اشک و باران با هم از روي نگاهش مي چکند
اشک و باران با هم از روي نگاهش مي چکند
او سرش را مي برد پايين... خيابانِ شلوغ
عابران مانند باران در زمين گم مي شوند
او فقط مي ماند و چندين خيابانِ شلوغ
او فقط مي ماند و دنيايي از دلواپسي
با غمي بر شانه اش سنگين... خيابانِ شلوغ
نجمه زارع

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر ۱۳۹۱ ساعت 21:12 توسط عاشقی قلعه
|