غزل ... نگاه ... سکوت ... آفتاب ... پنجره ... تو

نه! نثر نیست ، نه! درهم شکسته شاعرتو

در آفتاب غزل بارها بخار شده

و باز گریه نموده فقط به خاطر تو

کسی نیامده هرگز برای بدرقه اش

و آب ریخته پشت خودش مسافر تو !

نگاه کن که چه بی هوا راه افتاده

خلاف حرکت رودها ، ماهی مهاجر تو

اگر چه نیمه پنهان ماه تاریک است

همیشه وسوسه انگیز بوده ظاهر تو

شهاب سوخته دل به هر دری زده است

مگرعبور کند روزی از مجاور تو

پلیسها همه در جستجوی خود هستند

که گم شدست خیابان درون عابر تو