به زمین می نگرم تا که ببینم اثرت
به زمین می نگرم تا که ببینم اثرت
به هوا تا نفسی کآمده باشد ز برت
به افق تا که بدزدد ز تو یک لحظه نگاه
که بجویم ز افق آن نگه و آن بصرت
خاک را می برم از دامن صحرا و کمر
شاید افتاده غباری به زمین از کمرت
در شنودم که فضا تا چه دهد از تو خبر
از تب و تابِ دلم تا که چه باشد خبرت
گه می آئی و همینجائی و در خانه ی دل
گاه هستم به کنارِ تو و در دور و برت
شعر بی ارج مرا گاه تو می خوانی و من
گاه تحسین کنم آن ذوق تو و آن هنرت
در مجاز ارچه بنالد همه این بلبل دل
در نهان است ولیکن همه میل و نظرت
گرچه پنهان زمنی لیک ببینم هر روز
آفتابی که بدیده است ترا در سحرت
گفتم هرگز نروم از برت ای یار عزیز
گفتی اما برو و نیز سلامت سفرت
ابوالقاسم الوندی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۱ ساعت 21:16 توسط عاشقی قلعه
|