آنتوان دوسنت اگزوپری

چهار شعر کوتاه از آنتوان دو سنت اگزوپری
همه چیز
از نبودن تو حکایت میکند
به جز دلم
که همچون دانه ای در تاریکی خاک
در انتظار بهار میتپید
تو بر میگردی
میدانم
از تولد و مرگ
زورد آمدی
و دلم ، ناگهان پر از تو شد
و این درد شیرینی بود
دردی چونان درد زادن
نه به سرعت
بلکه کم کم ، از دلم رفتی
و جهان ذره ذره از تو خالی شد
و این درد تلخی بود
دردی چونان درد مُردن
==========
هر ثانیه میگذرد
چیزی از تو را با خود میبرد
زمان غارتگر غریبی است
همه چیز را بی اجازه میبرد
و تنها یک چیز را
همیشه فراموش میکند
حس دوست داشتن تو را
=========
باد
همیشه یکسان خواهد ورزید
اما نه برای تو
آنجا که تو باشی
باد همیشه بی قرار و نابسامان
به فریاد بدل می شود
به سوز دل
و هیاهو
و گم می شود در خرمن بی کرانه گیسوانت
==========
سیاهی چشمانت
شکارگاه من است
چونان ستارگان کوچک
و چهره ات
راه شیری را میماند
فقط به خاطر چشمهای تو
شکار میشوم ای شاهزادۀ کوچک
و آهسته آرام میگیرم
در تاریکی
تاریکی بی رد