سلمان ساوجی
این چه داغی است که از عشق تو بر جان من است
وین چه دردی است که سرمایه درمان من است
زلف و رخسار تو کفر آمد و ایمان ، با هم
آن چه کفری است که سرمایه ایمان من است ؟
میدهم جان و به صد جان ، ندهم یک ذره
خاک پای تو که سر چشمه حیوان من است
رسم عشاق وفا خوی بتان ، بد عهدی است
این حکایت نه به عهد تو و دوران من است
بر دل پاک تو حاشا نبود ، خاشاکی
خارو خاشاک جفایت ، گل و ریحان من است
دل محزونم از و ، یوسف جان را میجست
زیر لب گفت ، که در چاه ز نخدان من است
گره موی تو بندی است که بر پای دل است
برقع روی تو ، باری است که بر جان من است
شیخ میگویدم از دست مده سلمان دل
دل من شیخ برانی که به فرمان من است
دل من پیرو عشق است و من اندر پی دل
عشق ، سلطان دل و دل شده سلطان من است
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 9:51 توسط عاشقی قلعه
|