این تیره روزگار...
این تیره روزگار
در پرده غبار دلم را فرو گرفت
تنها به خنده یا به شکر خنده های تو
گرد و غبار از دل تنگم زدودنی ست
در روزگار هر که ندزدید ، مفت باخت
من نیز می ربایم ، اما چه ؟
بوسه ، بوسه از آن لب ربودنی ست

تنها تویی که بود و نمودت یگانه بود
غیر از تو ، هر که بود ، هر آنچه نمود ، نیست
بگشای در به روی من و عهد و عشق بند
کاین عهد بستنی ، این در گشودنی ست
این شعر خواندنی ،
این عشق ماندنی
این شور بودنی ست
این لحظه های پر شور ، این لحظه های ناب
این لحظه های با تو نشستن سرودنی ست

![]()
من را به غیر عشق به نامی صدا نکن
غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن
با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن
موهات را ببند دلم را تکان نده
در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن
من در کنار توست اگر چشم وا کنی
خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن
بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود
تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن
امشب برای ماندنمان استخاره کن
اما به آیه های بدش اعتنا نکن...

![]()
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری
باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک در دل من همه کورند و کرند...
![]()
می رسد یک روز فصل بوسه چینی در بهشت
روی تختی با رقیبان می نشینی در بهشت
تا خدا بهتر بسوزاند مرا خواهد گذاشت
یک نمایشگر در آتش ، دوربینی در بهشت
صاحب عشق زمینی را به دوزخ می برند
جا ندارد عشق های این چنینی در بهشت
گیرم از روی کرَم گاهی خدا دعوت کند
دوزخی ها را برای شب نشینی در بهشت
با مرامی که من از تو باوفا دارم سراغ
می روی دوزخ ، مرا وقتی ببینی در بهشت
من اگر جای خدا بودم برای «ظالمین»
خلق می کردم به نامت سرزمینی در بهشت

![]()
آورد نام شاعـری ات را به لب کشید
برداشت یک قلم و تورا با ادب کشید
نخلــی کشیده قدّ تـــو را فـــرض کرد و بعد
لب های سرخ و خط زده ات را رطب کشید
آمیخت آب و آتش و توفان به هم و بعد
چشــم تـــو را شبیه زنـان عرب کشید
از ترس کینه های زنان سپید چشم
اندام بی نظیر تو را نیمه شب کشید
بر بـــوم خیره شد و نگـاه تو را گریست
آهی میان حسرت و تردید و تب کشید
دیگر قــرار بـــود کـــه هرگز ... ولـــی نشد
امشب دوباره عکس تو را بی سبب کشید
یک عمـــر دیر کردی و هرگـــز نیــــامدی
یک عمر مرد ساعت خود را عقب کشید

:(
![]()
کی می رسم به لذت در خواب دیدنت؟
سخت است سخت ازلب مردم شنیدنت
هرکس که این ستاره ی دنباله دار راـ
یک قرن پیش دیده زمان دمیدنت ـ
از مثل سیل آمدنت حرف می زند
ازقطره قطره بر دل خارا چکیدنت
پروانه ها به سوختنت فکرمی کنند
تک شاخ ها به در دل توفان دویدنت
من...من ولی به سادگی ات،مهربانی ات
گه گاه هم به عادت ناخن جویدنت!
آخر انار کوچک هم بازی نسیم! ـ
دیگر رسیده است زمان رسیدنت
پایین بیاکه کاسه ی دریوزگی شده ست
زنبیل من به خاطر از شاخه چیدنت
یا زودتر به این مرد تنها سری بزن ـ
یا دست کم اجازه بده من به دیدنت...

![]()

![]()
من به بعضی چهرهها چون زود عادت میکنم
پیششان سر بر نمیآرم، رعایت میکنم
همچنان که برگ خشکیده نماند بر درخت
مایهی رنج تو باشم رفع زحمت میکنم
این دهانِ باز و چشم بیتحرّک را ببخش
آن قدر جذّابیت داری که حیرت میکنم
کم اگر با دوستانم مینشینم جرم توست
هر کسی را دوست دارم در تو رؤیت میکنم
فکر کردی چیست موزون میکند شعر مرا؟
در قدم برداشتنهای تو دقت میکنم
یک سلامم را اگر پاسخ بگویی میروم
لذتش را با تمام شهر قسمت میکنم
ترک افیونی شبیه تو اگر چه مشکل است
روی دوش دیگران یک روز ترکت میکنم

![]()
شهری که در تقویم خود باران ندارد
باران تن خیس تو،باران چشم هایت
باران کــه باشد زندگـــی پایان ندارد
هر روز دیدار تو باشد روز عید است
فطر و غدیـــر و مبعث و قربان ندارد
با من مدارا کن کــه این سرباز تنهـــا
در سنگرش جز بوسه ای پنهان ندارد
انگشت هایم لای موهایت اسیرند
گاهـــی رهایــــی لذت زندان ندارد
دیدار تو خوب است،چون خواب دم صبح
خوابـــی کـــه آغازش تویـــی پایان ندارد
امشب تنت مثل دهی برفی ست،گاهی
بی بـــــرف بازی زندگـــــی امکان ندارد...

![]()
با همه ی دنـیا قهـرم !!
امّـا ،
تو صدایم کن.......
برمـیگـردم ...!

![]()
سکوت،سایه و تصویرِ گنگ تنهایی
تو از تمامی این واژه ها چه میدانی...؟!
![]()
یعنی سلام ، زنده شدم با دعــــای تو
یعنی دوباره... با تو من از خواب می پرم
با مـــوج های ملتهب خنده هـــای تــــو
حس می کنم که جنبش رگها و قلب من
تنظیـــم می شوند بــــه آهنگ پــــــای تو
یعنی که رگ رگ تن من شوق می شود
یعنی کـــه تنگ می شود این دل برای تو
احساس می کنم که تو من می شوی و من
یک لــحظه خواستم کـــه بیایــم بــه جای تو
یک لحظه من بـــه خوبی تــو باشم و دلم
یک لحظه ! یک دقیقه! ... شود آشنای تو
تازه سلام اول این قصــه می رسد
پر می شود تمام من از ماجرای تو
گنجشک می شوی و قناری نغمه خوان
در گــوش من ترنــــم نــــرم صدای تـــــو
تو خوبی آنقدر کـه هوا خوب می شود
اصلا هوای من شده خوب از هوای تو
خورشید هم به قدر تو زیبا و خوب نیست
گـــل ، سعی می کند کـه در آرد ادای تو
اصلا خودت بگو که چه کردی که ساختت
این سان لطیف و ناز و معطر ، خدای تو ؟
خوابـــم گرفته با تغـــزل آرام در صدات
آرام می شود دوباره دل از لای لای تو
صبحانه حاضرست ، بفرما غزل بنوش
طعم بهشت می دهد امروز چای تو!!!
برنامه چیست ؟ زل زدن محض در نگات
اکــــران ماندگار تــــو و سینمـــای تــــو
حالا منم و لطف تــــو هر لحـظه بیشتر
هی سوء استفاده شد از این حیای تو
من چیزهــــای خــوب زیادی نداشتم!
می فهمم آخر ارزش و قدر و بهای تو
می فهمم اینکه نوری و آب و درخت و ...آه
می دانم اینکه تــوی جهـان نیست تای ِ تو
می دانم اینکه جهــــان ، تلخ و شور و سرد
سنگ و سیاه و سخت تمامش ، سوای تو!
من بیست و هشت سال خودم را نوشته ام
می ریـــزم ایـــن تمــــام خودم را بـــه پای تو
اصلا برای چیست من اینقدر حرف ... حرف …حرف
اصلا تمــــام زندگـــــی من فـــــــــدای ِ تــــــــو

![]()
هر چهقدر این روزها دستان من تنهاترند
چشمهایت شب به شب زیباتر و زیباترند

![]()
مدتی بی بهـــــار طی بکنم دوسه پاییــــز دربــه در بشوم
خسته ام از تو از خودم از ما، ما ضمیـــر بعیــــد زندگی ام
دونفر انفجار جمعیت است پس چه بهتر که یک نفر بشوم
یک نفر در غبـــار سرگردان یک نفــر مثل برگ در طوفان
می روم گم شوم برای خودم کم برای تو دردسر بشوم
حرفهــــای قشنگ پشت سرم آرزوهـــــای مادر و پدرم
حیف خیلی از آن شکسته ترم که عصای غم پدر بشوم
پدرم گفت دوستت دارم پس دعـــا مـــی کنم پدر نشوی
مادرم بیشتر پشیمان که از خدا خواست من پسر بشوم
داستانی شدم که پایانش مثل یک عصر جمعه دلگیر است
نیستـم در حدود حوصله ها پس صلاح است مختصر بشوم
دورها قبر کوچکی دارم بی اتاق و حیاط خلوت نیست
گاه گاهی سری بـزن نگذار با تو از این غریبه تر بشوم

![]()
نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود

تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لالای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود

![]()
چو در بستی بروی من به کوی صبر رو کردم
چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم
چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم
خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر
من اینها هر دو با آئینهی دل روبرو کردم
فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو
سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم
صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم
تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی
من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم
ازین پس شهریارا، ما و از مردم رمیدنها
که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو کردم
![]()
آخر ای ماه تو هم درد من مسکینی
کاهش جان تومن دارم و من میدانم
که تو از دوری خورشید چه ها می بینی
تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من
سر راحت ننهادی به سر بالینی
هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک
تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی
همه در چشمه مهتاب غم از دل شویند
امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی
من مگر طالع خود در تو توانم دیدن
که توهم آینه بخت غبار آگینی
باغبان خار ندامت به جگر میشکند
برو ای گل که سزاوار همان گلچینی
نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید
که کند شکوه ز هجران لب شیرینی
تو چنین خانه کن و دل شکن ای باد خزان
گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی
کی بر این کلبه طوفان زده سر خواهی زد
ای پرستو که پیام آور فروردینی
شهریارا اگر آیین محبت باشد
چه حیاتی و چه دنیای بهشت آیینی

رو