آه میبینم آه میبینم
تو به اندازه ی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی 
من چه دارم که تو را درخور؟
هیچ
من چه دارم که سزاوارتو؟
هیچ
تو همه هستی من هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری؟
همه چیز 
توچه کم داری؟
هیچ
بی تو در می یابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعرمن است
آرزو می کنم
که تو خواننده ی شعرم باشی
بی تو اشکم
دردم آهم آشیان برده زیاد
مرغ درمانده به شب گمراهم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید
آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی
روی تو را کاشکی می دیدم
شانه بالا زدنت را بی قید
وتکان دادن دستت
که مهم نیست زیاد
وتکان دادن سررا
که عجب؟
عاقبت مرد؟
افسوس کاشکی میدیدم
من به خود می گویم:
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری
نه
از آن هم پاک تری
تو بهاری
نه بهاران از توست
از تو می گیریم وام هر بهار
این همه زیبایی را هوس باغ وبهارم نیست
ای بهین باغ وبهاران تو
سبزی چشم تو دریای خیال
(حمید مصدق)