خسته ام
حال من بد نيست غم کم ميخورم
کم که نه! هر روز کم کم ميخورم
آب ميخواهم، سرابم ميدهند
عشق ميورزم عذابم ميدهند
خنجري بر قلب بيمارم زدند
بي گناهي بودم و دارم زدند
عشق اگر اينست مرتد ميشوم
خوب اگر اينست من بد ميشوم
بس کن اي دل نابساماني بس است
کافرم! ديگر مسلماني بس است
در ميان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلودهي مردم شدم
نيستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم، بت پرستم، بت پرست
من که با دريا تلاطم کردهام
راه دريا را چرا گم کرده ام..؟
قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم، گولم مزن!
من نميگويم که خاموشم مکن
من نميگويم فراموشم مکن
من نميگويم که با من يار باش
من نميگويم مرا غمخوار باش
من نميگويم، دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين! شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
خستهام از قصههاي شوم تان
خسته از همدردي مسموم تان
اين همه خنجر دل کس خون نشد
اين همه ليلي، کسي مجنون نشد
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه!
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!
هيچ کس اندوه ما را ديد؟ نه !
چند روزي هست حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل ميزنم
گاه بر حافظ تفأل ميزنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت:
"ما زياران چشم ياري داشتــــيم
خود غلط بود آنچه ميپنداشتيم "