یکی را برجِ اعلا داده ای ، ثروت و مِکنت
یکی بی خانمان در فقر و زحمت

یکی درمانده ومحتاجِ نان است
یکی هم می فتد از بیش خوردن به مِحنَت

یکی را جامه یِ زربفت ، الماس و جواهر
یکی ژولیده ، با بدبختیِ خود کرده عادت

یکی در آسمانها دائما در گشت و در سَیر
یکی در حسرتِ یک بارگه بهرِ زیارت

یکی شرمنده یِ اهل وعیال و قوم و خویشَش
یکی درسرفرازی بینِ خویشان ، ناز و نعمت

یکی پالوده یِ درد است و رنج از زاد روزش
یکی فارغ ز درد و رنج هست و درسلامت

یکی را سرفرازی داده ای ،با گنجِ دانش
یکی در منجلابِ جهل غرق است تا قیامت

یکی فرزانه شد در جامعه ، شد اهلِ خدمت
یکی بر چوبه یِ دارِ مجازات از خیانت

نمی دانم که آیا می توان داد
به این فرق وبه این توفیرها نامِ "عدالت"  ؟!

 (ابوالقاسم الوندی )