وقتي شمع زندگي شاعر خاموش شد ......

 

 

 

روزگار غریبی ست نازنین

 

 

دهانت را می‌بویند  " مبادا که گفته باشی دوستت دارم "

دلت را می‌پویند 

روزگار غریبی‌ست نازنین

روزگار غریبی‌ست نازنین

و عشق را کنار تیرک راهبند تازیانه می‌زنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

و در این بن‌بست کج و پیچ سرما

آتش را به سوخت‌وار سرود و شعر فروزان می‌دارند

به اندیشیدن خطر مکن روزگار غریبی‌ست

آن که بر در می‌کوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابانند بر گذرگاهها مستقر

با کنده و ساتوری خون آلود

روزگار غریبی‌ست نازنین

و تبسم را بر لبها جراحی می‌کنند و ترانه را بر دهان

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

کباب قناری بر آتش سوسن و یاس

روزگار غریبی‌ست نازنین

ابلیس پیروز مست

سور عزای ما را بر سفره نشسته است

خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد.

 

 

 

عاشقانه

 آن که می گوید دوستت می دارم

خنیاگر غمگینی است
که آوازش را از دست داده است .

ای کاش عشق را
زبان سخن بود
هزاران کاکلی شاد

در چشمان توست

هزار قناری خاموش
در گلوی من .

عشق را
ای کاش زبان سخن بود

آنکه می گوید دوستت دارم
دل اندوهگین شبی ست
که مهتابش را می جوید

ای کاش عشق را
زبان سخن بود

هزار آفتاب خندان در خرم توست
هزار ستاره ی گریان
در تمنای من

عشق را
ای کاش زبان سخن بود

 

 

 

 

به جستجوي تو
بر درگاه كوه مي گريم،
در آستانه دريا و علف.

به جستجوي تو
در معبر بادها مي گريم،
در چار راه فصول،
در چارچوب شكسته پنجره اي
كه آسمان ابرآلوده را

قابي كهنه مي گيرد.
.....
به انتظار تصوير تو
اين دفتر خالي
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟

جريان باد را پذيرفتن،
و عشق را
كه خواهر مرگ است
و جاودانگي 
رازش را 
با تو در ميان نهاد
پس به هيات گنجي در آمدي
بايسته و آزانگيز
گنجي از آن دست
كه تملك خاك را و دياران را
از اين سان
دلپذير كرده است!

نامت سپيده دمي كه بر پيشاني آسمان مي گذرد
- متبرك باد نام تو!-
و ما همچنان
دوره مي كنيم
شب را و روز را
هنوز را ....

 

 

آخر بازی

 

عاشقان

سرشکسته گذشتند،

شرمسار ترانه های بی هنگام خویش.

و کوچه ها

بی زمزمه ماند و صدای پا.

سربازان

شکسته گذشتند،

خسته

         بر اسبان تشریح،

و لته های بی رنگ غروری

نگونسار

           بر نیزه های شان.

تو را چه سود

                  فخر به فلک بر

                                      فروختن

هنگامی که

               هر غبار راه نفرین شده نفرینت می کند؟

تو را چه سود از باغ و درخت

که با یاس ها

                  به داس سخن گفته ای.

آنجا که قدم بر نهاده باشی

گیاه

      از رستن تن می زند

چرا که تو

تقوای خاک و آب را

                           هرگز

باور نداشتی 

فغان! که سرگذشت ما

سرود بی اعتقاد سربازان تو بود

که از فتح قلعه روسپیان

                                باز می آمدند.

باش تا نفرین شب از تو چه سازد،

که مادران سیاهپوش

ـ داغداران زیباترین فرزندان آفتاب و باد ـ

هنوز از سجاده ها

                        سر بر نگرفته اند!