به زمین می نگرم تا که ببینم اثرت

به هوا تا نفسی کآمده باشد ز برت

به افق تا که بدزدد ز تو یک لحظه نگاه

که بجویم ز افق آن نگه و آن بصرت

خاک را می برم از دامن صحرا و کمر

شاید افتاده غباری به زمین از کمرت

در شنودم که فضا تا چه دهد از تو خبر

از تب و تابِ دلم تا که چه باشد خبرت

گه می آئی و همینجائی و در خانه ی دل

گاه هستم به کنارِ تو و در دور و برت

شعر بی ارج مرا گاه تو می خوانی و من

گاه تحسین کنم آن ذوق تو و آن هنرت

در مجاز ارچه بنالد همه این بلبل دل

در نهان است ولیکن همه میل و نظرت

گرچه پنهان زمنی لیک ببینم هر روز

آفتابی که بدیده است ترا در سحرت

گفتم هرگز نروم از برت ای یار عزیز

گفتی اما برو و نیز سلامت سفرت

ابوالقاسم الوندی