ای خزان  با من چه  زردی می کنی ؟!

من که خود پژمرده ام  از روزگار!

آنچه کردی بر گل و برگَش  مکن

با من ای بر گشته چون پیرار و پار

برگ وگل بالیده اند  بافصل ِ سبز

من  ندیدم  لیک چون آنان   بهار

مهلتم  ده بشکفم در باغ  و دشت 

پس  بریز آنگه زجانم  برگ وبار

گر مجال ِ  زندگی بر  من دهی

باغ و بستان می زنم در هر دیار

آمدی بس ، رفتی و  گل غنچه کرد

نو  بهارم را  نکردی    آشکار

بیم آن دارم که بی ماه ِ  رخش

وصل ِآن سیمین رخ و آن   گلعذار

بسته گردد دیدگان بر سال و مه 

مهلت وصلی   نگردد استوار

تا بچرخد دور    گردون بر مراد

یک بهارم  آرزوست از کردگار

یا دهد خلعت چنینم  آن حکیم 

یا بچرخد در خزان لیل و نهار

ابوالقاسم الوندی