خانمي كه هفت شوهر كرده بود

شوهر هشتم به تورش خورده بود


هشتمين شوهر چواورا ديد گفت :

«كارمنداست و بلند و حال ِمفت !

 

پاك و معصوم است ،چيزي نادر است !

برتنش بيگانه اي نابرده دست !

 

چشم پاكي اي نگار نازنين

هست چونكه آن نگاهت برزمين »!

 

بي خبر از اين كه آن انسان نما !

خورده مارو گشته همچون اژدها !

 

گفت زن پيش ِ خودش خندان و مست :

«شوهرم شو اي خر ِ ظاهر پرست !

 

تادهانت صاف گردد بعدازاين !

مي گريزي از وطن تا هند و چين !

 

مي درانم گر بجنبي خشتكت !

مي زنم چاقو به چاك ِ دنبكت !

 

دارخواهم زد تورا با مهريه !

مي ستانم از تو هي مهر و ديه !

شوهرم شو يك دوروزي بعداز اين

گندي اخلاق ِ زشتم راببين !

ظاهرم شيك است و ناز و بانمك !

باطنم پوسيده است و پركپك »!

 

اي بسا گردو كه سبز است و تُپُل !

اندرونش خالي است و خاك وخل !!

 

اي بسا پيراهن ِ شيك و شريف

داخلش انسان بيمار و كثيف !

 

اي بسا آهن كه رنگ ِ دوده است !

ظاهر ِ آن با طلا اندوده است !

 

واي اگر روزي طلايش مس شود!

شوهر بيچاره عمرش تس شود !!

 

اي بسا انسان كه خاك رُس شده !

زن گرفته،کلّ عمرش چُس شده !!

 

دوستان پايان ندارد اين مقال !

ازدواج است و هزاران قيل و قال !!

علیرضا رضایی