وای از بازی ِ عشق  !

که قماری است عجیب!

که  تو می بازی و باز

در تلاشی که بَری بیش نصیب!

همه را باخته ای

ز ِ فلاکت  قفسی ساخته ای

همچو آهن به تب ِآتش سوزان ِ دلی آخته ای

دل وجان راز ِ فراقش به غم  انداخته ای

شوق ِ بازی  ولی آنگونه تو را مست کند

فارغ از بوده ونابوده و از هست کند

وای از بازی ِعشق

که ببازی ، و ببازی خود سخت

که ببندی دَرِ خوشبختی و بخت

تا ببندی ز ِ جهان دیده و رخت

همه در این  پندار

که  توبُردی  و  بسی شیرین بود

بهترین ثروت ِ دنیا این بود

همه گفتند:

 که بازنده ی  بازی بودی 

حکم این بود اگر داور وقاضی بودی

و تو می گویی :

بدانيد كه در بازي عشق،

شرط بستم با خويش

باختم دنيا را

زندگی  را بردم !*


* قسمت اخیر بخشی از شعری است از مجتبی کاشانی شاعر معاصر.

ابوالقاسم الوندي