیز نلرزیدند