ای خزان با من چه زردی می کنی ؟!
ای خزان با من چه زردی می کنی ؟!
من که خود پژمرده ام از روزگار!
آنچه کردی بر گل و برگَش مکن
با من ای بر گشته چون پیرار و پار
برگ وگل بالیده اند بافصل ِ سبز
من ندیدم لیک چون آنان بهار
مهلتم ده بشکفم در باغ و دشت
پس بریز آنگه زجانم برگ وبار
گر مجال ِ زندگی بر من دهی
باغ و بستان می زنم در هر دیار
آمدی بس ، رفتی و گل غنچه کرد
نو بهارم را نکردی آشکار
بیم آن دارم که بی ماه ِ رخش
وصل ِآن سیمین رخ و آن گلعذار
بسته گردد دیدگان بر سال و مه
مهلت وصلی نگردد استوار
تا بچرخد دور گردون بر مراد
یک بهارم آرزوست از کردگار
یا دهد خلعت چنینم آن حکیم
یا بچرخد در خزان لیل و نهار
ابوالقاسم الوندی

+ نوشته شده در یکشنبه نهم مهر ۱۳۹۱ ساعت 21:45 توسط عاشقی قلعه
|