گر بر فلکم دست بدی چون یزدان
برداشتمی من این فلک را ز میان

از نو فلکی دگر چنان ساختمی
کازاده بکام دل رسیدی آسان

****
در گوش دلم گفت فلک پنهانی
حکمی که قضا بود ز من میدانی

در گردش خویش اگر مرا دست بدی
خود را برهاندمی ز سرگردانی


از آمدن و رفتن ما سودی کو؟
وزتار وجود بود ما پودی کو؟

در مجمر چرخ جان چندین پاکان
می سوزد و خاک می شود دودی کو؟