همدمم دور از تو تنها  اشک بود

قطره ، قطره می فتاد از رخ به خاک  

چهره ات  را دیده بودم پیش از این

بَس تو محزون بودی و اندوهناک

 

 گریه ات را دیده بودم های های   

عکسِ  آن  آمد به  چشمَم آشکار

ابرِ تاریکی به سقفِ دل نشست

سیل و رگباری  بزد بر هر کنار

 

تا تو غمگینی ، چنینَم بی قرار

تا تو توفانی ، چو موجَم  بی مهار

تا تو می تازی به دریایِ دلم

در افق ها  نیست جز شبهایِ تار

 

من نمی خواهم ببینم در تو جز

شادمانی ، خنده هایی بی امان

بشکفد تا گل از آن گلخندِ تو

پس قرار آید به من در این میان

 ابوالقاسم الوندی