انار
نوشتهای از: عطاء الله مهاجرانی
حاج آخوند دستمال گره خوردهی شطرنجیاش را از توی خورجین اسب بیرون آورد. گره را که باز میکرد؛ انارها زیر آفتاب برق میزدند. کمتر پیش میآمد که انار ببینیم یا بخوریم. وقتی برای زیارت به قم میرفتیم در آستانه قم، اتوبوس از سربالایی بالا میرفت، نفسش به شماره میافتاد و از آن بالا گنبد طلا و نیز باغهای انار پیدا میشد. ما همه از سر جایمان بر میخاستیم و پا بلندی میکردیم و میکوشیدیم هر طور شده گنبد را ببینیم و صلوات بفرستیم. در بازگشت هم انار میخریدیم و برای سوغاتی میآوردیم.
انارهای حاج آخوند چیز دیگری بود. یکیش آنچنان از سرخی برق میزد که دلمان برای لمس و بوییدن انار و حتی تماشایش آب میشد.
هر دو انار را در کف دستاش گرفته بود. پرسید بچهها این انارها چه شباهتی با هم دارند؟
گفتیم رنگ و اندازه شان مثل هم است. پرسید چه تفاوتی دارند؟ گفتیم هیچ!
انارها را به ما داد. فضل الله و احمد و بهرام و تقی و من. مثل حاج آخوند انارها را توی پنچه گرفتیم. سبک سنگین کردیم. یکی از انارها وزنش دوبرابر هم بیشتر بود. با سرانگشت نرم فشارش دادم؛ مثل سنگ بود. انار را بوییدم بوی انار نمیداد. اما هر چه بخواهید سرخ و صورتی بود. بقیه بچهها هم انارها را سنجیدند و بوییدند. حاج آخوند گفت بچهها حالا با هم انار میخوریم قلمتراش تیغه بلند دسته صدفیاش را از توی جیب قبایش درآورد. حلقهی فلزی براقی که نوک قلمتراش را نگه داشته بود بالا زد؛ تیغه را باز کرد. با نوک قلمتراش پرّههای تاج انار را شمرد. شش پره داشت. پرسید شماها تا به حال به این پرهها دقت کرده بودید؟ پوست انار، دور تا دور تاج را به شکل دایره برید. خطهای سفید نقرهای حد فاصل دانهها را نشانمان داد. درست از زیر همان خطها پوست انار را شکافت و گفت ببینید! وقتی انار از روی همین خطها باز میشود؛ مثل گل شکفته میشود، تعداد گلبرگها به اندازه همان پرههای تاج است! به هر کداممان تکهای از انار داد. دانههای انار به هم چسبیده بودند. قرمز و خون چکان. دانهای را کف دستش گذاشت. نور آفتاب روی دانه افتاده بود. دانهی دانهی انار سپید بود و لعل سرخش مثل پیراهنی آن را پوشانده بود. بچهها میرزا نعیم در بارهی میوهها شعر گفه.
شعر انارش مناسب حال شماست و شعر "به" مناسب حال من!
طبیعت لعل ساز لعل تراشیده باز
لعل تراشیده را پهلوی هم چیده باز
پهلوی هم چیده را به نقره پیچیده باز
به نقره پیچیده را به حقه پوشیده باز
حقه پوشیده را به نام نامید نار
پرده نازک نقرهای را از روی لعل دانهها برداشت، در برابر نور آفتاب گرفت. مثل حریر بود با سایه روشنهای محو.
انار ترش و شیرین و خوش گوار بود! حاج آخوند گفت حالا که خوشتان آمد انار دیگر را هم تکه کنم. انار را روی سنگی گذاشت و با سنگی دیگر قایم روی انار کوفت! انار گچی بود و خرد شد. تکههای خرد و ریز گچ روی سنگ و لای علفا ریخت، بوی گچ بلند شد. این شکل انار بود! بودش با نمودش فرق داشت. شماها چشم بازی داشته باشید. بود و نمود انسانها را از هم تشخیص بدهید. خودتان هم همان که هستید بنمایید! زمزمه کرد:
گفتا شیخا هر آن چه گویی هستم
آیا تو چنان که مینمایی هستی؟
چشمان حاج آخوند مثل دوزاغه پر از اشک شد.
همان باشید که هستید! فقط اگر فقیر بودید همیشه خودتان را دارا نشان بدهید تا حرمتتان حفظ شود. نمیگویم دروغ بگویید با فقر و عفاف و استغنا زندگی کنید. این انار گچی یادتان باشد. نمودش با بودش دو تا بود. ضربهای کارش را تمام کرد.
انار از بهشت آمده. در هر اناری یک دانه هست که بوی بهشت میدهد. همهی دانههایتان را بخورید. نگاهم به تکههای انار خُردشدهی گچی بود. در ذهنم گذشت چقدر حاج آخوند بودش از نمودش بیشتر است!
چند روز بعد به خانهمان آمد؛ تمام شعر میرزا نعیم را از بر خواند و من نوشتم. وقتی به "به" رسید. یادم آمد که آن روز به ما گفته بود: شعر "به" برای اوست و انار برای ما. شعر" به" این بود:
روی دلارای به از چه سبب زرد شد؟
چهر مصفای او از چه پر از گرد شد؟
گمان برم همچو من جفت غم و درد شد
چنین شود هر که او ز دلبرش فرد شد
چنان که من گشتهام ز هجر زار و فکار
از عمو نبی پرسیدم چرا حاج آخوند مثل به غمگین است؟ گفت او مال این دنیا نیست دلش جای دیگریست. ما فقط صورت و سایهای از او میبینیم. حاج آخوند گفتی و تمام شد!