ناقوسِ دلنواز
جا بُرده گرم در دلِ سردِ سحر به ناز
آواي او به هر طرفي راه مي بَرَد.
سوي هر آن فراز كه داني،
اندر هر آن نشيب كه خواني،
در رخنه هاي تيره يِ ويرانه هاي ما،
در هر كجا كه مرده به داغي ست،
يا دل فسرده مانده چراغي ست،
تاثير مي كند.
او روز و روزگارِ بِهي را
( گمگشته در سرشتِ شبي سرد )
تفسير مي كند.        (ناقوس-نيما)
شاملو مي گويد: نشاني اش را پيدا كردم رفتم درِ خانه اش را زدم. ديدم مردي با همان قيافه كه رسام ارژنگي كشيده بود آمد دمِ در. به او گفتم: استاد، اسم من فلان است، شما را دوست دارم و آمده ام به شاگردي تان. فهميد كلك نمي زنم. در من صميميتي يافته بود كه آن را كاملاً درك مي كرد. ديگر غالباً من مزاحم اين مرد بودم و بدون اين كه فكر كنم دارم وقتش را تلف مي كنم، تقريباً هر روز پيش نيما بودم.
انور خامه اي هم از آن سالها چنين تعريف مي كند: (خود من يك بار در هنگامي كه در خانه ي خيابان  پاريس ، پيش نيما بودم آقاي شاملو وارد شد و دو زانوي ادب در برابرِ استاد بر زمين نهاد و با دقت و احترام به سخنان او گوش فرا داد. البته آقاي شاملو در آن زمان از شهرت كنونيِ خود به عنوان يك شاعرِ بزرگِ نوپرداز برخوردار نبود و اگر اشتباه نكنم سردبيريِ هفته نامه اي را به نام پايتختِ ما بر عهده داشت كه الحق والانصاف يكي از بهترين نشريات آن زمان بود) .
اين ارتباط و آشنايي با نيما يوشيج به ارتباطي عاطفي و خانوادگي منجر شد و به قول شاملو، جزو خانواده اش شده بودم. در ذكر خاطره اي از آن سالها مي گويد: يك بار شراگيم تب شديد كرده بود و عاليه خانم و نيما سخت نگرانش بودند. آن جور كه يادم است انگار پولي هم در بساط نبود. شمال كوچه ي پاريس، كوچه اي بود كه مي خورد به خيابان شاه و آن طرف خيابان، مطب دكتر باباليان بود كه از توي زندان روس ها با هم آشنا شده بوديم و مرا بسيار دوست مي داشت. من شراگيم را به كول كشيدم و چهار نفري رفتيم به مطب دكتر باباليان. من به روسي به دكتر گفتم كه اين شاعر، استادِ من است، بچه اش مريض است و پولي هم نداريم. دواش را هم بايد خودت بدهي ... اين جورها جزو خانواده ي نيما شده بودم. گاهي هم نيما و عاليه خانم به خانه ي ما مي آمدند، شامي مي خورديم و حتا شب هم مي ماندند.
از نكات برجسته در آغاز آشنايي نيما و شاملو بايد از چاپ و مقدمه نويسي كتاب افسانه ياد كرد كه در سال 1325 توسط انتشارات علمي به انجام رسيد. اين كتاب كه به صورت جيبي چاپ شد شامل 14 صفحه مقدمه توسط شاملو و 45 صفحه شعر افسانه بود. شايد از همين سال 1325 بود كه شاملوي 21 ساله در جهت شناساندن نيماي 49 ساله و معرفي شعر نو، بي دريغ  مي كوشد و وارد عرصه مطبوعات مي شود و براي تامين هزينه مجله ناچار مي شود آگهي صنف قصابان را به چاپ برساند تا شعري از نيما منتشر شود.
در سال 1327 مجله ي سخن نو را در برابر مجله ي سخن خانلري، عَلَم مي كند و تا پنج شماره دوام مي آورد. سپس هفته نامه ي –روزنه- را در هفت شماره منتشر مي كند و سردبير چپ مجله ي خواندنيها مي شود.
مي توان اين ادعا را داشت كه هيچكس مانند شاملو از محضر نيما درس نياموخته است. جالب اينجاست كه شخصيت جستجوگر شاملو، علاوه بر درس آموزي از ساختار و شيوه ي بديع شعر نو موجب شد تا نوشته هاي خام خود را به نام مجموعه ي –آهنگ هاي فراموش شده- در سال 1326 به چاپ برساند. اين مجموعه كه شامل قصه و شعر و يادداشت و ترجمه است در 176 صفحه منتشر مي شود و ناشر آن ابراهيم ديلمقانيان است.
اشعار اين مجموعه كه از سرايش در سال 1320 آغاز مي شود از تاثيرپذيري  شاعراني مانند حميدي شيرازي ، شهريار و ... شروع مي شود و آخرين شعر با  تقديم به نيما يوشيج خاتمه مي يابد.
درخت كجي هست در باغ من
كه از اره و تيشه باكيش نيست
نه از باد و توفان گزنديش هست
نه از برف و بارانش انديشه اي ست

درختي ست خشكيده و زشت و كج
كه از تربيت هيچ نابرده بوي
بسي باغ من دلگشا بود و خوب
گر اين شاخه ي كج نبود اندر اوي

چنان است اين شاخه در باغ من
كه زخمي به رخساره ي گلرخان
و يا نقشي از چهره اي هولناك
به قاب طلاي جواهرنشان

دريغا، دريغا كه اين شاخ كج
همه منظر باغ را كرده زشت
بسي زشت تر زانكه آيد به كار
به كاخي ز مرمر، يكي پاره خشت

چه ها كردم از جاش تا بركنم
همه بي اثر ماند تدبيرهام
به كارش زدم خيره نيرنگ ها
به سنگ آمد اما همه تيرهام

به سگ ماند اين شاخه ي كج، كه چون
كني راست دُمِّ ورا، لج كند
به چوبش ببندي و قيدش نهي
چو بگشايي اش باز دُم كج كند

به بوجهل مي ماند اين شاخ كج
كزو مرمرا هيچ تدبير نيست
گر او شاخ باشد، تبر تربيت
تبر را بر او هيچ تاثير نيست.
قلهك، 14 فروردين 1326ه ش
شاملو معترف است كه اين كتاب، شامل نوشته هايي است كه مي بايست سوزانده شود و دور ريختني ست و تومار شعر و نثر دشمن همزادش را با جمع آوري كتاب مي بندد و در –سرود مردي كه خودش را كشته است- به اين  قتل اعتراف مي نمايد.
نه آبش دادم
نه دعايي خواندم
خنجر به گلويش نهادم
و در احتضاري طولاني
او را كشتم

به او گفتم:
((به زبان دشمن سخن مي گويي!))
و او را
كشتم!        (سرود مردي كه خودش را كشته است-شاملو)
شاملو، شعر و ديد شاعرانه اش را مديون نيما مي داند و مي گويد: نيما منو به اين راه كشوند. يعني نيما به من نشون داد كه شعر چيه واقعاً. و شعر واقعي اونه. و از اونجا من اصلاً كار شعري ام رو شروع كردم. ... نيما منو گرفت و كشيد به طرف شعر. ... من ناقوس اينو خوندم.
در 14 خرداد ماه سال 1330 نيما يوشيج با نوشتن يادداشتي براي شاملو و هديه ي جلدي از كتاب افسانه، از او قدرداني مي كند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
طهران
14 خرداد 1330
به احمد شاملو
عزيزِ من ، اين چند كلمه را براي اين مي نويسم كه اين يك جلد ((افسانه)) از من، در پيشِ شما يادگاري باشد. شما واردترين كسي به كارِ من و روحيه ي من هستيد و با جرأتي كه التهاب و قدرتِ رويت لازم دارد، وارِديد. اشعارِ شما، گرم و جاندار است و همين علتش وارد بودنِ شماست كه پِي برده ايد در چه حال و موقعيت و خصوصي براي هر قطعه شعر، من دست به كار مي زنم. مخصوصاً چند سطر كه در مقدمه، راجع به زندگيِ خصوصيِ من نوشته ايد، به من كِيف مي دهد. شما خوب دريافته ايد كه من از رنج هاي متناوبي كه به زندگانيِ شخصيِ خودِ من چسبيده است، چطور حرف نمي زنم. بدونِ اين كه خود را با مردم اشتباه كرده، خود را گم كرده باشم و در جهنّمِ فراموشيِ خطرناكي بسوزم. فقط تفاوتِ بعضي آدم ها با آدم هاي ديگر، همين استيلاي نهاني است. به همان اندازه كه اشتباهِ مردم، در موردِ قضاوت در اشعارِ من، به من كِيف مي دهد، از آن كِيف مي برم.
از قضاوتِ هيچ كس در خصوصِ اشعارِ من، نگران نباشيد. اگر زبانِ مخصوص در اشعارِ من هست، اگر طبقه ي جوانِ ما، چنان با زبانِ من حرف مي زنند كه خودشان نمي دانند و اگر در كارِ شعرسازي حرمتي داده باشم، همه از فرماني هستند كه به دردِ زخمِ من نمي خورند. يعني حرفِ كسي، باري از روي دوشي برنمي دارد. من همين قدر بايد از عنايتي كه جوانان نسبت به كارِ من دارند، متشكر باشم. اگر اشتباه كرده يا نكرده اند، قدرِ مسلّم تر اشتباه اينكه شخصِ خودِ من در راه و رسمِ خود شك بياورم.
چون كه اين نيست و كارِ من از هيكلِ خودم در پيشِ چشمم روشن تر است. همانطور تصور كنيد كه من در پشتِ سنگرِ خود جا كرده ام، در اين حال هر وقت تيري به هدف پرتاب مي كنم از كارِ خودم بيشتر خنده ام مي گيرد كه از تك و تابِ مردم. به نظرم مي آيد كه در سوراخِ مورچه ها آب مي ريزم و تفاوتِ من با مردم در اين است كه مردم در باره ي من فكر مي كنند، اما من اينطور زندگي مي كنم و همه چيز در زندگي است. آيا كافي نيست كه من آدمِ راهِ خودم باشم، نه آدمي كه هر روزِ صبح از عقبِ يكي مي رود؟
راجع به انسانيتِ بزرگتري فكر كنيد. پيوستگيِ خود را با آن، در راهِ فهمِ صحيحِ آن چيزهايي كه مربوط به اساسِ آن است. آشنا شدن، انتخابِ راه و موضوع ومجالِ جولانِ بيشتر كه اغلب نمي دانند از كجا ممكن است براي افكارشان فراهم آيد، از اين راه است. پس از آن واردترين كسي به زندگيِ مردم و خوب و بدِ افكارشان شما خواهيد بود.                    نيما يوشيج
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-
در همين سال 1330 است كه شاملو (ا.صبح ) شعر بلند 23 و مجموعه ي اشعار قطع نامه را به چاپ مي رساند.
نيما يوشيج در سال 1332 در نامه اي ديگر به احمد شاملو به نقد اشعارش مي پردازد. البته دانسته نيست كه آيا بايد اين نوشته را نامه ناميد و برايش فرستاده شده است، يا اينكه نظراتش را به صورت مكتوب به شاگردش داده است. بايد شاملو در اين سال هم در تهران بوده و با نيما ارتباط داشته باشد و در ماههاي پاياني سال است كه توسط فرمانداري نظامي دستگير و زنداني مي شود.
به احتمال فراوان شاملو شعرهايش را براي نيما مي خوانده و از نظراتش بهره مند مي شده است.
اشعاري كه شاملو تا سال 1332 سروده است عبارتند از:

سال 1326- سمفوني تاريك (چاپ كتاب آهنگ هاي فراموش شده)
سال 1327- بازگشت – در رزم زنده گي – مرد مجسمه – كبود – مرغ دريا
سال 1328- بهار خاموش – غبار – انتظار – خفاش شب – ديوارها
سال 1329- (شاملو معتقد است كه در اين سال اولين شعر -خودم- را نوشتم) – از شاعري به سربازي – براي خون وماتيك – مرغ باران - تا شكوفه ي سرخ يك پيراهن -  قصيده براي انسان ماه بهمن – بيمار – طرح – ركسانا
سال 1330- 23 – سرود مردي كه خودش را كشته است – سرود بزرگ – مرثيه – رانده – سفر – گل كو – صبر تلخ – از زخم قلب آمان جان(آبايي) – بادها – نمي رقصانمت چون دودي آبي رنگ – سرگذشت – پيوند – براي شما كه عشق تان زنده گي ست – با سماجت يك الماس – غزل بزرگ
سال 1331 – ساعت اعدام – مرغ باران – شبانه – حريق سرد – آواز شبانه براي كوچه ها – غزل آخرين انزوا – چشمان تاريك – حرف آخر
سال 1332- مه – بودن – شبانه (2 شعر) – پريا -
در اين سالها شاملو تحت تاثير مستقيم نيما قرار دارد و مي گويد: نيما طرحي نو ارائه كرد. از شاگردان او يكيش كه بنده باشم مدتي چنان به تقليد او پرداختم كه طرح و زبان و ديدم را هم از او گرفته بودم.
ركسانا شعر مشهور سال 1329 است. ركسانا را نيما به شاملو داد و در اين شعر دستكاري هايي كرده است. اين شعر در كتاب هواي تازه در سال 1326 به چاپ رسيد. شعر مرغ باران و برخي شعرهاي ديگر اين ايام هم به اعتراف شاملو تحت تاثير نيما بود.
از متن نامه ي نيما برمي‌آيد كه او بي توجه و يا بي خبر از كتاب 23 و قطع نامه، به نقد اشعار شاملو پرداخته است چرا كه از اشعاري نام مي برد كه در مجموعه ي آن زمان شاملو به چاپ نرسيده بود (از شاعري به سربازي) و در مجموعه ي اشعار فعلي شاملو هم شعرهايي با نام (ويران سرايي در زراسب و صبح مي آيد) به دست نيامده است. شايد شاملو نام اين اشعار را تغيير داده است.
نيما در اين نامه، شاملو را از هيجان و شتاب گرفتن در دوري از شعر موزونِ مردم پسند و عدول از وزن، هشدار مي دهد. نيما معتقد است كه در تغيير بايد از حيثِ كلمات، شكل، وضعِ تعبير، جمله بندي و خصوصياتِ زبان و همه چيز، با مردم به كنار بيائيم و اين نظريه با تفكر و روحيه ي توفاني و جستجوگر شاملو كه فريدون رهنما را يافته بود، سازگار نبود. رهنما افق هاي ديگري از ادبيات جهان را در منظرش قرار داده بود و با مقدمه نويسيِ نقادانه و غيرمعمول بر قطع نامه، موجب تيرگي روابط نيماي زودرنج با شاملو شد. آشنايي شاملو با زبان هاي ديگر نظير تركي، آلماني و روسي خود بختي بود تا با هارمونيِ كلماتِ ديگر زبان ها آشنا شود و نيماي گوشه نشين به جز آشنايي با زبان فرانسه اي كه در مدسه ي سن لويي آموخته بود، به دلايل مختلف از اين شرايط و شانس بي بهره بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تجريش
1332
به احمد شاملو
وقتي كه بنفشه را با گلِ سرخ برانداز مي كنند، ممكن است اين نظريه ميان بيايد: چرا بنفشه اينقدر كبود است. حال آنكه اين عيبي براي بنفشه نيست.
نظيرِ همين چرا در زمان ما، با برانداز كردنِ شعرهاي قديم به همپاي شعرِ امروز به ميان مي آيد. در ديوانِ شعرِ شما، چرا  قطعه ي (حرفِ آخر) وزن ندارد. در صورتي كه قطعه بسيار گوياست. چرا در (از شاعري به سربازي)، مصراع ها قد و نيم قد شده اند. در صورتي كه اين كار، بنا به ضرورتي شده است، چرا در اين قطعات. اينطور تعبيرات و تشبيهات را زمان عوض مي كند.
سخن فقط در سرِ اينكه تعبيرات و تشبيهات، از روي زندگاني و خصوصياتِ زمانِ ما و سليقه هاي ما باشد يا نه، نيست. كلمه ي (چرا)، برخورد به مشكلاتي است كه به زبانِ تحويل گيرندگانِ شعر مي آيد. گفته اند كه: تركِ عادت موجبِ مرض است. ما نمي گوئيم چه بسا مرض هايي كه پيش از عادت، وجود دارند. ملتِ ما با عادات و سليقه هاي ديگر، زيست مي كند. زحمتِ كنجكاوي به خود نمي دهند (دولت آنست كه بي خونِ دل آيد به كنار) ما فقط حقِّ آن را داريم كه بگوئيم: آنها به ياد نمي آورند نثرهاي منظوم و زيباي قدما را، مخلوط هاي نظم و نثر آنها را كه گلستان شاهكارِ آنهاست. گلستان مربوط به قرنِ هفتم است نه امروز. اگر كسي امروز به آن شيوه كار كند امكان پذير است، ولي همين كه جملات را در زيرِ هم نوشت و زبان را ساده تر گرفت، بطوريكه نمودي پيكره ي يك قطعه شعرِ منظوم را پيدا كرد، ادبيات از دست رفته است! غالباً بحث در انفصال و اتّصالِ كلمات و جملات است، نه در سرِ وضعِ جملات و كلمات و جملاتِ ديگر. چه بنابر قواعدِ وزن يا جمله بندي قديم باشد چه بالعكس.
ظاهرِ امر اينست كه مردم از مطالبِ روزمره و بي مزه و اعلاناتي كه امروز به عنوانِ شعر در مطبوعاتِ ما جا براي مطالبِ لازم نگذاشته اند، عصباني هستند. تماشاي اين منظره، شك نيست كه سنگين تمام مي شود. به آساني نمي توان پيكاسوي شعر شد يا از پيكاسوي شعرِ امروز پيشي گرفت. فقط به آساني وضعيتِ شعرگوييِ امروز مسابقه اي مي شود كه موضوعِ آن معلوم نيست. ولي باطنِ امر اين است كه مردم به صورت و ظاهر، علاقه ي مفرطي دارند. در هر مورد هم عيب نيست. از جهتي هنر به مصرفِ همين منظور مي رسد. هنر كاري صورت نمي دهد جز اينكه واقعيت هايي را صريحاً يا با كنايه، با خود جانِ وجود و نيروي نفوذ بخشيده باشد. اين كار ممكن است با نبودِ وزن و قافيه هم انجام گيرد. بعضي از علما، (سكاكي)و ديگران، وزن و قافيه را عارضِ بر شعر تعريف كرده اند. يكي از مولّفين مي گويد: (و كان شعرالعرب كالخبر المنثور-المسنطرف) ولي (23 تير) از اين صورت هم تجاوز كرده است. (23 تير) يك قطعه شعرِ موزون نيست، كاملاً با اسلوبِ بيانِ آن متفاوت است. با وجودِ اين، در فارسي مَثَلي است (هيچ نَده را با هيچ نَسِتان كاري نيست). طلبِ خورده هاي وزن را از اين راه مي توانيد با مردم پاك كنيد. هر كس اختيارِ حرف زدنش را دارد. ما در اين جا تعزيه نگرفته ايم كه قهرمانانِ واقعه، همه شان منظوم با هم حرف بزنند. فقط مردم قبول نمي كنند و وزن مي خواهند. اين طلبكارها، سماجتِ خود را از دست نمي دهند. كِتمان نبايد كرد و ما مي دانيم كه مقصود از وزن، بهترِ متشكّل ساختن است. اما در خصوصِ اوزانِ آزاد از قيدهاي عروضي، كه در افاعيلِ عروضي و بحورِ آن تصرف مي كند، هم مردم حرف دارند. مردم با زيبايي هاي اوزانِ آزاد هم كه به تناسبِ معني بوجود مي آيند، آشنايي ندارند. رنج مي برند. ناراحت مي شوند از اين چند مصراع:
كشتي نشسته به درياي شب مرا
وز بندرِ نجات، چراغِ اميدِ صبح
سوسو نمي زند
                                     (خفاشِ شب)
علتِ آن، وضعِ تعبيري است كه اين اوزان را ايجاب كرده است. شما كاملاً با من تماس داشته، همه چيز را مي دانيد. مردم با اين وضعِ تعبير هم خو نگرفته اند . غالبِ اين متجدّدين نمي دانند، شعر از چه راه با وضع و كيفيتِ تازه به وجود مي آيد و تركيبي بكلّي بجز تركيب هاي شعريِ كلاسيك را به وجود مي آورد.
مع الوصف در اين شعرهاي آزاد، وزن هست. وزن، صداي احساسات و انديشه هاي ماست. مردم با صدا زودتر به ما نزديكي مي گيرند. من خودم با زحمتِ كم و بيش، و گاهي به آساني به موضوع هاي شعرِ خودم كه ديده ايد، چه بسا اول نثرِ آن را نوشته ام، وزن مي دهم. با وجود اين بسياري از قطعاتِ شعرِ من، آزمايش هايي بوده است. من همه ي قطعاتِ شعريِ خودم را نمي پسندم. مردم حق دارند. شعر، افسون است. اما يك افسونِ خيرخواهانه. بايد از حيثِ كلمات، شكل، وضعِ تعبير، جمله بندي و خصوصياتِ زبان و همه چيز، با مردم به كنار بيائيم. شعر بايد مردم را از خود گريزان نكرده ، اول رو به خود بياورد. بعداً مطالبي را به آنها برساند. ولي آيا در شعر، زندگي وجود ندارد؟ زندگي را به خرجِ عادت بايد گذاشت يا عادت را به خرجِ زندگي. همه ي مشكلات، از اين جا به وجود مي آيد. عاداتِ مردم، آناً عوض نمي شود. طرزِ تشخيص هاي مردم، با طرزِ تشخيص هاي ما فاصله گذاري مي كند. اين فاصله را هنرمند، تا اندازه ي تناقض بايد كوتاه كند.
آنچه شايانِ ملاحظه است، اين است: گوينده ي شعر چه يافته است. براي كدام هدف و چطور بيان مي كند. شكل واسطه است. وزن، زبان، كلمات و همه چيز واسطه اند. گوينده ي شعر بايد ابتكارِ خود را براي پيدا كردنِ قالبِ هر چه اصيل تر بدست بگيرد (خواه براي عده ي معدودي و خواه براي عده ي بيشتري) اصيل ترين قالب ها براي مفاهيمِ شعريِ ما، سازگارترين قالبي است كه همان مفاهيم، به تفاوتِ خود درخواست مي كنند. اين سازش با امكانِ عمل و برخوردهاي درستِ سازند، با شدني ها و سنّت هايي كه رد نشده اند، به وجود مي آيد . اثر و رسوخِ گفته هاي خود را، گوينده در اين ضمن است كه از دست داده يا نداده است.
در (تا شكوفه ي سرخ يك پيراهن) شما به بسياري از رموز واقف هستيد. قطعه ي (تا شكوفه ي سرخ يك پيراهن)، از بهترين قطعاتِ شاعرانه ي شما در ظرفِ اين چند سالِ اخير است. اين قدرتِ حماسي را در هر جا بكار برده ايد، قدرتِ نفوذِ شعر را بحدِّ اعلا بالا برده ايد. احساسات را در هيچگونه لباسي نمي توان با نظرِ تحقير، برآورد كرد. زيرا زندگي است و شعرِ خوب، بايد حاكي از زندگي باشد. شعرِ خوبتر آن است كه اين حكايت را با جانِ تَر بيان مي كند. چنانكه ما هم همين قصد را داريم. در قطعه ي (سرودِ مردي كه خودش را كشته است) با تمايلاتي نسبت به زندگيِ خود و مردم، به اين قطعه ارزش داده ايد.
ولي من ناگفته نمي گذارم: اين نظرِ من است و شما براي من نگفته ايد. در من شايد قدرتي هست كه مي توانم از دريچه ي چشمِ همه ي كَسان ببينم. من بسياري از شعرهاي قديم را هم دوست دارم، فقط نمي توانم بگويم كه همه ي مردم هم مي پسندند. زيرا من مي توانم آفريننده ي شعر باشم نه آفريننده ي طبايعِ مردم .
ما با طبايعِ مردم نزديكي مي گيريم، زيرا طبيعتِ ما هم از طبيعتِ آنها جدا نيست. ما راه هاي جداگانه را شناخته ايم. اين شناسايي است كه ما را به مردم نزديك مي كند و يا از آنها دور مي دارد. مخصوصاً هنرِ شعريِ امروز ، بايد در اين دقيق باشد. اين قطعات را نمي توان به حسابِ كلامِ موزون، بخرج مردم گذاشت. براي عملي بودن هر كاري بايد نوبت گرفت.
بي حوصلگيِ شما باعث شده است كه در (ويران سرايي در زراسب)، كه نمي دانم در جزوِ اين قطعات هست يا نه، شما از بعضي نكاتِ عملي چشم پوشيده ايد. كمبودي كه در اين قطعه وجود دارد ، از نظر كار ، توصيفي و عيني است، مع الوصف شايد اين قطعه بواسطه وزني كه دارد مطبوعِ طبعِ مردم باشد . وقتي بي اعتنا به مردم تحويل بدهيم، مردم هم بي اعتنا مي پذيرند. با احتياط و بتدريج، با مردم بايد نزديكي گرفت . دَمبِدَم از شكلي به شكلي رفتن، نبايد مقصودِ ما باشد. چون ما براي مردم مي آفرينيم. شكل و بيان و غير آن ، واسطه ي نفوذ در مردم بايد برآورد شوند. همين كه شكل و وضعِ بيان، منظورِ ما را تا اندازه اي عملي و برآورد ساخت و در عوض، نفوذ و رسوخِ خود را از دست نداد، كافي است و زيباست. خود من تقريباً آدمِ قانع و در عينِ حال خيلي ديرپسند هستم. در كارهاي شعريِ خود زياد زد و وازد كرده، وسواسِ خود را از دست نمي دهم . شايد علتِ رسوخِ من كه پُر دور نيست، بتِ تنومندي مردم از من بسازند، همين قناعت و در عوض سربراه بودنِ من و يك مقدارِ مختصر ناتويي داشتن باشد. رو به آن شهرِ آشنايي، با خيلي حساب ها و مداراها بايد جلو رفت . زورِ استدلال و نظر و سر گذشته هاي هنريِ دنيا، كه چه شده است، درماني براي زخم نمي گذارد . اين استدلال ها و نظرها، بي انتها هستند. حال آنكه شعر شكل گرفته است و شكلِ انتها است. در شعرهاي خودِ من هم، تكّه هايي وجود دارد كه هم مردم و هم خودم را ناراحت نگاه مي دارد. اما وقتي كه قطعه اي از آن را مردم با راحتي پذيرفته اند، خودِ من چندان راحت نيستم. فكر مي كنم چطور شده است. با اين كاوش است كه من چشم از راحتي ها و ناراحتي ها پوشيده، در تمامِ مراحلِ آزمايشِ خود، در مدتِ اين سي و چند سال هميشه راه هاي امكان پذير و شدني را در تفحّص بوده ام. من مي گويم، مي خواهم پيش بروم، اما صداي مردم را در راه بشنوم.
شما در (صبح مي آيد) تا يك مقدار از خود دوري گرفته ايد، تا اينكه به مردم نزديك شده ايد. در سطورِ اول اين قطعه، فراموش نكنيد كه وضعِ تغييراتِ قدما، سايه مي زند. ولي عيب و نقصانِ شعرِ شما نمي شود. دانسته ايد با مردم چطور برخورد كنيد ولو اينكه خودِ شما ندانسته باشيد، كه مي دانيد بهمان اندازه كه بعكس در (حرفِ آخر) و اولِ حرفِ ديوانِ شعرتان از مردم، كه زياد از آنها عصباني هستيد، جدا شده ايد.
عمده اين است كه چطور تجسّم بدهيد، چطور نفوذ كنيد. وقتي كه اين هر دو بود، سراينده ي شعر كاملاً كارش را از روي ميزان انجام داده است. خواه با وزن، خواه با صحّتِ كلمات. خواه با هر وسيله كه هست، نظرِ خود را انجام نداده، نظرِ چند نفر به سراغ او نمي آيد. نظرِ عده ي زيادي انجام گرفته و نظرِ عده ي زيادي به همپاي گفته هاي اوست. براي رسيدن به اين منظور، فقط صبر و حوصله لازم است.
                                                                                                  تجريش ـ نيما يوشيج
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شاملو در مصاحبه ي سال هاي بعد مي گويد: كسي را نداشتم كه راه و چاهي نشانم بدهد و در نتيجه سالهايم بيهوده تلف شد. از ده سالگي مي نوشتم ولي موقعي كه اولين شعر (خودم) را نوشتم (سال 1329) بيست و پنج ساله بودم. پانزده سال تمام از دستم رفته بود. ... رو كلمه ي ((خودم)) تكيه كردم. چون كشف ((خود)) براي من كم و بيش از اين سال شروع مي شود و تا 1336 (سال چاپ هواي تازه) هشت سال به تجربه ي سخت كوشانه مي گذرد. يا بهتر بگويم رياضت كشانه. تجربه اي كه در نهايت امر هم، مجبور بودم خودم تنها به شكست يا توفيقش راي بدهم. ... اما پيش از همه ي اين ها و مهم تر از همه ي اين ها{تجربه هاي نقاشي و موسيقي و غيره} نفسِ بينشِ شاعرانه بود. نفسِ منطق شعري بود كه تا پيش از آن نزد ما شناخته نبود. نخست نيما آن را به ما آموخت و آن گاه شعر غرب، جنبه هاي مختلف آن را با همه ي وسعت بهت انگيزش پيش چشم ما به نمايش گذاشت. بدون نيما اين تجربه براي ما ميسر نبود. پنجره ي اصلي را نيما به روي ما گشود و از اين پنجره بود كه توانستيم دريابيم گستره ي وسيع اين اقيانوس تا كجاها است، و نرگش چشم و لعلِ لب چه چاله ي قدم شكني بود بر سر راه شاعران. ... من منكر نقائص، منكر تاثيرپذيري هاي شديد دوره اي كه گمان مي كنم در خود من با هواي تازه به پايان مي رسد نيستم. ولي فراگرفتن و تجربه چيزي است و تقليد صرف، چيز ديگر.
در اواخر 1327 ... به اين نتيجه رسيدم كه مشكل اساسي شعر ما به هيچ وجه مشكل وزن عروضي نيست و شكستن قيدِ به ظاهر دست و پاگيرِ تساوي طولي مصرع ها هم دردي درمان مي كند. به طور نمونه مي توان پذيرفت كه يكي از درخشان ترين آثار نيماي بزرگ، قطعه ي فوق العاده زيباي – داستاني نه تازه – است كه ... به تمامي در بحر عروضي و قافيه بندي كلاسيك است و اين قالب نه فقط خللي در محتواي اثر ايجاد نكرده بل كه ياري قافيه ها عامل مهم استحكام آن هم شده است. در صورتي كه تقّيد به وزن (آن هم وزن آزاد نيمايي) و كوشش براي دست يافتن به قافيه (آن هم قافيه اي از آن گونه كه نيما پيشنهاد مي كند) از –مانلي- و-خانه ي سريويلي-قطعاتي ساخته است كه نيما قطره اي از درياي حرمتش را مديون سرودن آن ها نيست.
چاپ كتاب قطع نامه علاوه بر قطع ارتباط با شاملوي آهنگ هاي فراموش شده، موجب فاصله گرفتن نيما از ا.صبح مي شود و نيما اين تغيير و بريدن از وزن و عروض نو را دهن كجيِ به خود، معنا مي كند. او همان گونه كه از ديگر دوستانش در طول زندگي فاصله مي گيرد، از شاملو هم دلگير مي شود. اما شاملو تا پايان عمر خودرا نسبت به او مديون مي داند و مانند ديگر شاعران، نسبت به نيما دهن كجي نمي نمايد. نيماي راه گشاينده خود دليلي براي تحول و تغيير بود و شاملو در باره چگونگي چاپ كتاب قطع نامه مي گويد كه: خط كشيدن بر عروض قديم و جديد عملاً حاصلِ درس بزرگي بود كه من از كارهاي خود نيما  گرفتم ولي او حاضر به تجديدنظر نبود كه هيچ، آن را مستقيماً دهن كجي به خود تلقي مي كرد و با انتشار قطع نامه هم به كلي از من كنار كشيد و هر بار كه به خدمتش رفتم با سردي بيشتر مرا پذيرفت و هرگز حاضر نشد توضيحات مرا بشنود. شايد هم حق داشت. فريدون رهنما نمي بايست در مقدمه آن دفتر، دلِ او را با آن قضاوتِ خشك به درد آورد.
فريدون رهنما (چوبين) در مقدمه اي كه براي قطع نامه مي نويسد بسيار صريح و زودهنگام مي گويد كه: ريتم اشعار صبح را با ريتم اشعار اسپانيولي و آمريكاي لاتيني بعد از لوركا مي شود مقايسه كرد. دنياي پر از اشكال و تصاوير نابرابر نيما يوشيج كه نتيجه ي خشكي (در بهترين آثارش) به دهان مان مي برد، با احساسات از بند رسته ي صبح، به راه افتاده اند و ما را به نقاط عميق درد پاشيده شده هدايت مي كنند.
شاملو در باره ي اين مقدمه مي نويسد كه: رهنما با خواهش من هم زير بار حذف آن جمله نرفت. گفت نيما منطقي تر از آن است كه از قضاوت كسي برنجد وانگهي اين سليقه ي شخص من است و قرار نيست قوانين اخلاقي حاكم بر روابط تو و نيما در آن دخالت داده شود. به نظرم جايي توضيح داده ام كه هزينه ي چاپ قطع نامه را او تقبل كرده بود.
ذهن و زبان انتقادي فريدون رهنما نسبت به شعر و شعر نيما سرشار از نگاهي گسترده تر بود و در مقدمه ي قطع نامه هم از حضور و نگاه شاعران معاصر جهان مانند ناظم حكمت، كريستو بوتف، روبر، روبر دسنوس، پل آلوار، ويليام بليك، آراگون، بودلر، والري، مالارمه، تريستان تزارا، سن پل رو، دسنوس، ماكس ژاكوب، بنژامن فندان، پي ير ونيك، پي ير مورانژ، ماياكوفسكي، لوركا، نرودا، والت ويتمن، لنگستون هيوز، نزوال، نيكلاس گوي لن، آموريم، ايواشكه ويچ و كاسترو آل وس بهره مي جويد.
رهنما در حمايتي كه از شاملو نمود، هيچگاه مانند ديگر شاعران، به نيما توهيني روا نداشت و در رثاي او نوشته است كه: شاعر بود. زنده بود. ... او از آنِ مرزها نبود. از آنِ هستي بود. ... نيما يوشيج در راه گذشتگان ما سنگين قدم برمي داشت. و روزي كه حجاب ها برداشته شود، ارزش او نمايان تر خواهد شد. ...
بعدها هم در مصاحبه اي گفته بود كه: هنوز هم کم و بیش این اعتقاد را دارم – بیش ترِ آن کسانی  که در آن زمان دست در کار هنر بودند، نه در فرهنگ این سرزمین جوینده بودند نه در فرهنگ جهان. بجز تنی چند، جز هدایت و نیما.
فريدون رهنما، شاعر و سينماگري بود كه در اواخر دهه ي بيست با كوله باري از دانش نو و اشتياق سوزان به آموزش، از فرانسه به ايران بازگشت. نگاه شاملوي جوان را تغيير داد و با همان شور و شوق، به ترجمه ي شعر مدرن اروپا و گفت و گو با شاعران جوان همت گماشت. فريدون رهنما به قول شاملو گنجينه اي بي انتها بود از شعر اروپا. او شعر معاصر دنيا را خوب مي شناخت و اين آگاهي، غنيمتي براي شاعران جوان بود، بويژه در اواخر نيمه دوم دهه سي كه حجم عظيمي از مطالب نشريات جدي را شعر و نقد اروپايي تشكيل مي داد. پل آلوار در باره ي او مي گويد: فريدون رهنما كه با صداي بلند مي خواند در آوازهاي نجيب و بلندپايه اش.
ديد انتقادي شاملو نسبت به خود و حضور مستمر در عرصه ي مطبوعات و تماس با شاعران و نويسندگان، او را به جوينده اي سيري ناپذير بدل كرد.
شاملو در باره ي اين اشتياق و ميل به دانايي مي گويد: من براي پيشرفت در كارم نياز به مطالعه و خودآموزي داشتم و احدالناسي نبود كه اين را به من گوشزد كند. خيال مي كردم همان از كيسه خوردن كافي است. حتا آشنايي و حضور در محضر نيما هم آن قدر كه مجالست با فريدون رهنما كارساز افتاد، خيري براي من نداشت. ناسپاسي نمي كنم. من از نيما بسيار چيزها آموختم و توانستم يكي از شاگردان خوبش بشوم و درس هايش را بياموزم. اما من تا در كنار نيما بودم فقط تقليد از او مي كردم و تنها با شناختن فريدون بود كه همه چيز از بيخ و بن تغيير كرد. پيش از هر چيز، چنان افقي به روي من گشوده شد كه توانستم جاي واقعي خودم را انتخاب كنم و خودم را در موقعيت بشناسم. چيزي كه تا شناسايي نشود هر كوششي را عقيم مي گذارد. و ديگر اين كه دانستم ما به چه وضع فلاكت باري از تجربه هاي دنيا بي خبر مانده ايم و براي رسيدن به سطح جهاني چه مجاهده يي بايد بكنيم.
شاملو خود را مديون نيما مي داند، چرا كه كاشف استعداد پنهانش بود. در مصاحبه اي مي گويد كه: قبل از اينكه نيما دريچه ي شعر رو به روي من باز بكنه من اصلاً از شعر متنفر بودم.
بامداد صبح گشا در شناسايي نيماي گوشه نشين بسيار موثر بود. م. آزاد (محمود مشرف آزاد تهراني) در باره شاملو و تلاشش در معرفي نيما مي گويد: اول از همه، او نيما را شناخته بود و به نيما خدمت كرده بود و بهترين پيرو نيما بود و هست، مگر وقتي مي خواست فراري بشود، و هم او حلقه ي بين نيما و نسل جديد شد.
م، آزاد مي گويد: فكر مي كنم اگر همّتِ جلالِ آل احمد و احمدِ شاملو در شناساندنِ شعرِ نيما نبود، در هياهويِ سياستِ آن روزگار، چگونه قادر بوديم نيما را بشناسيم. من نيما را با نوشته ها و تحليل هاي احمدِ شاملو شناختم، از مجله ي علمي تا روزن. شاملو هر نشريه را با نام و شعرِ نيما مي آراست و با تحليل هاي ساده و روشن گر، خواننده ي ناآشنا را با شعرِ نيما، اُخت و آشنا مي كرد.
شاملو با آنكه نيما را نسبت به خود بي اعتنا مي ديد، معرفي شعر و هنر نيما را وظيفه ي خود مي دانست و اين تلاش در آثار ژورناليستي و مصاحبه هايش آشكار است. گويا شاملو هيچگاه از نيما بي خبر نبود. بطور مثال در سال 1335 نيما مي نويسد كه جُنگي را كه توسط شاملو سردبيري شده بود، توسط اخوان ثالث به او رساند.
مرگ نابهنگام نيما براي شاملو بسيار تاسف بار بود و او خود را موظف به حضور مي دانست و در مراسم تدفين او حضور داشت و از هيچ تلاشي فروگذاري نكرد. احمدرضا احمدي مي گويد كه: وقتي نيما مُرد، براي تشييع جنازه پنچ نفر بوديم. احمد شاملو، هوشنگ ابتهاج، سياوش كسرايي، من و همشاگردي ام كه آن موقع، محصل بوديم.
هنرمند نامدار و پدر عكاسي نوين ايران، هادي شفائيه در باره ي درگذشت نيما و چگونگي باخبر شدنش مي نويسد:
اوايلِ زمستان بود (سال 1338) و روزها خيلي كوتاه. ساعتِ ششِ بعدازظهر، هوا كاملاً تاريك شده و شب فرا رسيده بود. بارانِ ريزي مي باريد. من در آتليه ام به امورِ جاري مي پرداختم، كه زنگِ در به صدا درآمد. وقتي باز كردم، احمد شاملو را با قيافه اي اندوهبار و درهم، روبروي خود ديدم كه فقط جمله اي بسيار كوتاه بر زبان راند: ((نيما مرد)). هر دو ساكت و بي حركت مانديم. دقيقه اي به درازيِ سال گذشت. آنگاه شاملو لب به سخن گشود و در حالي كه بغض گلويش را مي فشرد گفت: ((آمدم تا ترا ببرم، آخرين عكسش را بگيري )).
دوربينم را برداشتم و به راه افتاديم. حرفي براي گفتن نداشتيم. تا مسجدي كه جنازه به امانت گذاشته شده بود، در سكوتِ مطلق طي شد. باران همچنان مي باريد و آسفالتِ خيابان برق مي زد. به مسجدي در خيابانِ سعدي، نزديكِ چهارراه سيدعلي رفتيم. شاملو در آنجا، آهسته از يكي سئوالي كرد و پس از اينكه آن شخص جوابي داد و با انگشت كسي را نشان داد، به سراغِ مردِ ميانسالي كه عبايي بر دوش داشت رفت و پس از صحبتِ درگوشيِ بسيار كوتاه، چيزي در دستِ آن مرد گذاشت و او ما را به شبستانِ مسجد برد، چراغ روشن كرد و رفت. ... نمي دانم چه مدت در همان حال بوديم. با تصور و تجسّمِ آنچه با كنار رفتنِ پوشش ها نمايان مي شد، از انجام كاري كه براي آن رفته بودم صرفنظر كردم و بي آنكه كلمه اي بر زبان بياورم بازوي شاملو را گرفتم، چراغ را خاموش كردم و از آنجا بيرون آمديم.
دريغم آمد تصوير و تصوّري را كه روزي از آن چهره ي جالب و نگاهِ نافذ، براي خود و هم دوست دارانش به وجود آورده بودم برهم بزنم.
احمد شاملو در عرصه ي شعر امروز ايران، خود به نيمايي ديگر تبديل شد و معتقد بود كه بايد به انتظار نيماي ديگري بود و مي گفت: اگر ما منتظر ظهور يك نيماي ديگر نباشيم اميد از تحولِ فرهنگ و ادب را از دست داده ايم. پس بايد چارچشمي متوجه (طول) بود. با اين وجود نبايد فراموش كرد كه حرمت كلام نيما براي آينده نيز محفوظ است. ... نيما نقطه اي بود پيشاپيش جامعه، كه با سطح فرهنگي جامعه پيكاني نوك تيز مي ساخت. ... نيما برايم مظهر حرمت بوده و هست. مردي كه در آن روزگارِ سخت، به تنهايي كار مي كرد. كاري كه از هر كسي برنمي آمد. ... كار اصلي نيما به هم ريختن تساوي طولي مصرع ها نيست. ... اهميت نيما در اين است كه فرهنگ شعري ما را بنيان گذاشت. چيزي كه پيش از او نداشتيم. او ما را با بينش شاعرانه آشنا كرد. ... نيما در عرصه ي شعر خود هماوردي نداشت و با وجود اين هر شعرش حادثه يي حيرت انگيز بود. كاري كه به نظر من از ققنوس شروع شد و به شعرهاي سال هاي 29 و 30 او رسيد. اين شعرها يگانه بود. نيما در خلق آن ها هيچ سرمشقي جز خود نداشت. ... نيما پس از هزار و صد سال به ما آموخت كه برخلاف آن چه پيش از آن مي پنداشتيم قالب شعر تابع مضمون آن است نه مضمون تابع قالب. ... شعر معاصر ما با نيما آغاز شد و چنان كه گفتم با شاگردانش، هر يك به گونه يي و در زمينه يي، باليد و برآمد و به دست جوان ترهاي بعدي چهره ي جوان تري يافت.
بر اساس همين نشانه هاست كه بايد احمد شاملو را بهترين و ممتازترين شاگرد نيما نام نهاد. بامدادي كه استادش را به جامعه ي هنري ومردم ايران از طريق مجلات و انتشار نوارهاي صوتي شناساند و با درك درست و كامل محضر نيما، ساحتي ديگر از شعر ايران را خلق كرد. از دلخوري ها و ديگر نوشته هاي نيما درمي گذريم كه سالهاي پاياني عمرش، سراسر در تشويش و ترديد گذشت. آنچه مشخص است پير يوش نسبت به توللي، جنتي، داريوش، حبيب يغمايي، دكتر محمد معين، رويايي و حتي همسايه اش جلال آل احمد هم بي اعتماد شده بود. شايد نيما بخت آن را نداشت تا با حضور آيدايي اميدبخش، زندگي و شعر خود را باورتر از پيش نمايد و بي دغدغه، همه ي هستي خود را مانند شاملو به شعر، آزادي و انسانيت هديه كند. ياد و راه نيما يوشيج و احمد شاملو هيچگاه از حافظه ملت ايران زدودني نيست.

                                                                                    محمد عظيمي