یک دلی جا مانده است در پشتِ سر!
می روم با بال هایِ آهنین
در دلم عشقِ تو می جوشد بدان
در سرم سودایِ مهرِ خود ببین
زیرِ پایم یک جهان درتاب و تب
روبرویم آفتابی پشتِ ابر
من در این اندیشه ام آیا شَوَد
تا کنم بر هجرِ تو ابن بار صبر؟!
در افق با دیدگانم آسمان
آبیِ دریایِ دل را زنده کرد
لحظه ای عکست کشیدم با خیال
چهره ات ناگه به رویم خنده کرد
مرکبِ طیار می غرید سخت
در هوایی مملو از دلتنگی ام
پر شدم از آرزویِ بودنت
پیشِ خود گفتم : "تو بودی کاش هم "!
بعدِ آن اندیشه کردم لحظه ای
عشق شاید معنی اش در " رفتن" است
سرنوشت ما را به بالا برده است
این دلم همرا هِ کوهی آهن است
می بری ما را شتابان سویِ غرب
تا به آنسویِ زمین، دریا و دشت
یک دلی جا مانده است در پشتِ سر
می تپد با وزنِ شعرم هفت وهشت
من نَفَس گر می کشم در هر دیار
قلبِ من هم می تپد گر استوار
نبض من گر می زند آهنگِ نو
یاد تو دارم هنوز ای گلعذار !
(ابوالقاسم الوندی)